امروز بعد از پنج ماه (!) رفتم سلمونی! خیلی زور داشت. آدم پنج ماه مو هاشو بلند کنه اونوقت تو ده دقیقه کوتاه بشه. نمی دونین چه حسی داره وقتی صدای قیچی رو می فهمی و دسته دسته موهات رو می بینی که میفتن رو زمین و بعد می بینی که یکی جاروش می کنه و می ریزه سطل آشغال!! راستی مو رو هم میشه بازیافت کرد؟ شاید بشه مثلا ازش قلم مو ساخت! یادم باشه یه دفترچه بذارم کنار این ایده هام رو توش بنویسم! خدا رو چه دیدی اومدیم و یه روز یکی ایده هام رو خرید و یا اینکه اصلا خودم اختراعشون کردم و یا اینکه رفتم خوارزمی!!!
خیلی جالب بود وقتی من نشستم تا اومد مو هامو کوتاه کنه برنامه ای شروع شد برای آموزش قالیبافی دقیقا تا قیچی رو هم دست گرفت تو برنامه٬ زنه گفت که امروز درسمون در رابطه با قیچی کردنه!! بعدش هم توضیح داد که حواستون باشه وقتی می خواین قیچی کنیین کوتاه نشه. بلند بشه میشه درستش کرد ولی اگه کوتاه بشه نه! ولی این آرایشگر مو های منو خیلی کوتاه کرد! من نمی دونم اینا منظورشون از کم چیه!! بعد از اینکه منو کچل کرد گفتش که مو هاتو با همون مدل فقط یه کم کوتاه کردم!!
پ.ن.: واقعا به این می گن چرت و پرت نویسی! یه مو کوتاه کردن ساده رو به خوارزمی و قالیبافی و ... ربط دادم!!!
آخه چرا؟ هم خودت می دونی چقدر گناه کردم و هم خودم. خودم می دونم.... پس چرا نمی ذاری گریه کنم؟ چرا اینقدر برام سخته؟
خیلی سخته...
در گوش جانم می رسد طبل رحیل از آسمان
زیـن شــمعهای سـرنـگون٬ زیـن پرده هـای نیـلـگـون
خـلــقی عجــب آید برون تا غـیـبـها گردد عیان
حضرت مولانا
به احتمال زیاد آدمی مثل شما با شنیدن یا خوندن همچین شعری یا چیزی مثل این یاد این شبهای عزیز یعنی شبهای قدر می افته. ولی فکر می کنید من با چی یاد این شبها می افتم؟ با بوی شیر داغ! همچین بی ربط هم نیستا. اینقدر هم پرت نیستم. آخه خودتون فکرشو بکنین که بعد از مراسم احیا و راز و نیاز. وقتی اونهمه سبک شدی داری با یه لبخندی که نشانه ی شادی نیست بلکه به خاطر یه رضایت درونیه از مسجد میای بیرون بوی شیر داغ که دارن نذری می دن به مشامت بخوره. نمی دونین چقدر کیف میده. اصلا من حتی نمی رم که شیر رو هم بگیرما، فقط عاشق بویی که داره هستم.
از اینها که بگذریم ازتون یه خواهش دارم. ازتون می خوام توی این شبها وقتی توی مسجد یا توی خونه و یا هرجای دیگه هستین٬ من رو هم فراموش نکنین. جدّی می گم٬ خیلی جدّی... التماس دعا
امروز رفتم سر لباس های توی کمدم. لباس هایی که قبل از مالزی می پوشیدم. اندازه ام بودن. مثل اینکه اونقدر ها هم بزرگ نشدم...
ساعت ۱۰ صبح: خواب!
ساعت۱۲ ظهر: خواب!!
ساعت ۲ بعد از ظهر: همچنان خواب!!! (قبل از اینکه بگی خوابالو باید توضیح بدم که دیشب تا صبح بیدار بودم و داشتم کتاب می خوندم! و قبل از اینکه بگی چه کتابی باید بگم کتاب "کوری" نوشته ژوزه ساراماگو! و قبل از اینکه بگی این چه کتابیه باید بگم که کتابی است بس ناجوانمردانه زیبا!!)
ساعت ۲:۳۰ بعد از ظهر: هد شات!! ... تو رَمپه حواست باشه! ... اسنایپره ها!! (بذار خلاصه بگم: گیم نت!!!)
