تبليغاتX
من نوشته های دست ...
می نویسم چون هستم ... هستم چون می نویسم

سلام

نمی دونم چرا همه ی اتفاقها دقیقا موقعی رخ می دن که من مطلب تو وبلاگ نمی ذارم یا بهتر بگم، نمی تونم بذارم. همونطور که در پست قبلی گفتم داداشم اومده و این آمدن همان و زمان اینترنت هم تقسیم شدن همان! البته اینترنت بین من وداداشم به طور کاملا عادلانه تقسیم شده، بیست وسه ساعت ونیم برای داداشم و نیم ساعت هم برای من! (البته هنوز تازه اومده. ایشالله حل میشه!!!) البته خوب شاید بگین که توی این نیم ساعت در روز چرا مطلب ننوشتم!؟ فکر کنم دلیلش واضح باشه: پنج دقیقه ی اول که صرف بالا اومدن کامپیوتر میشه. می مونه بیست وپنج دقیقه. البته این هم خودش زمان خوبیه، ولی اگر مثل من بدشانس نباشین. تو یکی از بیست وپنج دقیقه هام تازه فهمیدم که کامپیوتر فونت فارسی نداره! (آخه ویندوز عوض کرده بودم.) یه بار دیگه بلاگفا بازی درآورد و نمی شد هیچ مطلبی نوشت! بعضی روزها هم سخاوتم گل می کرد این یه نیم ساعت رو هم می بخشیدم به داداشم. (آخه یه جورایی نا امید شده بودم.انگار همه چیز دست به دست هم داده بودند که من نتونم مطلب تو وبلاگ بذارم.) اما امشب عزمم رو جزم کردم و تصمیم گرفتم که این بیست وپنج دقیقه رو از دست ندم. برای همین، الان دارم این مطلبو در حالی که داداشم داره با اینترنت کار می کنه تو ورد (word) می نویسم تا بیست وپنج دقیقه ام صرف نوشتن نشه. از اونجایی که من چند روزی میشه که مطلب ننوشتم و در این چند روز هم اتفاقات متعددی افتاده، این پست رو به صورت موضوعی در چند موضوع می نویسم (به ترتیب تاریخ).

 

مناسبت ها:

 

  1. ولادت امام محمد تقی (ع) رو بهتون تبریک می گم. (لطفا فرض کنین که این جمله رو ساعت چهار و سی وپنج دقیقه ی بعد از ظهر روز یکشنبه، بیست و سه تیر خوندین!!)
  2. سه شنبه بیست وپنج تیر، روز بهزیستی و تأمین اجتماعی گرامی باد!! (راستش این رو اون روز قصد نداشتم بنویسم الان که توی تقویم دیدم تصمیم گرفتم بنویسم. به هر حال شما فکر کنین که اینو ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه ی بعد از ظهر روز سه شنبه بیست وپنج خرداد خوندین!!)
  3. «عشق رو توی دستای خسته ی پدر می بینم و تو چشمهای نگران مادر»
    ولادت امام علی (ع) رو به همه به ویژه به پدران عزیز (که فکر نمی کنم کسی از خوانندگان این وبلاگ پدر شده باشه) تبریک می گم. (با عرض پوزش این یکی رو هم فرض کین که ساعت شش و هجده دقیقه ی ظهر روز چهار شنبه بیست و شش خرداد خوندین!!)

 

اتفاقات:

 

  1. دیروز نه، پریروز هم نه، روز قیلش هم نه، روز قبل ترش (شاید هم قبل تر!) برای دومین بار به شهر زیبای پوتراجایا رفتیم. این دفعه می خواستم یه سری عکس جدید به همراه توضیحات مفصلی براتون بنویسم که به دلایل مذکور از جمله تقسیم بندی عادلانه ی اینترنت موفق به این کار نشدم. ایشالله در پست های بعدی براتون می ذارم. (به قول داداشم: coming soon!!!)
  2. به china town (شهر چینی ها) در کوالا لامپور رفتیم. این یکی رو خوشبختانه امروز رفتیم و لازم نیست که روز و ساعت ودقیقه ی خاصی رو فرض کنین. البته شاید لازم باشه اما الان نه. به دلیل اینکه این پست داره یه ذره طولانی میشه این رو هم می ذارمش تو ی پست های بعدی. یعنی coming soon.

 

خوب دیگه تموم شد!! دیگه اتفاق خاصی نیفتاده بود که بخوام براتون بنویسم. البته اگه سوالی داشتین ویا توضیح اضافه ای می خواستین، تورو خدا تعارف نکنینا، توی قسمت نظرات بنویسین تا جواب بدم.

 


پ.ن.: خوشبختانه کامپیوتر روشن بود و پنج دقیقه وقتم هدر نرفت. کل کارم هم هفت دقیقه بیشتر طول نکشید، به خاطر همین تونستم میلم رو هم چک کنم و به وبلاگ بچه ها هم سری بزنم!!

