امروز رفتم سلمونی! یادش به خیر اون قدیما وقتی می رفتم یه تخته می ذاشت روی صندلی تا بتونه مو هامو کوتاه کنه، اونوقت الان ازم می پرسه که صورتم رو هم اصلاح کنه یا نه؟!
چقدر دوست دارم برگردم به همون دوران. به همون اندازه پاک و معصوم!
ای کاش ...
----------------------------------------
پ.ن.: حالم از جغرافی به هم می خوره!
پ.ن.۲: دیگه حوصله ی درس خوندن ندارم! چند روزیه شدیدا دلم هوای تابستون و کرده!
من اصولا به چیزای دور و برم زیاد گیر نمی دم! ولی این یکی دیگه خیلی برام عجیب بود! اینقدر عجیب که هنوز تکالیف جبر را ننوشته دارم این پست رو می نویسم!!!! (دوستان مفیدی به شدت عجیب بودن موضوع پی بردن!!)
نمی دونم چند نفرتون انیمیشنی رو که دیروز شبکه ی دو، ساعت ۵:۲۶ نشون داد دیدین! "وال ای" رو می گم. اونایی که ندیدن که هیچی. (بهتره بگم خوش به حالشون!) ولی به اونایی که دیدن توصیه می کنم که حتما اصل فیلم رو هم ببینن تا به چند نکته پی ببرن:
۱. "اوا" (ربات سفید رنگ) زنه و نه مرد! (آخه یکی به من بگه اینکه دو تا مرد عاشق هم بشن بدآموزیش بیشتره یا اینکه یه روباته مرد عاشقه یه روباته زن؟؟؟!!!!)
۲. آهنگ زمینه ی فیلم آهنگ سنتی شجریان نیست!!!!
.
.
.
(چون با دیدن همون ۲۰ دقیقه ی اول اعصابم خورد شد دیگه بقیش رو ندیدم و لذا نکته ای هم ندارم!)
پیرو این سانسور پیش بینی می شود:
-دیگر دوبلر زنی نخواهیم داشت. چون همه ی بازیگران نقش مرد را ایفا خواند کرد!
-با پیشرفته تر شدن سانسورشیپ برای تمامی شخصیت های زن فیلم های بیگانه سیبیل گذاشته می شود و به دور گردن آنها هم برای طبیعی تر شدن لنگی آویزان خواهد شد!
-اصلا به کل واژه ی زن از فرهنگ لغت حذف خواهد شد و اینگونه نوشته خواهد شد: 'مرد (خوانده شود: مرد پیریم - این هم از تاثیرات درس خوندن زیاد!)
یکشنبه اومدم وبلاگمو آپ کنم. خواستم بگم که تنها شدم. خواستم بگم که تا یک ماه تنهام. ولی نشد ...
دوشنبه اومدم وبلاگمو آپ کنم. خواستم بگم که چقدر خندیدیم. خواستم بگم که چقدر از ته دل خندیدن لذت بخشه. خواستم بگم که خیلی روز خوبی بود. خواستم بگم که چقدر خوشحالم که همچین دوستایی دارم. ولی نشد ...
سه شنبه اومدم وبلاگمو آپ کنم. خواستم بگم که نون بربری با نوشابه چقدر خوشمزه اس. خواستم بگم که خیلی وقت بود دو روز پشت سر هم اینقدر نخندیده بودم. ولی نشد ...
الان می خوام وبلاگمو آپ کنم. ولی نمی دونم چی بگم!
----------------------------------------
پ.ن.: عجب شعار مزخرفیه این تکلیف هر روز همان روز!
ماه رمضون هم تموم شد. دیگه کسی نمی گه حیف که روزه ام وگرنه ... یا مثلا حیف که ماه رمضونه وگرنه ... دیگه بهونه ی ما آدما برای خوب بودن تموم شد. راستی چرا ما برای خوب بودن بهونه می خوایم! ها؟ دوباره باید یکسال منتظر باشم تا ماه رمضون سال بعد تا اگر هنوز زنده بودم اون موقع خدا منو ببخشه ... بعد بمیرم!
----------------------------------------
پ.ن.: خیلی دلم گرفته.
