
این عکس هایی رو که می بینین ماله آکواریوم کولالامپوره (Aquaria KLCC) که دیروز نه، پریروز هم نه، روز قبلش اونجا بودیم! (این هم یکی از علایق منه! خوشم میاد که خواننده رو با دیروز٬ پریروز گفتن گیج کنم!!!) جای قشنگی بود (به این میگن یه توصیف کامل!). از حیووناییش که بیشتر خوشم اومد عکسشونو براتون گذاشتم تا شما هم ببینین. جالب ترین قسمتش هم٬ قسمتی بود که می رفتی توی یه جای تونل مانند و از وسط ماهی ها و کوسه ها رد می شدی. واقعا دیدن یک کوسه طوری که فقط یک شیشه با قطر کمتر از یک سانتی متر باهاش فاصله داشته باشی ترسناک بود.
الان که من این مطلبو دارم می نویسم ده دقیقه است که وارد شهریور شدم. یعنی سه ساعت و نیم زود تر از شما! دیگه از الان خط کشیدن روی روزهای تقویم شروع میشه تا روزی که برسه به بیست و چهارم شهریور. (غیر مستقیم تاریخ اومدنم رو گفتم که اگه خواستین بیان فرودگاه بدونین کی بیاین! اگر هواپیما تاخیر نکنه - که حتما می کنه! - ساعت چهار ایرانم. پس منتظرتون هستم!!!!!!) (این پرانتز رو بلافاصله بعد از پرانتز قبلی آوردم که بگم پرانتز قبلی رو جدی نگیرین!!)
یکی از دوستان توی نظرات پست قبلی خواسته بود که من عکسمو بذارم! خواستم بذارم ولی نمی دونم چرا پشیمون شدم! (بذار یه دفعه که منو دیدین سورپریز بشین!!!)
پ.ن.: همچنان - درکمال پر رویی - منتظر نظراتتون روی پست قبلی نه٬ قبلیش هستم! (به این میگن اعتماد به نفس بالا!)
پ.ن.۲: طی اقدامی لینک دوستانی رو که دیگه آپ نمی کردم از قسمت دوستان من پاک کردم. از الان تصمیم دارم تا وبلاگم رو به آدم های بیشتری معرفی کنم. (منتظر تغییرات بزرگتری هم باشید!)
سلام ... عیدتون مبارک!
این جمله رو امروز بارها از ایرانی های اینجا شنیدم. آخه امروز به مناسبت نیمه شعبان در یکی از دانشگاه ها تو شهر سایبرجایا (Cyberjaya) مراسم بود. البته من خیلی خوشم نیومد. کلا از مراسم های اینجا خوشم نمیاد. آخه آدمای اینجا خیلی بی حالن! مثلا آخرای مراسم یکی اومده بود و داد می زد (طوری که حنجرش داشت پاره می شد٬ و همینطور گوش ما!) و شعر می خوند. یارو خودشو کشت تا مردم دست بزنن٬ آخرش هم بعد از یه ربع فریاد کشیدن روش کم شد و رفت. هیچ کس هم دستی نزد!
نمی دونم چرا هر مراسمی که توی اینجا می رم یاد مراسم های مدرسه میفتم! غرق در خاطرات می شم تو دلم به خودم می گم که کمتر از یه ماه دیگه مونده و ته دلم از خوشحالی قیلی ویلی میشه!!! (امیدوارم که منظورم رو از "قیلی ویلی" فهمیده باشین!)
حرف دیگه ای ندارم. همین بود. نیمه ی شعبان من در مالزی همین بود.(واقعا که چقدر زمان زود می گذره!انگار نه انگار که یک ماه ونیم پیش بود که درباره ی شروع ماه رجب نوشتم!) راستی داشت یادم می رفت که من هم عید رو بهتون تیریک بگم. عید همگیتون مبارک!
به امید ظهورش...
پ.ن.: همچنان منتظر نظراتتون روی پست قبلی هستم! (از دوستانی هم که نظر دادن تشکر می کنم.)