 

پ.ن. ۲: همونطور که قبلا هم گفتم سیستم خبرنامه ی وبلاگ راه افتاده٬ اما متاسفانه دو نفر بیبشتر عضو نشدن و من همینجا از این دو دوست گرامی تشکر می کنم و از دیگران می خوام که زود تر عضو بشن. اگر یادتون باشه من قبلا هر مطلب جالبی که توی سایت های مختلف پیدا می کردم می ذاشتم توی وبلاگم ولی الان وبلاگم یه حال و هوای دیگه ای داره٬ به خاطر همین می خوام مطالب جالب و خواندنی رو با ای میل و از طریق عضویت در همین خبرنامه براتون بفرستم. (در بعضی موارد ای میل ارسال شده در قسمت spam قرار می گیرد.)

 

پ.ن. ۳: درگذشت استاد خسرو شکیبایی رو تسلیت می گم. (برای دیدن اصل خبر و وضیحات بیشتر  اینجا را کلیک کنید.)

نوشته شده توسط محسن در ساعت 1:41 | لینک  | 

سلام

اینجور که تاریخ ساعتم که هنوز مطابق با تاریخ ایرانه نشون میده امروز٬ جمعه٬ ۲۱ تیرماهه٬ یعنی درست یک هفته گذشته از آخرین مطلبی که نوشتم. توی این هفته من سرم شلوغ تر شده بود به خاطر همین هم نتونستم مطلب توی وبلاگ بذارم. داداشم به همراه کتابهایی که گفته بودم برام بخره٬ ۲شنبه صبح رسید مالزی! و توی این هفته یکی از اون ۳ کتاب رو تموم کردم. (این دفعه سعی می کنم آروم تر بخونم که روزهای بیشتری سرگرم باشم.) توی این یک هفته اتفاق خاصی نیفتاد به جز سفر دکتر احمدی نژاد رئیس جمهور محترم به مالزی! روز دوشنبه توی یک هتل در کوالالامپور مراسم بود. البته از آنجا که من زیاد اهل سیاست و این حرف ها نیستم جذاب ترین قسمت در نظرم قسمت پذیرایی بود!!!! باز هم از آنجایی که من زیاد اهل سیاست نیست از این مراسم در حد یک عکس بسنده می کنم:

این عکس رو داداشم وقتی که سرود جمهوری اسلامی پخش می شد گرفت.

شاد باشید.

نوشته شده توسط محسن در ساعت 21:57 | لینک  | 

آدم دلش نمیاد اینو بخوره!!!
(حجم عکس زیاده٬ لذا باید کمی صبر کنین!)

سلام

امروز توی دانشگاه یه مراسم بود به اسم International Food Festival (فستیوال بین المللی غذا). مراسم از این قرار بود که از کشور های مختلف هر کدوم غذا های خودشون رو به صورت رایگان برای امتحان کردن در اختیار بازدیدکنندگان می ذاشتن. (دیگه فکرشو بکنین که چه بخور بخوری بود!!) ایران هم از این قضیه مستثنا نبود و یه غرفه هم مخصوص غذاهای ایرانی بود. بعضی از غذاهایی که توی غرفه ی ایران بود: کلم پلو٬ خاگینه٬ دلمه و ... . به غیر از ایران کشور های زیادی بودن که من چند تاشون رو یادمه: سودان٬ ژاپن٬ اندونزی (عکس بالا هم برای اندونزیایی هاست.)٬ فلسطین و ... . برنامه از ساعت ۸ تا ۱۲ بود و ما ساعت ۱۰:۳۰ به برنامه رسیدیم و به خاطر همین بیشتر به جای غذا به  دیس های خالی از غذا رسیدیم. غذایی هم که بالا عکسشو می بینین به خاطر این باقی مونده بود که هیچ کس ازش نمی خورد. نمی دونم برای چی یا دلشون نمییومد که غذا به این قشنگی رو بخورن٬ و یا از کسایی که مسئول غرفه بودن می ترسیدن!! به هر حال ما هم به هر دو دلیل بالا از اون غذا نخوردیم و فقط ازش عکس گرفتیم!


چند نکته:

۱. اگه دقت کرده باشین یه قسمت به وبلاگ اضافه شده به نام "خبرنامه" که با عضویت در اون من می تونم براتون ای میل بفرستم. مثلا برای اینکه از به روز شدن وبلاگ با خبر بشین.

۲. ولادت امام محمد باقر (ع) رو بهتون تبریک می گم.

۳. ماه رجب هم شروع شدا. قرارمون که یادتون نرفته؟! (رجوع شود به پست قبلی.)

۴. از اون جا که می دونم هنوز هم به خاطر قضیه ی پشه ی دنگی برام نگرانین یه مطلب در رابطه با پشه ی دنگی٬ از توی یکی از وبلاگ های ایرانی که درباره ی مالزی می نویسن  پیدا کردم. برای دیدنش به ادامه مطلب مراجعه کنین.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در ساعت 18:57 | لینک  | 

سلام٬ در این پست می خوام یه ذره جدی صحبت کنم! البته شاید در حدی نباشم که بخوام درباره ی این موارد اظهار نظر کنم ولی این مطلبی که می خوام الان بنویسم احساسیه که بهم دست داده و نوشته هایی که الان می خونین همش حرفاییه که همینجوری تو مغزم از این ور به اونور میرن و ذهنمو مشغول کردن.

