تبليغاتX
من نوشته های دست ...
می نویسم چون هستم ... هستم چون می نویسم

امروز بعد از پشت سر گذاشتم یه روز طولانی و در حال بیماری باز هم رفتم بیرون! (اگر نمی رفتم روز یکی دیگه خراب می شد) 

به فیلم چار چنگولی رفتم و بعد از خندیدن فراوان به این نتیجه رسیدم که این روز ها چقدر راحت مجوز می دهند!!!

نوشته شده توسط محسن در ساعت 20:1 | لینک  | 

بعد از دادن آخرین امتحان و گذشتن از آخرین خان و بعد از بازی پینگ پنگ، منتظر بودیم تا معلممون بیاد و کلاس تئاتر رو شروع کنیم. نیم ساعتی وایسادیم ولی خبری نشد. خیلی ها رفتن ولی ۶ نفری موندیم. ماهم داشتیم می رفتیم که یه دفعه از دور معلممون رو دیدیم. (اصولا این معلم از فاصله ی ۱۰ کیلومتری هم قابل تشخیص است!) ما هم دوان دوان برگشتیم مدرسه و همه دست به سینه وایسادیم تا آقا بیاد! وقتی آمد مثل همیشه ما را اعضای گروه سیرک خطاب کرد و ما هم با خنده ای بر لب به محل تمرین رفتیم. به من نقش راوی داده شد. مجبور بودم دایم داد بزنم. گلویم هم دو سه روزی بود که درد می کرد. دیگه خودتون حدس بزنین که بعد از دو ساعت داد زدن چه حسی داشتم.

اصلا نمی دونم اینا رو برای چی نوشتم؟! شاید به خاطر اینکه تئاتر رو خیلی دوست دارم! ولی اصل ماجرا از تئاتر به بعد شروع شد:

من و یکی دیگه و یکی دیگه داشتیم می رفتیم خونه که یکی از اون "یکی دیگر" ها طبق معمول پیشنهاد خوردن آش داد. من که اصولا پایم. فقط یه عادتی که دارم تعداد همیشه باید از سه به بالا باشه به خاطر همین همه چی به اون یکی از "یکی دیگر" ها ربط داشت که اون هم در کمال ناباوری پایه بود! پس مقصدمان شد میدان انقلاب. اصلا همه چیز دست به دست هم داده بودن تا دیروز یه روز خوب و به یاد ماندنی بشه (که شد)! تا جایی که ما تونستیم توی بی.آر.تی بشینیم!! (تعداد بار هایی که ما به بی.آر.تی خلوت برخوردیم کمتر اتعداد انگشتان یک دست است.)

وارد آش فروشی "نیکو صفت" می شیم و بعد از وایسادن تو صف سه تا آش رشته می گیریم. وسط های آش خوردن بودیم که همان "یکی دیگر" اولی موقعیت را مناسب دید و پیشنهاد سینما را داد. و باز هم با موافقت همگان همراه بود! پس مقصد بعدی شد سینما.

سانس سینمای بهمن رو از دست داده بودیم. پس رفتیم سینما سپیده. به سانس یکی از فیلم ها می رسیدیم. سهم گم شده. با خوشحالی تما ۶ هزار تومن دادیم و سه بلیط گرفتیم. شماره ی صندلی ها ۱ و ۲ و ۳ بود! و باز هم به انتخاب خودمان لعنت فرستادیم!فیلم دوبله شده بود وشباهت زیادی به داستان های کلید اسرار داشت! ولی از آنجایی که psp به همراه داشتیم درتمام مدت نمایش فیلم به بازی با آن مشغول بودیم!!! تا جایی که شارژش تموم شد.

و باز هم چون شرایط مساعد بود پیشنهاد آیس پک داده شد ولی این بار با مخالفت "یکی دیگر" دومی رو به رو شدیم. ولی ما یعنی من و "یکی دیگر" اولی یعد از خداحافظی با "یکی دیگر" دومی روانه ی آیس پک شدیم. اول شکه شدیم. فروشنده، زن بود و همه صندلی ها هم توسط بانوان اشغال شده بود. با خودمون گفتیم بریم بیرون که داخل سانس ویزه ی بانوان شدیم! ولی دیدن یک مرد در میان آنان (!) به ما امید داد. خلاصه آیس پک را گرفتیم و در گوشه ای نشستیم شروع کردیم به صحبت کردن و آیس پک خوردن. بعد از تموم شدن آیس پک حدودا یه یه ساعتی صحبت کردیم! من کلی موضوع داشتم!!!! (از این قسمت می گذریم)

ساعت ۶ شب در تاریکی هوا یعنی درست بعد از ۱۲ ساعت که بیرون بودم، رسیدم خونه! همه چیز خوب بود فقط به گلودردم، آبریزش بینی هم اضافه شده بود!!! تا ساعت ۲ بامداد یعنی بعد از ۲۳ ساعت بیدار موندن در حالی که دیگه تمام علایم یه سرماخوردگی کامل رو داشتم خوابیدم. ویکی از بهترین و شاد ترین روزهام هم تموم شد. به قول کیو: گذشت...

