بین دو راهی بزرگی گیر کردم! میشه بین ۱ یا ۲ یکیو برام انتخاب کنین!
----------------------------------------
پ.ن.: کاملا جدی بود!
پ.ن. بی ربط: درسهایی برای خودکشی:
خداحافظ پل ٬ سلام سگ ماهی
اپرای قورباغه های مرداب خوار (مجموعه داستان های خیلی خیلی کوتاه)
پ.ن.۲: کامنت یکی از دوستان:
خورشيد شكفته در غدير است علي باران بهار در كوير است علي
بر مسند عاشقي شهي بي همتاست بر ملك محمدي امير است علي
پ.ن.۳: تبریک یکی دیگر از دوستان:
نام علی عبادت راه علی هدایت
ذکر علی عبادت حب علی سعادت
عشق علی کفایت عید علی مبارک
6. تاکسی، فقط هم پیکان اون هم سال 70 به پایین ◄دلم لک زده برای اینکه توی سرما و یا گرما، زیر برف یا بارون نیم ساعت الاف وایسم تا آخرش یه تاکسی با توضیحاتی که ذکر شد بیاد. البته چند وقتی بود که رفیق شفیقی این ساعات را با من شریک بود و با هم به انتظار می نشستیم. چه فداکاری هایی که نمی کردیم و چه قدر تاکسی هایی رو که فقط برای یکیمون جا داشتند رو رد نمی کردیم! رفیق شفیق، امیدوارم که این مطلبم رو بخونی وامیدوارم حالت خوب باشه. (می دونم الان یه علامت سوال گنده کل کلتو گرفته که این رفیق شفیق کیه! البته شاید بعضی ها بدونن! آخه خوب همه ما رو دیدن که با هم می ریم!)
امروز که ۴۰ دقیقه توی سرما منتظر یه تاکسی بودم یاد این پستم افتادم. الان که فکر می کنم می بینیم اون موقع خوشی زده بوده زیر دلم الکی چرت پرت می گفتم!!!
آخرش هم مجبور شدم قسمتی از راهو پیاده بیام. تو راه چیز های جالبی دیدم:
- پیکان سفید بود. به حالت ریتمیک بوق می زد. 8 نفر سرنشین داشت. همه کراوات و کت وشلواری براق داشتن. همه شان خودشان را با کلاس فرض می کردند. همچنان بوق می زدند و ادامه می دادند!
- همیشه این سوال برام بوده کسایی که سگ دارن. وقتی با سگشون میان بیرون، اونها سگ رو می برن یا سگ اونها رو. اینجور که ظاهرا پیداست اکثرا سگ اونها رو راه می بره!
- جدیدا چینی ها زیاد شدن! دیگه ببین از کمبود جا چی شده که اومدن ایران برای زندگی! (با عرض معذرت خدمت وطن دوستان عزیز!) دو مرد بودن و یک زن. دو مرد با مو های ژیگول (!) و یک زن که موهایش را به زور قایم می کرد. با هم چینی صحبت می کردن. خیلی دوست داشتم بفهمم چی می گفتن! (خودت فضولی!)
دیالوگ هایی که من حدس می زنم:
یکی از مرد ها به دیگر مرد: فلانی (به جاش یه اسم چینی زنونه بذار!) چقدر روسری بهش میاد!
آن یک زن: نه همچین بد هم نیست. اتفاقا خوشگل تر هم هست!
حالا چرا من اینقدر به مو گیر می دم!!؟؟؟؟
پ.ن.: بالاخره تونستم یه پستی بنویسم که به قول دوستان انرژی منفی نداشته باشه! شاید به خاطر اینه که عیده!
پ.ن.۲: خاک عرفات را , آب زمزم را , کوه حرا را , جرات ابراهیم را , طاقت اسماعیل را , وصال معشوق را صاحب کعبه نصیبت کند.
عید قربان، عید ذبح میوه ی دل ابراهیم و ایثار سبز اسماعیل، عید بر آمدن انسانی نو از خویشتن خویش، عید رهیدگی از اسارت نفس، عید لبیک به دعوت حق بر شما مبارک. (تبریک یکی از دوستان. که اکنون تقدیم همه تان شد!)ژ
پ.ن. ۳: چقدر گوسفند بی زبون که امروز کشته نشدن!!!!
گویند مردم به دو دسته تقسیم می شوند. ببئی ها و بز ها.
ببئی ها هر کاری که بهشان بگویی بی هیچ چون و چرایی قبول می کنند.
بز ها از هر کاری سر باز می زنند.
سوال من از آن معلم این بود: کدام یک بهتر است؟؟!!!
پ.ن.: دوست دارم نظر شما رو هم بدونم!
