تیک تاک تیک تاک تیک تاک آی خدا دلگیرم ازت / آی زندگی سیرم ازت / آی زندیگی می میرم و / عمرمو می گیرم ازت ... خوب بالاخره راه طولانی بود من هم با آهنگ گوش دادن خودمو سرگرم کردم! (در ضمن محض اطلاع دوستان باید بگم که اینجانب نه عاشقم و نه در عشقی شکست خوردم! کلا از آهنگ های آروم و مخصوصا آهنگ های محسن یگانه و مخصوصا تر آز این آلبومش خیلی خوشم میاد. لذا فکر بد نکنید!)
آبیه آبیه! آسمون اینجا رو میگم! دلم برای آسمون دودی و کثیف خاکستری تهران تنگ شده! (آخه این هم شد دلتنگی؟!!!!)
سبز سبزه! زمین اینجا رو می گم! وقتی تو جاده ای تا چشم کار می کنه فقط رنگ سبز می بینی! فکر کنم فهمیدین که می خوام بگم دلم برای خیابون ها ی تهران هم تنگ شده!
چی می خواستم بگم؟! محسن یگانه؟ آسمون؟ آبی؟ سبز؟ تهران؟ آهان می خواستم در باره ی ملاکا بگم! همون شهر تاریخی که یه بار دیگه هم رفتیم ولی فقط باغ وحششو دیدیم. این دفعه بازدید ناتماممون رو تموم کردیم.
بازدیدمون را با یه گشت توسط کالسکه شروع کردیم. البته برخلاف تصور شما خبری از اسب نبود و کالسکه سوار بر یک سه چرخه بود! که با کلی گل تزئین شده بود. بعد از چرخمون با کالسکه ی سه چرخه به یک موزه رفتیم که همه چی توش بود. ظرف و ظروف قدیمی، نمونه ای از خونه های قدیم، آدمک هایی که آداب و رسوم قدیمیشون رو نشون می دادن (مثل عروسی) و کلی چیز دیگه. بعد از دیدن موزه و کمی چرخیدن در قسمتی که شهر صورتی نام داشت (توی این قسمت همه ی ساختمون ها صورتی رنگ بودن. واقعا توضیح کاربردی بود نه؟!) به یک کلیسای قدیمی به اسم سنت پائول رفتیم. البته چهار پنج تا آجر بیش تر ازش نمونده بود! اینجاست که آدم یاد اون همه بنای تاریخی ایران خودمون میفته. هی .... (لطفا این "هی" را با احساس و از ته دل بیان کنید!)
کارای دیگه ای هم تو ملاکا انجام دادم ولی نمی دونم چرا حس نوشتن ندارم. اصلا الان که چند خط قبل رو می خونم می بینم خیلی مزخرف نوشتم. آخه کی میاد اینا رو می خونه؟! آخه این هم شد نوشتن: این کار رو کردم، بعد رفتم اونجا و بعدشم فلان و بهمان و ... اصلا حس خوبی ندارم. می خوام هرچه زود تر برگردم.
هی ...