راستش چند وقت پیش توی محوطه ی اینجا پشت یه میز نشسته بودم و داشتم با اینترنت کار می کردم که سه تا از این دانشجو های مالزیایی اومدن و با من شروع کردن به صحبت کردن. من رو کلی سوال پیچ کردن٬ از اینکه برای چی اومدین اینجا گرفته تا اینکه ماشینتونو چند خریدین! ولی در این بین یه سوال پرسیدن که خیلی ذهن منو مشغول کرد. پرسید:مسلمونی؟ گفتم: آره. پرسید: شیعه یا سنی؟ گفتم: شیعه. اون لحظه اول خدا رو شکر کردم که من رو جزء شیعه ها قرار داده. ولی بعد با خودم گفتم اون موقعی که دو تا ملک ازم سوال کنن٬ همینجوری راحت می گم که من شیعم؟! اون موقع که من صحبت نمی کنم٬ تمام اعضای بدنم به جای من صحبت می کنن. آیا اونها هم به همین راحتی می گن که این آدم یعنی من در طول زندگیم آدم خوبی بودم؟
این سوالا بدجوری ذهنمو مشغول کرده. الان که متنی رو که نوشتم می خونم یاد یکی از قشنگ ترین مداحی های حاج محمود کریمی میفتم. می دونین کدومو میگم، مگه نه؟
 
الان که به تقویم روی میزم نگاه می کنم٬ می بینم که فردا یعنی جمعه چهاردهم تیر درست اول ماه رجبه. ماه استغفار و برآورده شدن حاجات. پس بیاین٬ نه٬ بهتر بگم:بیام٬چون اینجا مخاطبم شما نیستین، مخاطبم خودم و امثال خودمه٬ در این ماه یه فکری به حال خودمون بکنیم. ابته من در مقام و جایگاهی نیستم که بخوام وعض و موعضه بکنم. فقط دوست داشتم به عنوان یه دوست این حرف رو از من بشنوین. همین!

نوشته شده توسط محسن در ساعت 13:31 | لینک  | 

سلام

توی نظرات پست قبلی یکی در رابطه با رستوران های ایرانی اینجا پرسید. وقتی من این نظر رو خوندم تازه یادم افتاد که اصلا در رابطه با ایرانی های اینجا براتون صحبت نکردم!

ایرانی هایی که ما اینجا دیدیم اکثرا به دو دلیل اومدن:
۱. اینکه بچه هاشون رو برای فرار از سربازی و کنکور آوردن که توی مدرسه ی ایرانی ها درس بخونن. مثلا توی مدرسه ی ایرانی ها فقط ۳۰۰ ٬ ۴۰۰ نفرشون سال سومی ها هستن که آخرای سال برای فرار از کنکور میان و طبعا خانواد هاشون هم مجبور می شن که اینجا بمونن.

۲.دومین گروه دانش جویانی هستن که برای ادامه ی تحصیل میان اینجا. مثلا بین دانشگاه های مالزی داشگاه UPM به ایرانی بودن معروفه. چون که حدودا ۲۰۰۰ ایرانی اونجا مشغول به تحصیل هستن!  

خوب طبعا وقتی انقدر ایرانی اینجا زیاد باشه ایرانی هایی هم به فکر خدمت رسانی به این ایرانی ها می افتند. مثلا در رابطه با همون رستوران که پرسیده بودن٬ اینجا حدودا ۱۴ ٬ ۱۵ تا رستوران ایرانی هست٬ که البته همشون توی کوالالامپور هستند. اگه بخوام یکی یکی کار هایی ایرانی ها رو براتون بگم خیلی زیاد میشه. فقط بدونین که ایرانی ها اینجا مشغولن! از رستوران و سوپر مارکت گرفته تا چاپ مجله و هفته نامه.

اما فقط از یه چیز ناراحتم. شده که بیرون به ایرانی ها بر بخوریم ولی اونها نه تنها یه سلام خشک و خالی هم نمی کنن بلکه راهشون رو هم کج می کنن که نکنه یه وقت ما به اونها سلام کنیم! راستش من که دلیلشو نمی دونم ولی این برخوردشون برای من که زیاد جالب نیست.

راستی ما دیروز نه پریروز یه سری به شهر پوتراجایا زدیم. پوتراجایا یه شهر بسیار دیدنی و قشنگیه. اینجور که ما شنیدیم مثل اینکه کل اداراتشون رو انتقال دادن به این شهر و صطلاحا این شهر پایتخت سلطنتی مالزی است. در طی این بازدید من عکس هایی گرفتم که براتون توی ادامه مطلب گذاشتم.   


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در ساعت 14:15 | لینک  |