وقتی که اومدم مالزی و این هوای گرم و شرجی رو دیدم اصلا فکرش رو هم نمی کردم که سرما رو توی این کشور تجربه کنم و یا اینکه مِه ببینم! ولی در بلندی های گنتینگ (Genting Highlands)، جایی با ۱۸۰۰ متر ارتفاع از سطح دریا، تونستم هم سرما رو تجربه کنم و هم مِه رو ببینم!!!
بلندی های گنتینگ همونطور که شعار تبلیغاتیش (Genting Highlands, city of entertainment) میگه واقعا شهریه برای تفریح. البته ما با این بازدید یک روزه مان فقط تونستیم یه شهربازیشو ببینیم، اونم نه همشو. شهر بازیش به دو قسمت سر پوشیده و سرنپوشیده (!) تقسیم می شد، که ما فقط قسمت سرنپوشیده رو دیدیم.
چیزی که برام جالب بود این بود که توی تبلیغات هاشون از این شهربازی این جمله بود که "تنها زمین بازی با دمای زیر صفر درجه در مازی"!!! (این جاست که آدم یاد وطن چهار فصل خودش می کنه.)

توی این چند روز به غیر از بلندی های گنتیینگ به باغ وحش ملی (Zoo Negara) مالزی هم رفتیم. زیاد فرقی با باغ وحش ملاکا نداشت. (اگه مطلب های قدیمی تر رو خونده باشین می دونین کجا رو می گم.) با این تفاوت که بزرگتر بود و چند تا نوع حیوون هم بیشتر داشت (مثل خرس و کانگارو).
یکی از تجربه های دیگر من هم در این باغ وحش این بود که تونستم خورتوم فیل رو (نمی دونم املاش درسته یا نه! منظورم همون دماغ فیله!!) لمس کنم! (تجربه ی بزرگیه، نه؟!)
این خطی رو که می بینین یه دفعه پریده وسط حرفم یعنی اینکه می خوام یه دفعه در مورد یه چیز کاملا متفاوتی صحبت کنم! (من که خیلی خوشم میاد یه دفعه موضوعو عوض کنم! شما چطور؟!)
راستش چند وقت پیش داشتم همینجوری توی وبلاگ ها می گشتم و می گشتم که به یه وبلاگ رسیدم! متن قشنگ و طنز نویسنده ی این وبلاگ من رو وادار کرد که کلی از مطلباشو بخونم. یه چیز دیگه که توی این وبلاگ خیلی برام جالب بود بود این بود که توی یکی از مطلباش فقط یه سوال پرسیده بود، اونوقت تعداد نظراتش شده بود ۶۰۰ تا! من واقعا وقتی این جور وبلاگ ها رو می بینیم خیلی حسودیم میشه! البته حسادت که نه بهتره بگم غبطه می خورم. آخه خیلی دوست داشتم که من هم یه وبلاگ پر خواننده می داشتم! البته مسلما نوشته های من به زیبایی نوشته های اون وبلاگ نیشت ولی من همچنان می نویسم تا شاید روزی وبلاگ من هم به یه جایی برسه! (به امید آن روز...)
همه ی این ها رو گفتم که بگم من هم یه سوال از خواننده های اندکم دارم، و مسلما انتظار هم ندارم که تعداد نظراتم به ۶۰۰ تا برسه ولی دوست دارم هرکسی که سوال منو خوند جوابشو برام بنویسه. (البته هیچ اجباری در کار نیست!)
و اما سوال ... توی مطلب قبلی یه چیزایی در رابطه با دوست و ویژگی هاش نوشتم که به قول یکی از دوستان شبیه درس های کتاب دین و زندگی شده بود! این دفعه می خوام بدونم که به نظر شما من چه جور آدمی هستم؟
اونایی که هم مدرسه ای من هستن می تونن به راحتی جواب این سوال رو بدن ولی اونایی که هم مدرسه ای من نیستن (که احتمالا از طریق یه سرچ به وبلاگ من رسیدن!!!) می تونن با توجه به نوشته هام یه قضاوتی درباره ی من داشته باشن.
منتظر نظراتتون هستم...
نام: مسعود
نظر: یه موضوع برات میگم در موردش بنویس. در مورد دوستانت و رفتار های خوب و بد آنها بنویس.