انگار یه باری رو دوشمه. باری از کلمات٬ عبارات و صحبت ها. خیلی چیز ها شنیدم. در رابطه با خیلی چیز ها صحبت شد. امام٬ خطبه ی متقین٬ چشم٬ گوش٬ نوجوانی٬ گناه٬ توبه و ... . عبارات و لغات دارن توی سرم رژه میرن. خیلی هاشون رو هنوز نتونستم هضم کنم. خیلی هاشون رو نمی فهمم.
حس خاصی دارم. به خودم نگاه می کنم. مقایسه می کنم. کفه های ترازو اصلا با هم نمی خونن. می ترسم. گیجم ...
پ.ن.: امروز دوستی واقعی و دوست واقعی را شناختم!
وقتی مهدی اون نظر رو درباره ی تقویم کبریتی گذاشت. به فکر درست کردن یه تقویم برای خودم افتادم. ولی نه اینکه مثل اون هر روزش رو آتیش بزنم. همین که خطشون بزنم برام کافیه. برای همین یه چیزی توی ورد درست کردم. ولی باید پرینتش می کردم. البته همه ی اینها بهونه ی ای بیش نبود. چون هوا بارونی بود و من هم دوست داشتم به هر بهونه ای شده بزنم بیرون.
اول مطمئن می شم که کلید همرام هست و بعد در رو پشت سرم می بندم. آخه نمی خوام باز هم پشت در بمونم و با انبردست و پیچ گوشتی در رو باز کنم! از پله ها میام پایین. باروون زیاد تند نیست. همه چیز بر وفق مراده! از حیاط می رم بیرون. چند دقیقه ای جلوی دکه می ایستم به جلد های مجله ها نگاه می کنم. به یوزارسیف بدون گریم! و ... . یادش به خیر یه مدت جلد همه ی مجله ها فقط یانگوم بود! یادمه حتی یه بار خوندم که یانگوم ایرانی شناحته شده است!!! از دکه هم رد می شم. به سوپر مارکت می رسم. فروشنده ی خوش اخلاقی داره. هر وقت منو می بینه میگه چطوری همسایه! راستی چرا همه ی سوپرمارکتی ها ترکن؟! کمی دیگر هم زیر بارون می رم. به پرینتی می رسم. برگه ام رو پرینت می گیرم و بهانه ام برای بیرون موندن تمام می شه. اندکی الکی دورکی می زنمکی! (می زنمکی آخر همون می زنم است. صرفا به خاطر قافیه این گونه استفاده شده است!) بعد هم برمی گردم خونه.
----------------------------------------
پ.ن.: الان فهمیدم که بارون در کنار همه ی تاثیرات مثبتی که روی من داره باعث می شه که وبلاگمم رو هم آپ کنم. حتی اگر مثل الان هیچ اتفاق خاصی نیفتاده باشه!
هفت بار خودم را خوار شمردم:
نخستین بار٬ هنگامی بود که او دم از فروتنی می زد تا به مقام عالی برسد.
دومین بار٬ هنگامی که دیدم او در مقابل مخلصان خیز بر می دارد.
سومین بار٬ هنگامی که میان سخت و آسان مختار شد و آسان را برگزید.
چهارمین بار٬ زمانی که مرتکب گناهی شد و خود را دلداری داد که دیگران همانند او گناه می کنند.
پنجمین بار٬ هنگامی که به خاطر ضعفش آنچه برایش اتفاق افتاده بود تحمل کرد. ولی بردباری خود را توانایی خویش دانست.
ششمین بار زمانی که نفس٬ زشتی چهره ای را خوار شمرد و بعد معلوم شد آن چهره یکی از نقاب های اوست.
هفتمین بار٬ هنگامی که ترانه ی مدح و ستایش سر داد و آن را فضیلت پنداشت.
من حقیقت خالص را نمی شناسم ولی در مقابل جهل خویش سر تسلیم فرود می آورم و افتخار و پاداش من در همین است.
ماسه و کف - جبران خلیل جبران
دیشب ساعت ۷ رسیدم خونه. بعدش رفتم سلمونی برای اینکه باید موهامو کوتاه می کردم (کاری که هیچ وقت با رضایت انجامش ندادم!) ولی سلمونی بسته بود. تکلیف نوشتم. شام خوردم. خوابیدم.
امروز ساعت سه و نیم صبح بلند شدم و تا الان یعنی ساعت پنج و نیم داشتم تکلیف می نوشتم. الان هم باید برم واکسن بزنم.
چه زندگی لذت بخشی!؟
----------------------------------------
پ.ن.: اگه با زندگی بازی نکنی اون با تو بازی می کنه! (سخنی از یک دوست!)
حیف که وبلاگ از جنس کاغذ نیست! وگرنه الان اشک هام رو با خیس شدن وبلاگم نشون می دادم ولی الان که وبلاگ کاغذی نیست نمی دونم چه جوری اشک هام رو نشون بدم ...
----------------------------------------
پ.ن.: خیلی دلم گرفته!
پ.ن.۲: این پست رو جدی نگیرید.