ساعت ۴:۱۵ بعد از ظهر: سوار بر تاکسی (البته نه از همونایی که دلم براشون تنگ شده بود! آخه سمند بود!) به سمت انقلاب.
ساعت ۴:۲۰ بعد از ظهر: نشسته در سالن سینما بهمن در انتظار گشایش در ها!
ساعت ۴:۳۰ بعد از ظهر: آقایون مجرد اونطرف بشینن٬ خانم ها این ور و متاهل ها وسط!!!! (همش چهار ماه نبودما! حتما پس فردا پرده هم می کشن وسط! بیچاره متاهل ها زیر پرده می مونن!!!!)
ساعت ۴:۴۰ الی ۶:۲۰: همیشه پای یک زن در میان است! (من که فکر می کردم مهران مدیری "پری طلعتی" باشه! ولی اشتباه حدس زدم گلشیفته فراهانی بود!)
ساعت ۶:۳۰ بعد از ظهر: میدان انقلاب٬ داخل کتابفروشی٬ در حال خرید کتاب های سال دوم دبیرستان رشته ی ریاضی. (با دیدن کتاب ها مخصوصا دو کتاب جغرافیا اندکی از شوقم به گشایش مدارس کاسته شد!)
ساعت ۶:۴۰ بعد از ظهر: اه اینکه بازم دور زد ... بپا نایف نشیا! ... حاجیت تاپ فِرَگه ها!! (باز هم گیم نت! من از این ولخرجی ها نمی کنما! رفتم گیم نت یارو گفت ۱۰۰۰ تومن اکانت داری چرا بازی نمی کنی من هم ذوق زده شدم!)
ساعت ۷:۱۵ بعد از ظهر: در صف آش.
ساعت ۷:۳۰ بعد از ظهر: خدایا وبلاگ ما را پر بازدید و معروف بگردان..الهی آمین! (سر سفره ی افطار! به همراه مهمان!)
ساعت ۸:۱۰ شب الی ۱ صبح: رو بوسی ... احوالپرسی ... بگو بخند ... "مثل هیچ کس" ... شام ... "روز حسرت" (اگه اشتباه اسمشو نخونده باشم!) ... باز هم گفتگو ... باز هم ... خدا حافظی! (سر جمع میشه گفت مهمونی!)
ساعت ۱:۳۰صبح به بعد: خدا داند!
زیاد از خوندن تیتیر تعجب نکنید! اونقدر هم خارج زده نشدم! (خواستم بنویسم غرب زده دیدم رفتیم شرق٬ گفتم بنویسم خارج زده!!)
اصلا تیترو فراموش کنید. کی از ایران بدش میاد که من بخوام؟! (جدی گفتما!!!) حالا خودمونیما ته ته ته ته ته دلم یه صدایی هی زمزمه می کنه: مالزی! البته یه وقت فکر نکنین همه چیزایی که قبلا گفتم شعار بودا. ولی خوب...
پ.ن.: همونطور که فهمیدید این پست هیچ ارزش مادی و معنوی نداشت! صرفا به این دلیل بود که بفهمید متاسفانه من سالم هستم و متاسفانه تر اینکه هنوز وبلاگ می نویسم! در ضمن باید بگم که دیگه انتظار آپ شدن دو روز یکبار رو از این وبلاگ نداشته باشید! (البته اگه اصلا هنوز می خونید.) ولی همچنان این شعار ماست که:
تا خون در رگ ماست وبلاگ ما آپ میشه!!!

انگار همین ده روز پیش بود که عکس این تقویم رو با ضرب در های کمتری گذاشتم و گفتم که ده روز مونده! آخه این روزهای آخر خیلی دیر می گذشت! اما الان حتی کمتر از 10 ساعت دیگه مونده تا سوار هواپیما بشم.
نمی دونم از خوشحالیام بگم یا از نگرانی هام! کلی خوشحالم برای اینکه همه ی اون چیزایی رو که قبلا براتون گفتم که دلم براشون تنگ شده رو بعد از چهار ماه و نیم می بینم و یه کمی هم نگران برای وبلاگم. یاد جمله ی یکی از دوستان میفتم که بهم گفت: « ...وبلاگو با آمار و نظر می سنجن و نظرهای زیاد برای تو بدلیل اینکه تو مالزی هستی و اکثرش برای بچه های خودمونه....» می دونم کاملا درست می گه (البته نه کامل کامل!). ولی نمی خوام درست باشه! به خاطر همین من بهتون این قول رو می دم که حالا حالا ها این وبلاگ بسته نشه. (تا خون در رگ ماست...وبلاگ ما آپ میشه! {ببخشید قافیه نداشت!}) این رو هم بگم که "من" توی وبلاگ با "من"ی که تو مدرسه یا تو خونه یا هر جای دیگه می بینید خیلی فرق داره!
