اول یک عذر خواهی برای اینکه تنبلی کردم و دو، سه روز از قولم دیرتر مطلب گذاشتم.
دوم اینکه می دونم این مطلبی رو که امروز می ذارم رو دوست ندارید! چون موضوع اون در رابطه با عشق و این حرفاست. ولی این دفعه رو لطف کنید و حداقل بخونیدش! اگه خوشتون اومد که چه بهتر اگه هم نیومد نظر بدین که دیگه از اینجور مطلبا نذارم.
*
*
*
زنی از خانه اش بیرون آمد و سه تا پیرمرد که ریش های سفید بلندی داشتند را دید که روبروی حیاطش نشسته بودند. او آنها را نشناخت. گفت:فکر نمی کنم شما رو بشناسم، ولی شما حتما گرسنه اید. لطفا بیایید داخل ویه چیزی بخورید.»
آنها پرسیدند: آیا مرد خانه، داخل هستند؟
او جواب داد: نه! او بیرونه.
آنها جواب دادند: پس ما نمی توانیم بیاییم داخل.
بعد از ظهر وقتی همسرش آمد، او اتفاقاتی را که افتاده بود به او گفت.
«برو به آنها بگو که من خانه هستم و آنها را دعوت کن!»
زن رفت بیرون و آن مرد ها را دعوت کرد که بیاییند داخل.
آنها جواب دادند: ما با هم به یک خانه نمی رویم.
او پرسید که دلیلش چیست؟
یکی از پیرمرد ها توضیح داد: در حالی که داشت یکی از دوستانش را با دست نشان می داد گفت که اسم او ثروت است، و یکی دیگر را نشان داد و گفت که او موفقیت است، و من هم عشق هستم. سپس اضافه کرد: حالا برو داخل و با همسرت مشورت کن که کدام یک از ما را دعوت می کنید که بیاید داخل.
زن رفت داخل و به همسرش آنچه را که شنیده بود گفت. همسرش خیلی خوشحال بود. او گفت که چقدر خوب!!. خوب حالا که اینطوره بیایید ثروت را دعوت کنیم. اجازه بدید که او بیاد و خانه یمان را پر از ثروت کند!
همسرش مخالفت کرد. عزیزم چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟
دخترشان داشت از گوشه ی دیگر خانه یه صحبت های آنها گوش می داد. او وسط حرف آنها پرید و نظر خودش را گفت: فکر نمی کنین بهتر باشه که عشق را دعوت کنیم؟ آنوقت خانه یمان از عشق پر می شود!
همسر زن به او گفت: بیا حرف دخترمان را گوش بدهیم.
برو بیرون و عشق رادعوت کن که مهمانمان باشد.
زن رفت بیرون و از آن سه مرد پرسید: کدام یک از شما عشق است؟ لطفا بیا داخل و مهمان ما باش.
عشق بلند شد وبه سمت خانه شروع به راه رفتن کرد. دو نفر دیگر هم بلند شدند و دنبال او رفتند. زن که غافلگیر شده بود از ثروت و موفقیت پرسید: من فقط عشق را دعوت کردم. چرا شما دارید می آیید؟
پیر مرد ها با هم جواب دادند: اگر تو ثروت و یا موفقیت را دعوت کرده بودی، دو نفر دیگر ما بیرون می ماندند، ولی چون تو عشق را دعوت کردی، هر جا که او بره، ما هم با او می ریم.
هر جا که عشق است، ثروت و موفقیت هم آنجا هست!!!!!!!

سلام
الانکه من این مطلبو دارم می نویسم حدودا یک ساعت و نیم دیگه باید مدرسه باشم که از اونجا راه بیفتیم به سمت راه آهن و از اونجا هم به مشهد مقدس.
متاسفانه یا خوشبختانه این یه هفته رو از دست من راحتین!
تا یک هفته ی دیگه خدانگهدار
این عکس هایی که الان می بینین اکتشافات محققان هستند که در باره ی نسل های بسیار پیش از ماست! ببینین و لذت ببرین و نظر بدین!

برای دیدن بقیه ی عکس ها روی لینک «ادامه ی مطلب» کلیک کنید.
اگه می ترسی بهتره بقیشو نبینی!
ادامه مطلب
این عکس هایی که می بینید برای من میل شده بود ولی نتونستم پیدا کنم که این عکس ها از کجا گرفته شده اند. ولی به هر حال واقعا باور نکردنی! گفتن که زباله طلای کثیفه اما اینقدر؟

*
*

*
*

من که زبونم بند اومد!
آره مطلبم دربار ه ی سهراب سپهریه! امروز حوصلم سر رفته بود و داشتم تو ایتنترنت می گشتم که یه دفعه به این فکر افتادم که برم و درباره ی سهراب سپهری یه مطلب بزارم. راستشو بخواین خیلی آسون بود! چون اگه تو گوگل فقط یه سهراب سپری سرچ کنی برات شونصد تا مطلب میاره! اما من سعی کردم که یه مطلب جدیدی رو براتون بذارم! مطمئنم که خوشتون میاد!!!
اول چند تا نقاشی از سهراب ( من که نمی دونستم سهراب نقاشی هم می کرده! شما چطور؟):



من وقتی این نقاشی هارو دیدم اولین جمله ای که به ذهنم رسید این بود:
«نه! مثل این که نقاشی های سهراب هم مثل شعراش عجیب و غریبه! ولی در عین حال با معنی که هر کسی نمی تونه اونو بفهمه!»
راستی شما هم اینطور فکر می کنین؟
ودر آخر یه شعر کوچک از سهراب: (نام شعر: محراب)
تهي بود و نسيمي.
سياهي بود و ستاره اي
هستي بود و زمزمه اي.
لب بود و نيايشي.
"من" بود و "تو"يي:
نماز و محرابي.
یادش گرامی .... روحش شاد
این دفعه دو تا عکس براتون گذاشتم که نیازی به توضیح نداره چون به نظر من کاملا واضحه!نه؟؟؟
ولی باید بگم واقعا تاسف آوره!!! (البته باید بگم که من قد این این حرفا نیستم که بخوام تو کار دولت و اینها دخالت کنم ولی به نظر شما این عکس ها چه دلیل منطقی می تونه داشته باشه؟؟)


