از امروز صبح تصمیم گرفته بودم وبلاگمو آپ کنم. می خواستم از خاطرات خوش دیشب، جلسه ی هفتگی، بگم. از توی اتوبوس. از شعر خوندن. فارسی، ترکی، ... . از اینکه چقدر دوستام رو دوست دارم! از خیلی چیز ها. اینقدر به متنی که می خواستم بنویسم فکر کرده بودم که تمام جمله بندیام رو هم آماده کرده بودم فقط مونده بود تایپشون. تا اینکه ...
تا اینکه نیم ساعت پیش، زیر نم نم بارون، جلوی پارک لاله، توی روشنایی شمع یه سری تابلوی خیلی خیلی قشنگ رو دیدم. گویا زنی٬ نقاش آنها بود. اول فکر کرد که دانشجو هستیم (من و دوستم). به خاطر همین گفت بپسندی تخفیف هم داره. ولی گفتم که دانش آموزم. پس تخفیف هم باید دو برابر بشه! اما اینها مهم نبود. حرف هایی که اون نقاش زد برام جالب بود! از اینکه گفت: «دوست دارم نقاشی هام توی خونه ی همه ی همه ی همه باشه!» از اینکه نقاشی هاشو توصیف می کرد: «این یکی یه جاده ست. کنارش یه دیوار کاهگلی. اونورم یه دریاچه اس. این یکی پشتش منظره ی یه کوهه. این یکی پشتشو می بینی؟ می خوره به یه جاده ی رومانتیک. همش هم خیالیه!» نمی دونم تا حالا برای شما هم پیش اومده که یه چیزی یا یه کسی اینقدر بهتون انرژی مثبت بده یا نه! آخرش هم گفت: «اسمت چیه؟» گفتم: «محسن.» گفت: «برات دعا می کنم...»
----------------------------------------
پ.ن.:چه اتفاقات ساده ای می تونن یه روز معمولی من رو به یکی از بهترین و به یاد موندنی ترین روز هام تبدیل کنه!
پ.ن.2: بازم ازش تابلو می خرم...
پ.ن.3: تابلویی که خریدم عکسش این پایینه:

- امروز فهمیدم که بیش تر از ۱۰ نفر می تونن توی یک متر مربع جا بشن!
- واقعا جالبه این اتوبوس های جدید BRT اینقدر جدید هستند که توی اتوبوس تاریخ رو سال ۲۰۲۶ نشون میده!
- نزنی می خوری٬ نخوری می خورنش٬ نکشی می کشنت٬ نپایی می دزدنش (من اهل رپ نیستم ولی بغل دستیم هست! الته نمی دونم دست نوشتم یا نه!)
- توی این انتخاب برترین وبلاگ من ۴ رای آوردم. یکیش که خودمم اون ۳ تا کیا بودن!!!!
همه چیز خوبه. زنگ ورزش زیر نم نم بارون! دادن امتحان آمار در حالی که از بیرون بوی نم بارون و صدای خش خش برگ ها و نسیمی خنک میاد توی کلاس. وسط امتحان به مناسبت روز دانش آموز شکلات می دن و یک هدیه بسیار نا قابل. (البته ارزش معنوی مهمه!) من همیشه روز های بارانی رو دوست داشتم.
بعد از مدرسه تصمیم بر رفتن به سینما می شود. که تصمیمی کاملا احمقانه بود. به طوری که اگر بخوام همه ی کار های احمقانه ام رو توی یه لیست به ترتیب بنویسم این تصمیم رتبه ی دو رو می گرفت! که البته عواقبش را هم دیدم. به هر حال زیر باران می رویم به سینمایی می رسیم. ساعت ۳ است و نزدیک ترین سانس ۴ و نیم! بیکاری و شکممون رو با خوردن بستنی و ساندویچ پر می کنیم! به نظر شما ۸۰۰ تومن برای نصف لیوان بستنی زیاد نیست؟!!! تا این لحظه همه چیز خوب بوده. یک روز بارانی خوب...
