زمان مسابقه به پایان رسید.
متاسفم که هیچکس نتوانست جواب صحیح را بدهد. و حالا جواب:
اول اینکه دوباره می خوام ازتون یه نظر سنجی بکنم. می خوام بدونم که شما از چه مطالبی بیشتر خوشتون میاد؟
نظر هم ندادین ندادین!
دوم اینکه می خوام یه مسابقه برگزار کنم. (جایزه نداره ها! از الان گفته باشم.)
سؤال: در عکس زیر چند چهره وجود دارد؟
مهلت پاسخگویی: تا اطلاع ثانوی
جایزه مایزه هم نداریم

دوم اینکه این دفعه هم یه مطلب تصویری رو براتون گذاشتم. ترجمه ی این هم با خودم بوده. (خواستم پزشو بدم!
) به هر حال امیدوارم لذت ببرین!![]()
سال ها پیش ...
یک درخت سیب بزرگی وجود داشت...


پسر پچه ی کوچکی دوست داشت با اون بازی کنه.

او دوست داشت از درخت بالا بره، دوست داشت سیب بخوره ... دوست داشت زیر سایه ی درخت استراحت کنه.
زمان گذشت ...
پسر بچه بزرگ شد ...
و او دیگه دور و بر درخت بازی نمی کرد
..
..
..
یک روز پسر بچه برگشت ...

درخت از او خواهش کرد.. « سلام.. بیا و با من بازی کن.. »

پسر بچه جواب داد.. «من دیگه بچه نیستم. من دور و بر درخت بازی نمی کنم»
«من با اسباب بازی بازی می کنم. من پول نیاز دارم تا اسباب بازی بخرم.»

درخت گفت... «من پول ندارم ولی تو می تونی همه ی سیب های منو ببری و بفروشی و پول به دست بیاری.»

پسر بچه همه ی سیب ها ی درخت را برداشت و رفت..
او سیب ها رو فروخت و پول بدست آورد... او یه عالمه اسباب بازی خرید...
اما اون برنگشت...
..
درخت دوباره ناراحت بود...
..
..

یک روز پسر بچه اومد، اون دیگه یه مرد جوون شده بود........
درخت گفت... «سلام... چرا ناراحتی؟ بیا و زیر سایه ی من بشین... من بدون تو خیلی احساس تنهایی می کنم...»

پسر گفت... «من وقت ندارم... من برای خانواده ام کار می کنم... می خوام برای آنها خونه بسازم... و پول نیاز دارم...»

درخت گفت... «من پول ندارم... تو می تونی شاخه ها و پوست منو ببری... و خونه ات رو بسازی...»

پسر خوشحال شد...
او همه ی شاخه ها و پوست درخت را برید...

و یک خونه ساخت...
دوباره درخت تنها شد...
..
پسر بچه برنگشت...
...
زمان گذشت...
بعد از زمان درازی پسر بچه برگشت...
..
او خیلی پیر بود..
ناراحت به نظر می اومد...
خسته...
وتنها...

درخت از او سؤال کرد... «چرا ناراحتی... ای کاش... بتونم کمکت کنم...

... اما من سیب ندارم...شاخه ندارم.. حتی سایه هم ندارم...
هیچی ندارم که بهت بدم...

پسر (پیرمرد) جواب داد... «من از زندگی ام خسته شدم... من تنهام...»

... «من فقط تو رو می خوام... می تونم کنار ریشه ات بشینم.»
...
...
...