نام: محسن
جواب: سلام آقا مسعود، البته اگه همون آقا مسعود مایی! آخه توی این دنیای مجازی اینترنت آدم به هیچ چیز و هیچ کس نمی تونه اطمینان کنه. اصلا بیا جواب سوالتو از همینجا شروع کنیم! دروغ، از دروغ خیلی بدم میاد و مسلما از آدم هایی هم که دروغ بگن همچنین. اما از شانس بد من اکثر اوقات، دوستانم حتی بیشتر مواقع صمیمی ترین دوستانم دروغ گو از آب در میان. (اول نمی خواستم به سوالت جواب بدم، چون یاد خاطره های خوبی نمی افتادم وقتی به جواب سوالت فکر می کردم. ولی از اونجایی که ما یه آقا مسعود بیشتر نداریم، جوابتو نوشتم.)
از دروغ که بگذریم، می رسیم به دورویی که واقعا ازش بدم میاد. انقدر از کسایی که جلو روت کلی ازت تعریف می کنن و چاکریم، مخلصیم می گن ولی پشت سرت هرچی دلشون میخواد می گن٬ بدم میاد. (من از همین دورویی بودم بعضی از دوستام هم خیلی خاطره های خوشی ندارم.)
راستش این یکی صفت رو نمی تونم نام ببرم ولی می تونم توضیح بدم: نمی دونم دیدین یا نه بعضیا هستن هر شوخی که خواستن باهات می کنن وانتظار دارن ناراحت نشی. البته این قسمتش مشکلی نیستا! مشکل اینجاست بعدش که تو یکی از اون شوخی هاشو با خودش می کنی اینقدر شاکی میشه که نگو! و اون موقع است که من شدیدا ناراحت می شم.
یه مشکل دیگم هست که من خیلی باهاش مشکل دارم اونم افراط و تفریط در دوستیه! مثلا بعضی ها واقعا در دوستی زیاده روی می کنن و بعضی مواقع در اثر این زیاده روی خواسته هایی رو ازت می خوان که واقعا غیر معقولن. اونوقت وقتی هم که تو قبول نکنی شدیدا ناراحت میشن و کلی صفت ناپسند از قبیل نامرد و بی معرفت و .. بارت می کنن! در مقابل هم کسایی هستن که کلا دوستی رو فراموش می کنن. فکر می کنن دوستی فقط به همون سلام و علیکه و حتی حداقل انتظارات در دوستی رو هم بهش اهمیت نمی دن که اون هم واقعا آزار دهنده است.
این ها رفتار های بدی بود که – بعضی مواقع- از دوستام دیده بودم. (البته بگم که من خودم رو از این صفات مبرا نمی دونم. شاید همین الان اگه یکی از دوست های من می خواست با این موضوع مطلب بنویسه دقیقا همه ی این رفتار ها رو به من نسبت می داد، شاید هم بیشتر! ولی به هر حال سعی می کنم از اینگونه رفتار ها دوری کنم.)
و اما رفتار های خوب ... راستش تا اسم دوستی میاد همه یاد مرام و معرفت میفتن که به نظر من هم واقعا در دوستی لازمه. اما بعضی ها با معرفت رو این جوری معنی می کنن که پایه ی هر کاری باشی! که به نظر من این اصلا درست نیست. ای بابا این هم که شد رفتار بد! داشتم رفتار های خوب رو می گفتم. البته باید بگم قبل از مرام ومعرفت (البته به تعریف درستش!) دوست من باید یه حداقل های مذهبی و دینی ای داشته باشه. آخه به نظر من اگه این حداقل ها نباشه یا دوستی کلا بهم می خوره ویا اگه ادامه ژیدا کنه به جاهای خوبی نمی رسه.
بقیه رفتار های خوب رو میشه اینجوری گفت: نبودن بدی هایی که گفتم. مثلا صداقت به جای دروغگویی. یک رویی به جای دورویی! و ...
خوب آقا مسعود امیدوارم جوابتو گرفته باشی. البته همانطور که می دانی در اینترنت اون هم در یک وبلاگ نمیشه همه چی رو گفت. ولی به هر حال امیدوارم همینقدر کافی باشه!