ساعت ۴ و نیمه. وارد سالون می شیم. فیلم خواب زمستانی. داستان سه خواهر : یک علیل و یک حسابدار و یک دانشجو و عشق بازیگری و چهار مرد : یک علیل و یک رئیس کارخونه خرپول و یک طراح آس و پاس و یک نجار ساده! اون دو تا علیل ها که به هم می رسن! اون دانشجو هم به نجاره! می مونه یک زن و دومرد. و از آنجایی که همواره عشق از ثروت بهتر است رئیس کارخانه سرش بی کلاه می مونه! در کل٬ فیلم چرتی بود! البته با اون هوای باروونی و این فیلم عشقی٬ به زوج های جوان خوش گذشت!!
باران شدید تر شده٬ هوا هم سرد تر. از اونجایی که دیگه تقریبا به حماقتمون پی بردیم می دویم تا حداقل زود تر برسیم خونه! میدون انقلاب از هم جدا می شیم. باید تاکسی بگیرم. به جمعیت نگاه می کنم. هیچ وقت دلیل این رو نفهمیدم که چرا وقتی بارون میاد همه جا شلوغ میشه٬ ترافیک میشه و صف مردم منتظر تاکسی سرش ناپیدا می شه! واقعا چرا؟ با دیدن صف از تاکسی تا امید می شم. پا های پرتوان برس به داد ناتوان. زیر باران به راه میفتم.
۱۰ دقیقه ای هست که می روم ولی صف تاکسی هنوز پابرجاست! لباسم تماما خیس شده. از موهام آب می چکه. به قول بزرگ علوی در داستان گیله مرد که امروز خوندیم٬ باد باران را مشت مشت بر صورتم می کوبد! پیاده رو شلوغه و تاریک٬ چون برق رفته. (یه عده شمع روشن کردن٬ بعضی ها داشتن آتیش روشن می کردن! و بعضی ها هم که کمی پیشرفته تر بودند نور چراغ موتورشان را روی مغازه انداخته اند.) برای همین از کنار خیابون رد می شم. هر ماشینی که رد میشه قطرات آب و گل است که به سمت من هجوم می آورند. با همه ی این اوصاف در زیر این باران دل انگیز پیاده می رم و به خونه می رسم. من همیشه روز های بارونی رو دوست داشتم؟
پاهام درد می کنه. رطوبت تا عمق وجودم نفوذ کرده! کیفم رو سریع رو به راه می کنم لباس می پوشم که برم خونه ی مادربزرگم. شرمنده ماشین نداریم٬ خدانگهدار! این جواب آژانسی است که بهش زنگ زده بودم. یه لحظه خشکم می زنه. (درست مثل همون حالتی که چند روز پیش در موقع دیدن سه سوسک کنار هم در حمام بهم دست داد!) بالاخره با حقیقت کنار میام و از خونه می زنم بیرون. باز هم با همه ی اون اوصاف ذکر شده پیاده می رم تا به جایی برسم که بتونم سوار تاکسی شم. ترافیک سنگینه. دو تا ماشین وایسادن و راننده هاشون با هم درگیرن! زیاد با هم خوب صحبت نمی کنن! بالاخره بعد از اینکه احساس کردن تعداد بسیار کثیری از مردم رو الاف کردن بی خیال شدن. توی روز های بارونی من بعید بود از این اتفاقا بیفته! آخه من همیشه روز های بارانی رو دوست داشتم!
می رسم خونه مادر بزرگم. چند ساعت مشق (و نه تکلیف!) می نویسم. شام می خورم. می خوابم. ۴ صبح بیدار می شم. چند ساعتدیگه هممشق می نویسم. خدا رو شکر سه شنبه هم به کمک کمی خوش شانسی به خوبی و خوشی می گذره.
اما خودمونیما! خاطره ی به یاد ماندنی ای شد! نه؟ (حالا واقعا من روز های بارونی رو دوست دارم یا نه؟!)
----------------------------------------
پ.ن.: خیلی دوست داشتم این مطلبو همون دوشنبه بنویسم ولی خودتون حق بدین که وقت نداشتم! الان که نوشتمش انگار یه باری رو از رو دوشم برداشتن!
پ.ن.۲: طولانی شد؟
پ.ن.۳: عیدتون مبارک.