پسر (پیر مرد) نشست.. جفتشون شاد بودن و گریه می کردن...
آیا پسر بچه واقعا بی رحم و خودخواهه؟؟
؟؟
؟؟
؟؟
؟؟
؟؟
؟؟
نه...
ما همه مثل اونیم...
و با پدر و مادرامون این شکلی رفتار می کنیم...
درخت مثل پدر و مادرامونه.
ما وقتی که بچه هستیم دوست داریم با اونا بازی کنیم...
ما اونا رو تنها می ذاریم... و فقط وقتی می آییم که...
نیازشون داریم و یا مشکل داریم
ما وقتی برای پدر و مادرهایمان نمی گذاریم...
مهم نیست چی،ولی پدر و مادر ها همیشه هر چیزی را می بخشند...
برای اینکه ما رو شاد کنند و مشکلاتمان را حل کنند...
و در مقابل اونا چی می خوان...
فقط اینکه کنارشون باشیم....
لطفا پدر و مادرهایتان را دوست داشته باشید...
اونا رو فراموش نکنید...
وقتتون رو در اختیار اونا بذارید...
کنار آنها باشید...
اون ها شاد خواهند شد وقتی که شما رو شاد ببینند....
مثل همیشه نظر یادتون نره!
این مطلب چند وقت پیش برای من میل شده بود. من هم اونو ترجمه کردم تا شما هم از خوندن اون لذت ببرین!
وقتی که از طبقه ی دهم پریدم ...

من در طبقه ی دهم زن و شوهری رو که می گن عاشـق همـنـد رو دیـدم که داشـتـن

در طبقه ی نهم پیتر رو که معمولا سرسخت و بد اخلاق بود رو دیدم که داره گریه می کنه.
در طبقه ی هفـتم دن داره قـرص ضـد افسردگی روزانه اش رو می خوره.

در طبقه ی ششم هنگ بیکار همچنان هرروز هفت تا روزنامه می خره و دنبال کار
می گرده.

در طبقه ی چهارم رز دوباره داره با دوست پسرش دعوا می کنه.

پیر مرد در طبقه ی سوم هر روز آرزو می کنه که یک نفر بیاد و اونو ببینه.

قبل از اینکه از ساختمان بپرم پایین، فکر می کردم که من بدشانس ترین آدم هستم.

الان فهمیدم که هر کس مشکلات و نگرانی های خودشو داره.

بعد از اینکه من همه ی انها رو دیدم، فهمیدم، در واقع اونقدر که فکر می کردم وضعم بد نبود.

مردمی که من الان دیدمشون الان دارن به من نگاه می کنن.

فکر می کنم بعد از اینکه اونا منو ببینن، شاید احساس کنن اونقدر که فکر می کردن وضعشون بد نبوده.
خوشتون اومد؟
نظر یادتون نره!
به نام ایزد یکتا
سلام
با کمال پر رویی می خوام بگم که دوباره شروع به کار کردم. (حیف شد نه؟)
ولی به هر حال چه خوشتون بیاد چه نیاد من دوباره می خوام مطلب بنویسم! البته نه مثل قبل.
امید وارم که خوشتون بیاد، نیومدم به درک!(شوخی کردم، ایشاالله خوشتون میاد!)
راستی به بقیه هم خبر بدین!
خداوندا به حق هشت و چهارت ز ما بگذر شتر دیدی ندیدی
سلام
می خواستم خداحافظیم رو بدون شرح بنویسم اما دلم نیومد. گفتم که من این همه وقت که مطلب درست و حسابی ننوشتم حد اقل بذار برای خدا حافظی چند خط بنویسیم!
راستشو بخواین اول که من این وبلاگ رو ساختم با خودم گفتم که ایول الان می تونم به همه بگم که منم وبلاگ دارم و آره! و می گفتم که برای اینکه وبلاگمم خالی نباشه می رم و از سایت های دیگه کپی می کنم و رو وبلاگم می ذارم! خلاصه با این امید شروع کردم...
ولی یکم که گذشت فهمیدم که نه همچین کار راحتیم نیست! کم کم که بجای اینکه هر روز مطلب بذارم شد هفته ای یه بار ... ماهی یه بار تا الان که تصمیم گرفتم که بی خیال شم! اما خداییش وبلاگ نویس خوبی نبودم.
به هر حال امید وارم از همین چند خطی هم که براتون نوشتم خوشتون اومده باشه!
همیشه شاد باشید
خدا نگهدار...