در آخر هم از بقیه ی دوستان می خوام تا مثل آقا مسعود موضوع پیشنهاد بدن. من هم -اگر بتونم- حتما جوابشونو می دم.
سلام
میگن که شناختن نویسنده باعث میشه که نوشته های اون نویسنده رو هم بهتر درک کرد. و من با این حرف کاملا موافقم. به خاطر همین این دفعه زندگی نامه ی خودمو براتون نوشتم. احتمال زیاد مفیدی ها (یعنی هم مدرسه ای هایم) می گن که "ما که می شناسیمت!" و بقیه هم شاید بگن "مطلب کم آورده دوباره می خواد چرت وپرت بنویسه!" ولی به هر حال اگه دوست داشتین زندگینامه ی من رو بخونین به ادامه ی مطلب مراجعه کنین.
ادامه مطلب
سلام ... خوبی؟ ... چه خبر؟ ... خوش میگذره؟(مطمئنا بدون من خوش میگذره. این چه سوالیه؟!)
قبل از اینکه برم سر اصل مطلب عید مبعث رو بهتون تبریک می گم. راستش من فکر می کردم اینجا کلی جشن و مراسم باشه. ولی انگار نه انگار! البته ایرانی ها می گفتن که اینها عید فطر رو خیلی جشن می گیرن و بزرگترین عیدشونه. (ولی من که نیستم تا ببینم!!!) یه مراسم هم که انجمن ایرانی های دانشگاه گذاشت که بیشتر شبیه کلاس درس بود تا یه جشن. از اول تا آخر مراسم هی مقاله خوندن و از این جور حرف ها. دریغ از یک دست زدن کوچولو!!! این هم تنها عید مبعثمون تو مالزی!!!
و اما اصل مطلب یا بهتر بگم اصول مطالب!!! آخه بازم تا من چند روز وبلاگ ننوشتم هی اتفاق می افتاد، که در ادامه براتون می گم:
یکشنبه ی همین هفته بالاخره عزممون رو جزم کردیم و به سمت شهر تاریخی ملاکا (Melaka) به راه افتادیم. (از بنگی تا ملاکا حدودا هفتاد، هشتاد کلومتر راهه.) اینجور که یکی از مجله ها نوشته بود، ملاکا یه شهر تاریخی بسیار زیباست که پر از جاهای دیدنیه. ما هم به این امید که همشو یه روزه ببینیم به راه افتادیم. هنوز کاملا داخل شهر نشده بودیم که یه تابلو دیدیم که نوشته بود Melaka Zoo. ما هم گفتیم خوب اول این باغ وحش رو می بینیم و بعد بقیه ی شهر رو. (البته کل مالزی مثل باغ وحشه!!!!) واقعا باغ وحش قشنگی بود. تا حالا این همه نوع حیوون ندیده بودم! واقعا حیوون های عجیب و غریبی بودن. من بیشتر از همه از قسمت هاییش خوشم میومد که خود آدم می رفت تو قفس ها و از نزدیک حیوون ها رو می دید و یا به قول خارجکی ها قسمت های walk in. بعد از اینکه کل باغ وحش رو دیدیم حسابی خسته شده بودیم، آخه واقعا بزرگ بود. به خاطر همین سفر یه روزه به ملاکا به یک باغ وحش تقلیل یافت!
راستش من حدود صد تا عکس با گوشیم از حیوون ها گرفتم! دیدم اصلا نمیشه همشو گذاشت توی وبلاگ، به خاطر همین همشون رو در قالب یک فایل زیپ برای دانلود گذاشتم که اگه دوست داشتین می تونین دانلودشون کنید. (البته حدود صد و پنجاه تا عکس با کیفیت توپ هم داداشم با دوربین عکاسی گرفت ولی اگه اونارو می خواستم براتون بذارم حجمش از دو گیگ هم بیشتر می شد. لذا به همین عکس ها قناعت کنید!!!)
برای دانلود روی اینجا کلیک کنید. (توضیحات: وقتی روی لینک کلیک کردید. (که می دونم نمی کنید!!!) در صفحه باز شده روی get direct link کلیک کنید و بعد در صفحه ای که باز می شود روی لینک آبی رنگ کلیک کنید. به همین سادگی به همین خوشمزگی ...!!)