بگذریم.. من که نمی تونم مجبورتون کنم وبلاگمو بخونین! بذار از خودم بگم. از پسری که دیگه خارج دیده شده! پسری که کلی خاطره و تجربه٬ کوله بارشو پر پر کرده! پسری که پخته تر شده! پسری که بزرگ شده!
دوست داشتم پست آخرم توی مالزی خاص تر از همه باشه. ولی نمی دونم چرا دستم به نوشتن نمی ره! فکرم خیلی مشغوله.با خودم می گم یعنی همه چی مثل قبله؟!
همه ی خاطرات این چهار ماه ونیم توی سرم رژه می رن.مثل فیلمی که رو دور تند باشه همه اش از جلوی چشمام رد می شه. با دیدن بعضیاشون زیاد خوشحال نمی شم. مثلا وقتی یاد همون هفته ی اول که اومده بودیم. یاد از این هتل به اون هتل رفتنا. یاد اون وقتی که حتی بلیطمون رو هم برای برگشت OK کرده بودیم. با دیدن بعضیاشون هم یه لبخند کوتاه روی لبام می شینه. مثلا وقتی یاد خنده ها و تفریحاتی که داشتیم میفتم. (که اکثرا هم براتون توضیحاتشو نوشتم.)
دیگه بسه! فکر کنم زیاد خاص نشد ولی باید برم. می خوام به بقیه کمک کنم تا چمدون ها رو ببندیم!
پ.ن.: بخشکی شانس! اول اینکه سیصد هزار تومن جریمه اضافه بار٬ بعدش جا گذاشتن گوشیم تو تاکسی. خدا سومیشو به خیر کنه!
پ.ن.۲: خدا رو شکر سومیش هم به خیر گذشت و فقط این بود که هواپیما دو ساعت و نیم تاخیر داشته باشه!
پ.ن.۳: الان چند ساعتی میشه که رسیدیم. متاسفانه صحیح و سلامت هستم.
از طرف "سعید t" به یه بازی وبلاگی دعوت شدم. از این قرار که : «حتما" تا حالا بعضی وقتها شده که اصلا" حس کاری رو، مخصوصا" نوشتن رو نداشته باشید.برای همین به جای اینکه بنویسید بدون هیچ تغییری یه عکس از میز کامپیوترتون رو روی وبلاگتون بذارید تا چی بشه؟! خودم هم نمیدونم ولی جالبه، بد نیست.از هیچی که بهتره.»
البته من الان کلی هم حس و حال نوشتن دارم و مخصوصا اینکه طوفان و بارونی که هم اکنون فضای بیرون خونه رو قر و قاطی کرده، احساسات من رو هم بر انگیخته کرده ولی به هر حال هم در این بازی شرکت می کنم و هم می نویسم. عکس رو که در زیر می بینید ولی برای دیدن نوشته به ادامه ی مطلب برین. (نمی خواستم این دفعه هم بفرستمتون (!) ادامه ی مطلب ولی از اونجایی که حس و حال نوشته ی من با این مسابقه همخونی نداشت مجبور بودم.)

در رابطه با این عکس هم باید چند نکته رو متذکر شوم:
1. من هیچ وقت میزم اینقدر خلوت نیست ولی از اونجایی که چمدون هایم را بسته ام و لوازمم رو جمع کرده ام میزم خالی شده و تنها همان تقویم مونده که گذر سریع ایام رو یاد من میاره!
2. می دونم می دونید ولی بازم می گم که اینجانب صاحب لپتاپ نیستم و جزء دارایی های پدر بنده است (!) و فقط در این سفر در اختیار من بوده. (که اگر همین هم نبود من دق کرده بودم!)
