سلام
همون طور که از موضوع مطلب فهمیدین در این پست می خوام درباره ی ساته توضیح بدم٬ ولی قبل از اون می خوام جوابی مختصر به یکی از نظرات پست قبلی بدم:
سلام آقای ........... (متاسفانه اسمتو ننوشته بودی.)
قبل از هر چیز از اینکه نظر گذاشته بودی تشکر می کنم. توی نظرت نوشته بودی که با کلمات فضا٬ میخ٬ ماکارونی و محسن جمله بسازم. البته من نمی دونم چرا بین این همه کلمه تو این کلمات رو انتخاب کری ولی به هر حال این جمله به ذهن من رسید که برات می نویسمش:
محسن در فضا میخ را به جای ماکارونی خورد!!!!!
در ضمن منتظر کلمات بعدیت هستم! این دفعه سعی کن سخت تر باشه!
خوب بعد از این جواب مختصر می ریم سر اصل مطلب٬ یعنی ساته! اونهایی که به عکس پایین نگاهی انداختن می دونن که ساته خوردنیه! بذارین قبل از اینکه توضیحات دیگه ای درباره ی این غذا بدم اول یه نگاهی بهش بندازیم:

فقط یه توضیح کوچولو بدم که به دلیل اینکه کامپیوتری که من باهاش این عکسو درست کردم زبانش عربی بود و پ و گ نداشت٬ منظور از بیاز و کوشت همان پیاز و گوشت است. محتویات این غذا رو در عکس بالا می بینید. البته در این عکس فقط گوشت و جوجه هست ولی به جز این ها خیلی چیز های دیگه هم هست٬ مثل: جگر مرغ٬ خرگوش٬ ماهی و ... ولی گوشت و جوجه اش بیشتر به مزاج ایرانی ها میاد.
از محتویات که بگذریم می رسیم به طرزخوردن این غذا! به این صورت که باید این سیخ ها رو داخل خورشت بادام زمینی کرد و بعد خورد. خیار و برنج رو هم به همین نحو در بین غذا باید خورد.
خوب این هم یکی از غذا های مالزی! جاتون خالی همین امشب شام ساته خوردیم! اگر سوال و یا نظری درباره ی این غذا داشتین در قسمت نظرات بنویسین.