الان که دارم این مطلب رو می نویسم تک و توک صدای الله اکبر مردم دربین صداهای خنده و فریاد به گوشم می رسه. الان که دارم این مطلب رو می نویسم صدای آتش بازی و صدای ترسناک نارنجک هایی که معلوم نیست باقیمانده ی چهارشنبه سوری اند و یا در ماه مبارک رمضان با دهان روزه پیچیده شدهاند٬ گوشم را آزار می دهد. الان که دارم این مطلب رو می نویسم همه ی شهر غرق در هیاهوست ولی من غرق در خودم٬ همه ی شهر فریاد می زند ولی من سکوت کرده ام...
نمی دونم ناراحت باشم یا خوشحال! نمی دونم یاد دعای غم انگیز وداع با ماه مبارک رمضان بیفتم یا نماز عید سعید فطر.فقط این رو می دونم که فردا برای همه عید نیست. به نظر من اونایی که توی این یک ماه که گذشت هیچ تغییری نکردن نه تنها نباید جشن بگیرن بلکه جا داره گریه هم بکنن ولی اونایی که از این سفره ای که یک ماه پهن بود حتی اگر فقط یک لقمه هم برداشته باشن حقشونه که فرداشون پر از شادی باشه. (دقت کن! نگقتم خودم جزء کدوم هستم.)
روزه هاتون قبول٬ عیدتون مبارک
----------------------------------------
پ.ن.: جا نمازم را در خیابان و روی آسفالت پهن می کنم. با خودم می گویم آسفالت شهرداری هم زمین محسوب می شود! زیر سقف آسمان نشسته ام. این یکی را هیچ کس نمی تواند از من بگیرد ... دست هایم را برای قنوت بالا می آورم اللهم اهل الکبریاء و العظمه و اهل الجود و الجبروت ...
پ.ن. بارانی: امروز به اولین باران پاییز سلام گفتم!
این چند روزه که وبلاگمو آپ نمی کردم علاوه بر اینکه مشغول کارای مدرسه بودم دنبال یه قالب جدید هم می گشتم. (آخرش هم همانطور که می بینید از همین قالب های آماده ی بلاگفا استفاده کردم. چون دیگه قالبی به قشنگی و سبکی قالب قبلیم پیدا نکردم. البته این هم بد نیست. ازش خوشم اومده!) چون وبلاگم تروجان داشت و باید قالبشو عوض می کردم. البته یه جورایی این مریضی وبلاگ من هم مشکوک بود! چون ازقضا همون اولین کسی که به من گفت وبلاگم اینجوریه خودش هم دچار ویروس سرما خوردگی بود! و از کجا معلوم که ویروس از شخص مذکور به وبلاگ من نرسیده باشد!!!؟؟ به هر حال این پرونده رو مراجع قضایی پیگیری خواهند کرد!
----------------------------------------
پ.ن.: دیروز برای اولین بار سوار اتوبوس های BRT شدم!
پ.ن.۲: امروز برای دومین بار سوار اتوبوس های BRT شدم! (البته فکر نکنم دیگه سوار بشم. هم اینکه دیگه مجانی نیست. هم اینکه فهمیدم دیروز شانس آوردم وگرنه بقیه ی روز ها مثل امروز خیلی شلوغه!)
حالم بده. یه بغضی تو گلومه. می خوام داد بزنم. می خوام گریه کنم... چقدر الکی خندیدن سخته!
الان که دارم این مطلبو می نویسم ساعت شش و پنج دقیقه است و دعای عهد داره از شبکه ی چهار که افتاده روی شبکه قرآن پخش میشه. می خواستم یه جوری این دقیقه های آخر رو هم بگذرونم که اینقدر از اینور خونه به اونور نرم با خودم گفتم چی بهتر از اینکه یه ذره بنویسم. اونم اینجا و اونم برای شما.
راستش یه هیجان خاصی دارم. من روز روزش شب اول مهر از هیجان خوابم نمی برد چه برسه به الان که بیشتر از چهار ماهه دوستام رو ندیدم. یه جورایی هم نگرانم. می ترسم امروز اونجور که می خوام نشه.
اصلا نمی تونم بنویسم. فکر کنم بهتر باشه بقیه وقتمو با کتاب خوندن پر کنم!
پ.ن.: امشب دربین دعا هاتون من رو هم فراموش نکنین. التماس دعا...