امروز صبح باز هم نه مثل همیشه از خانه ی مادربزرگم به مدرسه می روم. یک دستم کتاب ادبیات است٬ چون امتحان داریم! و دست دیگرم لقمه ی صبحانه٬ چون گشنه ام. لباس هایم رات می پوشم و می روم بیرون. از توی پارک رد می شوم. از کنار جوان هایی که قدر سلامتی خودشان را می دانند و از کنار پیرمرد و یا پیرزن هایی که قدر سلامتی خودشان را دیر فهمیده اند! همیشه دیدن ورزش مردم در درصبح آن هم در پارک و آن هم در حال ورزش برایم جالب بوده به خاطر همین کتاب ادبیات در دستان سردم بسته باقی می ماند.
سوار تاکسی می شوم. منتظر است تا ماشین پر شود و بعد راه بیفتد تا شاید دخل و خرجش جور در بیاید. در همین حین گرم صحبت با یکی از مسافران است. اهمیت نمی دهم. کتابم را ورق می زنم. کلماتی از صحبت را می شنوم. جذب می شوم کم کم کتابم را می بندم و سر تا پا گوش می شوم. گویا داستانی می گوید از شفا گرفتنش در مشهد. " به همه می گوید که برای دیدن دکتری به مشهد می رود ولی در دلش قصد شفا گرفتن از امام رضا (ع) را دارد." ادامه می دهد و می گوید که چه طور عصا را پرت کرد و با پایی که قبلا مشکل داشت راه رفت. و تا الان هم با همان پا پول در می آورد!
جوانی که هم صحبت او شده بود از ماشین پیاده می شود و راننده هم مخاطبی جز من پیدا نمی کند! باز هم داستان تعریف می کند از پیر مرد پیش گویی که در قدیم آینده ی او و چند نفر از آشنایانش را درست پیش بینی کرده بود. شهادت پسرش را٬ ازداوج خودش را و ....
با اینکه دیر تر از روزهای دیگر به مدرسه رسیدم ولی خیلی چیزها یاد گرفتم!
----------------------------------------
پ.ن: ادبی شد؟!
پ.ن.۲: روزهای تعطیل حس خوبی ندارم!
پ.ن.۳: چقدر سخته وقتی می خوام از ته دل بخندم ولی یه چیزی جلومو می گیره. نمی دونم چرا!!!
پ.ن.۴: امروز مدرسه مونو دزد زد!!! ولی به همت دانش آموران غیور مدرسه دستگیر و تحویل قانون داده شد!
داشتم نظرات یکی از دوستان رو جواب می دادم که بلاگفا نوشت تنها مجاز به نوشتن دو هزار حرف هستم. لذا جواب رو به عنوان یه پست نوشتم. شاید جوری تشکر از وقت گذاشتن اون دوستمون هم باشه. (البته اگر ...) نظرات رو می تونین از قسمت نظرات پست قبل بخونین.ولی جواب من خطاب به غریبه ای حرفه ای (!):
1- بذار اول جواب سوالاتت رو بدم:
-خیلی خیلی وقت پیش یه وبلاگ داشتم به اسم mohsentopoloo! که از اسمش هم پیداست برای دوران طفولیت بوده که اون رو بستم. شاید به خاطر اینکه احساس کردم بزرگ شدم! بعد از اون یه وبلاگ داشتم به اسم mohsen72 که از اسمش پیداست کمی بزرگتر شده بودم که اون رو هم به دلایلی (!) بستم. بعد از اون هم وبلاگ حاضر رو درست کردم که البته اون رو هم یکی دوباره صفر کردم و البته اون هم به دلایلی(!) اما در کل میشه گفت پشیمونم!
-نمی دونم واقعا شش ساعت وقت گذاشتی یا یه آشنایی هستی و داری سر کارم می ذاری ولی حدسات در رابطه با دوستام و خودم درست بود! (البته نه همه ی همه اش!)
-خیلی!
- تو این همه مطلب و نظر درباره ی من خوندی تا فهمیدی من چه جوریم اونوقت انتظار نداری که با چند نظر شناخته باشمت که! اما در کل به نظر، آدم خاصی میای!!!!