شاد باشید!
سلام٬ سلامی به گرمی تابستون! (یه وقت فکر نکنین چون که این دفعه گفتم تابستون و دفعه ی قبلی گفتم جهنم٬ این سلام از قبلی سرد تره ها! به همون اندازه داغ داغه٬ولی خوشم نیومد از واژه ی جهنم استفاده کنم٬ همین!)
راستش این دفعه این مطلب رو اول روی کاغذ نوشتم. به دو دلیل: یکی اینکه دوباره اون اتفاق غم انگیز قبلی رخ نده. دومی اینکه روی نوشته هام بیشتر فکر کنم و شاید یه چیز قابل خوندنی رو بنویسم. اما این کار بدی هایی هم داره. آخه من هر وقت قلم دستم می گیرم از یه طرف همه چی از ذهنم می پره و نمی دونم چی باید بنویسم و از طرف دیگه اگر هم چیزی بنویسم خیلی احساسی میشه و .... (خودتون با انشاهایی که سر کلاس خوندم با این یکی آشنایی کامل دارین!!!) گفتم انشا یک دفعه کلی خاطره ریخت توی سرم٬ درست مثل همین بارون های اینجا که انگار آسمون باز می شه همین طوری آب از آسمون می ریزه. از همون انشاهایی کلاس دوم٬ سوم که همه بسیج می شدن تا من یک انشا بنویسم گرفته تا آقای حاج ابراهیمی و آغای غفاری و امسال که گذشت. امسال که گذشت .... امسال که گذشت .... نمی دونم چرا این جمله ی آخر توی گوشم می پیچه. آره ... تازه یادم افتاد که امسال هم گذشت .... امسال هم گذشت. به احتمال زیاد از این جمله ی کلیشه ای بدتون میاد ولی واقعا انگار همین دیروز بود. یادتونه؟! چه قدر خوش بودیم. چه قدر شاد بودیم. چه قدر خوشحال بودیم. نمی دونم چرا٬ ولی انگار هیچ کدام از این جمله ها نمی تونن اون روز ها رو وصف کنن! آخه خیلی خوش و شاد و خوشحال بودیم! نمی دونم چرا امروز این ها را می فهمم؟! راست میگن که٬ هر چیزی با متضادش معنی پیدا می کنه. شاید امروز من٬ درست٬ تضادی باشه برای آن روز ها! تنهایی در مقابل با هم بودن٬ بیکاری در مقابل مشغول بودن٬ .... نمی خوام بگم غم در مقابل شادی. آخه نمی خوام این مطلبم هم غمگین بشه. گفتم مطلب٬ تازه فهمیدم که از کجا به کجا رسیدم. ورق هایی رو که سیاه کردم نگاه می کنم: تابستون٬ جهنم٬ کاغذ٬ انشا٬ بارون٬ آقای حاج ابراهیمی٬ آقای غفاری٬ گذشت٬ تضاد٬ غمگین. چه قدر مطلب نوشتم. از این همه کلمات پشت سر هم یاد جمله سازی می افتم! به نظر شما می شه این همه کلمه رو توی یه جمله به کار برد؟! امتحانش مجانیه! بیایید امتحان کنیم:
در تابستونی مثل جهنم کاغذ انشایم زیر بارون خیس شد و آقای حاج ابراهیمی و آقای غفاری گذشتند و به این تضاد خندیدند!!!!
وای گه چه قدر این چرت و پرت می نویسه! و تازه توی این جمیه هم تضاد وجود داره: چه جوری ممکنه هم تابستونی مثل جهنم باشه وهم بارون یاد؟! احتمالا این جملات الآن از ذهن شماهایی که دارین این مطلب رو می خونین رد شد. در جواب باید به سه نکته اشاره کنم: اول اینکه ضمیر "این" برای اشیاء به کار می ره و نه برای انسان. دوم اینکه اگر هم شما در جایی بودی که سرگرمی ات بازی سالی تیر کامپیوتر بود٬ وضعتت بهتر نمی شد! (سالی تیر، فارسی solitaire است و همان بازی فال پاسور کامپیوتر است.) و سوم اینکه اتفاقا امروزه تضاد ویا به قول های کلاس هاشون پارادوکس رو مده و کلی خواننده داره!
حالا که یک ساعته دارم می نویسم با خودم می گم که شاید یه دلیل دیگه ای که باعث شد این مطلب رو اول با دست بنویسم و بعد تایپ کنم این بود که وقت بیشتری رو ازم بگیره!
الان که مطلبم رو دوباره می خونم می بینم که باید ازتون معذرت بخوام برای اینکه هم احساسی شد و هم ارزش خوندن نداره. به بزرگی خودتون ببخشین!
چند نکته:
1. طبق گفته ی یکی از ایرانی های مقیم اینجا این پشه ی دنگی اوونقدر ها هم که می گن خطرناک نیست. پس خوشبختانه و یا بد بختانه مهر در خدمتتون هستم.
2. باید تذکر بدهم که اگر توی نظرات نگین من درباره ی چی بنویسم٬ به همین چرت و پرت نویسی ادامه می دم! پس سعی کنین تو ی نظرات به جای اینکه با یک اسم اجق وجق بنویسید "اگه گفتی من کیم؟!" ویا اینکه " من اسم رمزی او را کشف کردم!" و امثالهم یه چیزی بنویسین که به درد بخوره!!
ولی به هر حال ممنون از نظراتتون!
سلامی به گرمی جهنم! (ببخشین جایی گرم تر از جهنم پیدا نکردم٬ آخه می خواستم بفهمین که چه قدر سلامم گرمه!)
بدون مقدمه (منظورم همون بیان دلتنگی هامه!) می رم سر اصل مطلب یعنی در رابطه با مالزی:
اگه یادتون باشه سری قبل گفتم که اینجا یعنی بنگی خیلی سرسبزه. الان می خوام چند تا از عواقب سرسبزی رو براتون بگم:

۱. اولین پیامد سرسبزی وجود حشرات به قول معرف موزی است! (البته نمی دونم موزی رو از لحاظ املایی درست نوشتم یا نه! شاید هم درستش موذی باشه! من هیچ وقت املام خوب نبوده٬ یادمه یه بار وسیله رو با "ص" نوشتم!!!) واین حشرات از همه نوع هستند از سوسک و مارمولک گرفته تا همین مورچه ای که الان داره روی مانیتور من راه میره! با مورچه هاش که کاری نداریم. از قدیم هم گفته اند میازار موری که دانه کش است! ولی امان از سوسک و مارمولک و یا به قول این مالزیایی ها با انگلیسی دست و پا شکسته اشان small animals (به معنای حیوانات کوچک)!!!! فکر کنم این بیچاره ها (سوسک و مارمولک ها را می گویم!) آخرش نسلشون منقرض بشه از بس که ما این ها رو قتل عام کردیم!