3. من بعضی از دوستانم یعنی فقط رایانه باز ها٬ حراج دانلود رایگان فیلم و آهنگ٬ ٬Zippo من و تو٬ بیای تو ضرر نمی کنی٬ بفرما تو .... آخه دم در بده و نگار رو به این بازی دعوت می کنم. (البته هیچ اجباری نیست و مختار به شرکت کردن و یا نکردن هستید. در ضمن بعضیا رو دعوت نکردم! آخه گفتم که این مسابقه به فضای وبلاگشون نمیاد!)
ادامه مطلب
آخه مگه دل آدم کلا چقدره که اینقدر هم هی تنگ میشه!!؟؟ نمی دونم چرا ولی هر چی به اومدنم نزدیک تر میشه تحملم کمتر میشه! خیلی کسا و خیلی چیزا هست که خیلی دلم براشون تنگ شده. به خاطر همین تصمیم گرفتم اسم کسا یا چیزایی رو که دلم براشون تنگ شده بنویسم تا شاید تسکینی باشه و با خودم گفتم کجا بهتر از اینجا! اصلا شاید خود شمای خواننده یکی از کسایی باشی که من دلم براش تنگ شده. اونم خیلی زیاد!
برای اینکه اضافه گویی نکنم و حوصلتونو سر نبرم اسم ها رو به صورت لیست نوشتم. در ضمن باید بگم که این لیست هیچ ترتیب خاصی نداره مثلا اینجوری نیست که اون هایی رو که اول نوشتم دلم بیشتر براشون تنگ شده باشه. (اینو گفتم که وقتی شماره ی 1 رو خوندین شوکه نشین و یا بهتون برنخوره!)
برای خوندن لیست به ادامه مطلب بروید…
ادامه مطلب
ساعت سه و نیم صبحه. خونه ساکته؛ بیرون هم. آروم میرم روی تختم و می شینم. متکا رو پشتم میزون می کنم. پتو رو می کشم روی پام. لپتاپ رو روی پام می ذارم و در حالی که دارم چیپس می خورم فیلمی رو که از اینترنت دانلود کردم می بینم.
یه دفعه -طوری که انگار ذهنم از این همه آرامش تعجب کرده- با خودم می گم: دیروز آخرین یکشنبه ی توی مالزیم بود؛ و انگار یک صدای دیگه با کمی مکث می گه: فردا هم آخرین دوشنبه ی توی مالزیته. و یک دفعه انگار کلی صدای دیگه توی سرم شروع می کنن با هم به شمردن آخرین روزهام توی مالزی: پس فردا آخرین سه شنبه ی توی مالزیته...فردای پس فردا آخرین چهار شنبه ی توی مالزیته...پس فردای پس فردا آخرین پنج شنبه ی توی مالزیته...فردای پس فردای پس فردا آخرین جمعه ی توی مالزیته...پس فردای پس فردای پس فردا هم آخرین شنبه ی توی مالزیته ... آخر هم یکی با صدایی کلفت می گه که: فردای پس فردای پس فردای پس فردا هم، مالزی...پر! بعدش هم به طرز آزار دهنده ای شروع می کنه به خندیدن. کم کم صدای خندیدن اون با صدای خندیدن شخصیت بد فیلم قاطی می شه و بعد فقط صدای فیلم می مونه.
***
چند دقیقه ای هست که از اون تصوارتم می گذره. به خودم می گم: آخه تو چت شده؟! مگه این همه آرزو نمی کردی که برگردی؟ اونوقت صدایی مظلوم و مردد جوابمو می ده که: آره...ولی...خوب...اصلا مگه اینجا چشه؟! سکوت می کنم. نمی دونم چی بگم. دوباره -ولی با لحنی مطمئن تر- ادامه می ده که: آخه آدم عاقل، این همه آرامش و راحتی و زیبایی و رفاه رو ول می کنه میره ... میره ایران؟! اون کشور عقب افتاده؟! کمی ناراحت شده ام ولی باز هم سکوت می کنم؛ وباز هم اون صدا باحالتی نزدیک به فریاد میگه: چیه؟! چته؟! جوابی نداری؟ بگو دیگه؟ اشتباه می گم؟! باز هم به صدا چیزی نمی گم ولی در دلم طوری که فقط خودم می شنوم و نه هیچ کس دیگری زمزمه می کنم: وطن. ته دلم می لرزه. خوشم میاد! دوباره تکرار می کنم. هر بار همون حس بهم دست میده. این دفعه طوری که انگار به جواب یک مسئله ی خیلی سخت رسیده باشم فریاد می زنم:
وطن