واما امروز. امروز اندکی کوالالامپور گردی داشتیم! و جاهای قشنگی رو هم دیدیم که اگه دوست دارین ببینین روی لینک ادامه مطلب کلیک کنید. (این هم به همان سادگی و به همان خوشمزگی لینک بالاست!!!)
ادامه مطلب
آنها که کهن شدند و اینها که نواند ------------------ هرکس به مراد خویش یک تک بروند
این کهنه جهان به کس نماند باقـی ------------ رفتنــد و رویـــم و دیــگر آیـــند و روند
انگار همین دیروز بود! می دونم دیگه این جمله خیلی تکراری شده ولی نمی تونم هیچ جمله ی دیگه ای به جاش بنویسم که دقیقا همین حس رو توصیف کنه.
انگار همین دیروز بود که من از توی هتل اولین مطلب رو از مالزی تو وبلاگ نوشتم. واقعا زمان زود می گذره. چشم به هم زدم و یک ماه و نوزده روز گذشت! خیلی جالبه ها همیشه وسطای سال تحصیلی که میشه دیگه از مدرسه خسته می شم و تا یک تعطیلی میشه سر از پا نمیشناسم. ولی اواسط تابستون که میشه لحظه شماری می کنم تا دوباره مهر بیاد و مدرسه. با اینکه هی به خودم می گم برای چی لحظه شماری می کنی برای اینکه دوباره یه خروار درس و تکلیف و پژوهش همگرا و واگرا هزار کوفت و زهرمار دیگه بریزه رو سرت. برای اینکه دوباره روزهایی که تکلیف سنگینه یا امتحان سختی داری چهار صبح بلند شی به درس خوندن. و هزار دلیل دیگه برای خودم میارم ولی هیچ کدوم حتی ذره ای از اشتیاقم به باز شدن مدرسه کم نمی کنه. نمی دونم چرا! انگار یه چیزی توی جو بچه ها و مدرسه هست که توی تابستون پیدا نمیشه. مخصوصا اگه کیلومتر ها ازش دور شده باشی.
خوب بگذریم دوباره من اومدم چهار خط بنویسم احساساتم گل کرد. تا میام بنویسم، انگار یکی با کنترل کانالمو عوض می کنه و می زنه روی کانال احساس!!! به هر حال شما ببخشین.
اینقدر حرف زدم که داشت یادم می رفت. به یکی دیگه از وعده هایی که داده بودم عمل کردم و این دفعه درباره ی پوتراجایا چیزایی که دیدم رو براتون نوشتم. اگه دوست داشتین بخونین به ادامه مطلب یه سری بزنین.
پ.ن.: اول از تمامی دوستانی که در وبلاگ هاشون به من لینک دادن تشکر می کنم. دوم هم یه زحمت کوچیکی برای همشون داشتم! اینکه لینکه من رو با این اسم قرار بدن: من نوشته های دست...
ادامه مطلب

این یکی از غذا هاییه که توی رستوران های اینجا سرو میشه. راستش زائقه ی (یا شاید هم ذائقه !!) کنجکاو داداشم باعث شد که ده رینگت (تقریبا معادل سه هزار تومن) بابت این چیز به اصطلاح غذا بدهیم.
من که حتی وقتی نگاش می کردم حالم به هم می خورد چه برسه به اینکه بخوام بخورمش!!!
خوب بیشتر از این حالتونو به هم نمی زنم (!) بریم سر اصل مطلب:
راستش اصل مطلب توی ادامه مطلبه!! پس اگه دوست دارین ببینین کارش یه کلیک ناقابله!
پ.ن.3:اگر دقت کرده باشین یه
عکس یعنی همون "دست نوشته های من..." در شمال شرقی (!) وبلاگ گذاشتم که
یه جورایی لوگوی وبلاگه. وقتی این عکسو نشون داداشم دادم برای شوخی خوندش "من
نوشته های دست..." اولش خندیدم ولی بعدش که یه ذره روش فکر کردم دیدم اینجوری
با معنا تره! به خاطر همین دو تا فلش به نشانه ی اینکه این جمله رو از دو طرف میشه
خوند به لوگو اضافه کردم!!!!
ادامه مطلب