2. اگر همه ی مطلب هامو خونده باشی تو یکیش گفته بودم که خوشم نمیاد کسی اسمشو نمی نویسه و نظر می ده!!! ( البته به دل نگیریا!) ولی به هر حال خیلی بیشتر خوشحال می شدم اگر اسم و یا ای میلی ازت داشتم. در ضمن پیشنهاد می کنم که حتما وبلاگ بنویسی!
3. وبلاگ من اونقدر ها هم که گفتی خوب نیست. من خیلی از وبلاگ هایی رو سراغ دارم که با نوشتم همین خاطرات و روزمرگی ها بازدید های بالای هزار دارن! که اون هم تو یکی از مطلب هام گفته بودم که یکی از آرزوهامه!
4.چند تا سوال هم برای من پیش اومده:
- چرا برای وبلاگ من اینقدر وقت گذاشتی؟ می دونم که گفتی خودتم نمی دونی! ولی نمیشه یه کاری بی دلیل باشه! در ضمن تو چشم های من رو دیگه از کجا دیدی!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-آیا همدیگر رو می شناسیم؟؟!!!
قبول کن که تمام حرفات رو به سادگی باور نکنم!(البته من اصولا آدم زودباوری هستم و به خاطر این ویژگیم هم خیلی ضربه ها خوردم.) ولی بدون که ته قلبم حرف هاتو قبول کردم.
پ.ن.: منتظر نظرت هستم...
سرم درد می کنه چون صبح زود بیدار شدم. ساعت ۵.
پام درد می کنه چون صبح تا ظهر کوه بودم.
فکٌم درد می کنه چون خیلی خندیدم.
دلم درد می کنه چون ساندویچش خیلی بزرگ بود.
تو می گی: چشمت کور صبح زود بلند نمی شدی، کوه نمی رفتی، نمی خندیدی و ناهار هم اندازه آدم مي خوردی!
من می گم: اگه صبح زود بیدار نمی شدم٬ کوه نمی رفتم٬ نمی خندیدم٬ ناهار زیاد نمی خوردم امروز یکی از بهترین روز هام نمی شد!
----------------------------------------
پ.ن.: وقتی این پست رو نوشتم قصد خواب رو داشتم! نزدیکای تخت رسیده بودم که تلفن زنگ زد. گفتم جواب بدم ... ندم! بالاخره جواب دادم. اونور خط یکی یواش٬ جوری که انگار کسی نزدیکش خواب باشه!٬ گفت کجایی؟ من هم که هنوز دو هزاریم نیفتاده بود گفتم خونه ام. کجا باید باشم؟! اینجا بود که اونطرف خط قاطی کرد و گفت دیوونه الان ما تو سالون سینماییم اونوقت تو خونه ای؟ در اون لحظه بود که یادم افتاد ساعت چهار باید تو سینما می بودم و ساعت چهار و پنج دقیقه بود!!! نفهمیدم چجوری لباس پوشیدم و رفتم که ساعت چهار و نیم رسیدم سینما. خلاصه فیلم قشنگ (!!!!!؟؟؟؟) کنعان هم تموم شد و آیس پکمون هم تموم شد(
) و همه رفتیم خونه هامون!
نزدیکای خونه رسیده بودم و در خیال خامم می گفتم الان دیگه می رم بخوابم! که یه دفعه دیدم دادشم داره می ره! گفتم کجا؟ گفت خونه مادربزرگم! من هم یه ذره شرایطم رو سبک سنگین کردم و گفتم بریم!
۵ دقیقه ی اول آنجا: شاداب و سرحال نشسته بودم
۵ دقیقه ی دوم آنجا: کم کم ولو شدم!
۵ دقیقه ی سوم آنجا: به خواب عمیقی فرو رفتم!
نه مرگ تدریجی یک رویا رو دیدم و نه یوسف پیامبر رو! آخرش هم داداشم ساعت ۱۲ من رو با کاردک از رو زمین اونجا جم کرد و آورد خونه. الان هم اگر خدا بخواد بعد از فرستادن این مطلب می خوام بخوابم.
پ.ن. ۲: پی نوشت قبلی چقدر طولانی شد!!!
