تبليغاتX
من نوشته های دست ...
می نویسم چون هستم ... هستم چون می نویسم

سلامفکر نکنم این مطلب توضیح اضافه ای بخواد. فقط اینکه امیدوارم که بخونیدش (که مطمئنم نمی خونید!) و لذت ببرید!

۱. دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.

۲. هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی را دارد با عث اشک ریختن تو نمی شود.

۳. اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد به این معنا نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

۴. دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

۵. بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

۶. هرگز لبخندت را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو باشد.

۷. تو ممکن است در تمام دنیا فقط یکی باشی و لی برای بعضی افراد تمام دنیایی.

۸. هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران.

۹. شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گزار باشی.

۱۰. به چیزی که گذشت غم مخور و به آنچه که پس از آن می آید لبخند بزن.

۱۱. همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده اعتماد نکن.

۱۲. خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی، قبل از انکه شخص دیگری بشناسی وانتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

۱۳. زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیز ها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری. 

موفق موید باشید.

نوشته شده توسط محسن در ساعت 11:47 | لینک  | 

جبران خليل جبران

سلام

این مطالبی رو که می بینید دو تا از سی وچهار داستان کوتاه و آموزنده ای است که «جبران خلیل جبران» در کتاب «دیوانه» ی خود آورده است.(راستی داستانها به هم مرتبط نیستند.)
در ضمن پیشنهاد می کنم که علاوه بر خوندن یه ذره هم روی مفهومشون فکر کنید.
امیدوارم که لذت ببرید:

خوابگرد ها

در شهری که من به دنیا آمدم زنی با دخترش زندگی می کرد و هر دو در خواب راه می رفتند.
یک شب که خاموشی جهان را فرا گرفته بود، آن زن و دخترش که در خواب راه می رفتند در باغ مه گرفته شان به هم رسیدند.
مادر به سخن درآمد و گفت: «تویی، تو، دشمن من! تویی که جوانی مرا تباه کردی و زندگی ات را بر ویرانه های زندگی من ساختی! کاش می توانستم تو را بکشم.»
پس دختر به سخن در آمد و گفت: « ای زن منفور و خودخواه و پیر! که راه آزادی را بر من بسته ای! که می خواهی زندگی من پژواکی از زندگی بی رنگ خودت باشد! ای کاش می مردی!»
در آن لحظه خروسی خواند و هر دو زن از خواب پریدند. مادر با مهربانی گفت: «تویی، عزیزم؟» و دختر با مهربانی پاسخ داد: «بله، مادر جان.»

روباه

روباهی بامدادان به سایه ی خود نگاهی انداخت و گفت: «امروز ناهار یک شتر می خورم»، و سراسر صبح را در پی شتر می گشت، اما در نیمروز باز سایه ی خودش را دید و گفت: «یک موش کافی ست.»

جبران خلیل جبران 

نوشته شده توسط محسن در ساعت 14:37 | لینک  | 

سلامی به سبزی برگ های تازه سبز شده ی بهاری!(خیلی احساسی شد، نه؟!)
بذار خودمونی بگم:

اول سلام!

دوم اینکه سال نوتون مبارک! (احتمالا می گین که چرا اینقدر دیر؟؟........خوب بالاخره تعطیلاته و سفر و تنبلی و از این جور حرفا دیگه! خودتون بهتر می دونین!!) به هر حال امیدوارم سال خوبی رو در پیش رو داشته باشید.

سوم اینکه مطلبی براتون گذاشتم با موضوع نظر دبیران درمورد عشق! (حتما می گین چه بی ربط!....خوب درست می گین!!!.....البته ارزش خوندنو داره.)

نظر دبيران در مورد عشق:

دبير ديني:عشق يك موهبت الهي است.

دبير ورزش:عشق تنها توپي است كه اوت نمي شود.

دبير شيمي:عشق تنها اسيدي است كه به قلب صدمه نمي زند.

دبير اقتصاد:عشق تنها كالايي است كه از خارج وارد نمي شود.

دبير ادبيات:عشق بايد مانند عشق ليلي ومجنون محور نظامي داشته باشد.

دبير جغرافي:عشق از فراز كوه هاي آسيا تيري است كه بر قلب مي نشيند.

دبير زيست:عشق يك نوع بيماري است كه ميكروب آن از چشم وارد مي شود.
نوشته شده توسط محسن در ساعت 2:20 | لینک  |