۲. به دلیل مساعد بودن آب و هوا حیوانات هم در همه جا دیده می شوند. حیوون که می گم یعنی از همه نوع هستند ها! از همون سگ و گربه گرفته تا گاو و بز و میمون! نمی دونم چرا گربه های اینجا اینقدر شل و ولن. شاید به خاطر گرمی هواست. آخه هر جا نگاه می کنی می بینی یه گربه لمیده. مثلا همین چند وقت پیش می خواستیم ماشین رو از پارکینگ در بیاریم که دیدیم یه گربه در کمال آرامش جلوی راه لمیده. ما با خودمون گفتیم که می ریم جلوتر می ترسه بلند میشه اما انگار نه انگار. حتی کار به جایی رسید که من پیاده شدم٬ اما باز هم افاقه نکرد و آخر هم ما مسیرمان را عوض کردیم و گربه همچنان بر سر جای خود ماند. سگ هاشون هم که خیلی آزادن٬ خیلی هم ترسناک. روم به دیوار٬ بی ادبی میشه ولی یه بار دیدم که یه سگ رفت کنار یه درخت و یه پاش رو بالا آورد و ..... روم به دیوار!!!!! گاو هم اینجا ول می چرخه مثلا یه بار که داشتیم از خیابون رد می شدیم یه گاو در کمال خونسردی از جلوی ما رد شد و در حالی که سرش را مثل گاو انداخته بود پایین رفت اوونور خیابون!! والا من هنوز تو خیابوناشون بز ندیدم اما می گفتن که هست! اما یه بار یه میمون دیدم. خیلی بامزه بود!!!

۳. شاید این یکی مربوط به همون شماره ۱ بشه ولی به دلیل اهمیتش اون رو در یه شماره ی مجزا می نویسم! این یکی درباره ی یکی از حشرات اینجاس به اسم پشه ی دنگی. شاید بگید این همه مقدمه چینی کرد برای یه پشه؟! اما اگر بگم که زمانی که این پشه نیشت بزنه یک راست می ری اون دنیا توجهت بیشتر جلب می شه! برخلاف این خطرناک بودنش می گن که همه جا هست. راستش من که هنوز زیارتش نصیبم نشده ولی میگن که شبیه زنبوره ولی کوچک تر! اینو گفتم که اگه دیگه همدیگر رو ندیدیم کار همین دنگی بوده! مرگ حقه! البته بادمجون بمی مثل من آفت نداره!
خوب دیگه٬ دیدین یه آدم مثل من چه قدر می تونه در رابطه ی یه موضوع مثلا سرسبزی چرت وپرت بنویسه؟! خودم که خوشم اومد!
شاد باشید .... به امید دیدار!

غروب قشنگه ولی نه تو غربت!
سلام
راستش این مطلبی رو که الان می خوام بنویسم یه بار دیشب نوشتم ولی یکهو اینترنت قطع شد و هرچی نوشته بودم پرید.(حدود ۱ ساعت داشتم می نوشتم.) راستش نمی دونم برای چی ولی تا مطلبام پرید خیلی حالم گرفته شد. انگار فقط یه بهانه بود آخه بعدش انگار هر چی غم و غصه تو دنیا بود رفت تو قلبم. خیلی احساس بدی پیدا کردم. اونن همه غم و غصه به شکل تنها یک قطره اشک از چشمم سرازیر شد. شاید به خاطر اینکه خیلی دلم تنگ شده. خوب بگذریم.... شما که بهتون خوش می گذره نه؟؟ احتمالا دیروز که امتحانات تموم شده رفتین و کلی خوش گذروندین نه؟ من که هیچ کاری نکردم. راستش توی اون مطلبی که دیروز نوشته بودم یه ذره شهر خودمن رو با کوالالامپور مقایسه کردم. با اینکه فکر نمی کنم که به خوبی قبلی بشه ولی شروع می کنم:
راستش شهری که ما توش زندگی می کنیم اسمش بنگی است و تا پایتخت یعنی کوالالامپور حدود یک ساعت با ماشین راهه. توی کوالالامپور جا به جای شهر ساختمون های سر به فلک کشیده سر برآوردند و شهر حالت مدرنی داره ولی شهر ما (بنگی) بیشترش دار و درخته و هر جایی رو که می بینی سبزه! همه به خاطر همین امکانات کوالالامپور٬ اونجا رو بیشتر دوست دارن٬ ولی من به خاطر همین سرسبزی و خلوت بودن شهرمون رو خیلی بیشتر از کوالالامپور دوست دارم چون خیلی قشنگه مخصوصا وقتی که بارون میاد. در ضمن یه پارک هم نزدیک خونمون پیدا کردیم که خیلی بزرگ و قشنگه و یه دریاچه هم داره. این هم عکساش. فقط ببخشین که عکاسیم زیاد خوب نیست!

بذارین از آدم هاشون براتون بگم. از لحاظ IQ که در حد جلبک! خیلی کم هوشن. فرهنگ مرهنگ هم که هیچی. توی همون کوالالامپورش هم رستورانهایی هست که توش با دست غذا می خورن. مثلا ما یه بار به یه رستوران رفته بودیم و از اونها قاشق و چنگال خواستیم٬ گذشته از اینکه با کمال تعجب به ما قاشق و چنگال دادن تا آخرش مارو با چشماشون قورت دادن! از بس که به ما ذل زدن. یکی از ایرانی هایی که اینجا بود جالب می گفت. به شوخی می گفت که: اینجا قبلا جنگل بوده و فقط اومدن شهر رو تو جنگل ساختن و آدم هاش همون آدم های جگلی اند. آخه راستم می گفت. واقعا مثه جنگلی ها می مونن!
از لحاظ مذهبی بودن هم شهر ما مذهبی تره چون اکثر جمعیت اینجا رو بر خلاف کوالالامپور که چینی ها و هندی ها تشکیل میدن٬ مالزیایی ها تشکیل می دن. به خاطر همین موضوع هم ما توی این شهر خیلی راحت تر هستیم.
خوب٬ سرتون رو در نیارم؟! خیلی حرف زدم! آخه خیلی دلم تنگ بود. وقتی که وبلاگ می نویسم و مخاطبانم شما قرار می گیرین خیلی حس بهتری دارم و کلی حالم بهتر میشه. الآنم که حالم بهتر شده مطلب رو با جمله ی بهتری نسبت به اونیکه مطلبو باهش شروع کردم به پایان می برم.
همه جای دنیا آسمون یه رنگه! 
سلام!![]()
اگه گفتین چی مبارکه؟!
بگین دیگه!! چی...امتحانا تموم شده؟! (نه بابا مثل اینکه خوابیا! اونکه هنوز نصفش مونده.
) خوب اشکال نداره یه حذس دیگه برن. چی؟...تولدمه؟! (بابا اونکه ۲ فروردینه!--->محض اطلاع گفتم که اگه خواستین کادو بخرین بدونین کی بدین!
). چی؟...وبلاگم یک ساله شده؟! (اصلا ولش کن خودم می گم!)
وبلاگم یک ساله شد!! (می دونم که گفتی ولی می خواستم از زبون خودم بشنوی!!
)
راستش برای خودم هم غافلگیر کننده بود! همینجوری داشتم به صفحه ی اصلی وبلاگم نگاه میکردم که چشمم به آرشیو ماهنه خورد و دیدم که هم خرداد۱۳۸۶ توش هست و هم خرداد۱۳۸۷! اینجوری بود که به یکساله شدن وبلاگم پی بردم!![]()
خوب حالا به نظر شما چی کار کنیم؟!...چه طوره که یه جشن بگیریم!! باید بگم که تمام خوانندگان این وبلاگ در این جشن دعوتند. خوب شروع می کنیم:
الان فرض کنین که یک آهنگ با مضمون تولد..تولد...تولدت مبارک...بیا شمعاتو فوت کن تا صد سال زنده باشی! داره پخش می شه!
خوب میشه گفت الان همه ی مهمونا جمع شدن. به نظر شما اول کادو ها رو باز کنیم یا کیک رو بخوریم؟
می ریم سراغ کادو ها:

وای چرا اینقدر زحمت کشیدین! حسابی من و وبلاگمو شرمنده کردین!
دیگه الان نوبتی هم که باشه نوبت کیکه: (قسمت مورد علاقه ی من
)

توروخدا تعارف نکنینا هر چه قدر دوست دارین بخورین!
خوب دیگه الان دیگه دیروقته و کم کم همه می رن خونه هاشون و مهمونی تموم می شه و من میمونم و وبلاگ یک ساله ام!
امیدوارم که بهتون خوش گذشته باشه!
سلام (ترجیح دادم الکی سرد و گرمش نکنم و همینجوری بگم سلام٬ خالیه خالی!
)
الان که دارم این مطلبو می نویسم چهارتا از امتحان ها رو دادم. دین و زندگی (که بسی دشوار بود!
فکرشو بکنین٬ ۲۳ تا سوال٬ همش هم تشریحی!)٬ زبان فارسی (که میشه گفت راحت بود! اما انگار نه انگار که امتحان کشوری بود. بچه ها تقلب رو به حد اعلا رسونده بودن. البته من بچه ی خوبی هستم و اصلا تقلب نمی کنم!
)٬ زبان خارجه (که بسی سهل بود!!) و عربی (که جای آقای خوانین زاده خالی بود. یعنی یه چیزی می گم یه چیزی می شنوین! اینقدر ساده بود. حتی سوالات هم به فارسی بود!
) فردا هم همانطور که می دونین ریاضیه.
خوب دیگه نگفتین درباره ی چی بنویسما!!!!
راستی قالب جدید قشنگه؟
انشاالله٬ اگر خدا بخواد ۳ ماه و ۲۴ روزه دیگه می بینمتون!