------------------------------------

پ.ن.: بالاخره عقده ی نوشتن رو که در ایام امتحانات جمع شده بود باز کردم! فقط امیدوارم خسته نشده باشین!

پ.ن.۲: دیروز  چند تا جمله زیاد به گوش می خورد:

- آخیش امتحانات تموم شد.

- ایشالله ترم بعد!!

- وای! سه شنبه کارنامه ها رو می دن!

پ.ن.۳: سرماخوردگیم باعث شد خیلی از برنامه های امروز صبحم رو از دست بدم. مثلا قرار بود و برای اولین بار برم کله پزی و کله پاچه بخورم!

پ.ن.۴: در ساعات بیکاری از طریق وبلاگ FlepStudio با سایتی آشنا شدم و با آموزش های توی اون سایت این و این و این و این رو روی "دوره ی سی و یک" درست کردم!

نوشته شده توسط محسن در ساعت 12:48 | لینک  | 

دیروز پریروزا زنگ زدم یه رستورانی تا غذا سفارش بدم. گشنم بود و به خاطر همین زود تر از معمول زنگ زدم. فکر کنم از خواب بیدارش کردم! گفت یه کم دیر تر آماده می شه. گفتم اشکالی نداره. گویا اولین مشتریشون بودم. بعد از مدتی غذا رو آوردن. وقتی به فاکتور نگاه کردم بالاش کوچیک نوشته شده بود: الهی به امید تو... خیلی خوشم اومد!

----------------------------------------

پ.ن.: حدود یک ساعت دیگه امتحان جغرافی دارم. درسی که همواره ازش تنفر داشتم و مثل همیشه هیچیش توی ذهنم نمی مونه. به هر حال، الهی به امید تو!

پ.ن.: این صفحه ی آمار وبگذر هم برای من تفریحی شده! مخصوصا اینکه از کجا ها به وبلاگ من رسیدن. مثلا الان یارو تو گوگل سرچ کرده "ماشینی که یانگوم سوار می شود" و به وبلاگ من رسیده! جالبه! نه؟!

پ.ن.: الان ساعت دو صبحه و من خوابم نمیاد. چرا؟!

نوشته شده توسط محسن در ساعت 6:8 | لینک  | 

دقت کردین هر موقع خواستن مسند رو یاد بدن٬ مثالی که زدن این جمله بوده:

هوا سرد شد!

----------------------------------------

پ.ن.: فکر کنم معلوم شد که داشتم زبان فارسی می خوندم!

نوشته شده توسط محسن در ساعت 14:18 | لینک  | 

پریروز با یکی از دوستان از انقلاب رد می شدیم. یه آدم درشت اندام دیدم که بدجوری به ما نگاه می کنه.ترسیدم! خواستم بی توجه از کنارش رد شم ولی اومد و جلومونو گرفت.

اون: ببین آقا من گدا نیستم. به خدا از خودم بدم اومده اینقدر از صبح تا حالا پیش این و اون کوچیک شدم. (برای اینکه ثابت کنه که گدا نیست گوشیشو توی دستش گرفت و الکی باهاش ور رفت. و با تاکید بیشتری گفت:) به خدا گدا نیستم. پول می خوام برای کرایه ی ماشین تا ... (اسمشو یادم نیست و از همون اول هم درست و جسابی نفهمیدم)برم.

من: حالا چقدر می خوای؟

اون: والا من به هر کدوم از این ماشینا که گفتم کمتر از ۴٬۵ هزار تومن قبول نمی کنن.

دوستم که از تو جیبش یه پونصدی درآورد و اینجور وانمود کرد که دیگه پولی نداره.

اون: خیلی نامردین. یزید نباشین دیگه!

من کیف پولمو درآوردم. (که فکر کنم اشتباه کردم) اما از قضا فقط ۱۵۰۰ تومان داشتم. که هزار تومنش نصیب اون شد.

اون: اون پونصدیه رو هم بده دیگه یزید!

دوستم: آخه اگه اونم بدیم که ما هم باید بعدش مثل شما گدایی کنیم!

اون: دستت دردنکنه دیگه حالا ما شدیم گدا.

من: ایشالله برسی به اونجایی که می خوای!

دوستم هم جمله ای شبیه به این گفت و رفتیم.

اگر دروغ گفته:

۱. چرا بهش نگفتم تو که گوشی داری چرا زنگ نمی زنی یکی بیاد به دادت برسه!

۲. خیلی نامرده!

۳. به هر حال امیدوارم از اون ۱۵۰۰ تومن خوب استفاده کنه.

۴. حتما با خودش گفته: اینا از خودم گدا تر بودن!

اگر راست گفته:

۱.امیدوارم به مقصدش رسیده باشه.

۲. خوشحالم که بهش کمک کردم.

----------------------------------------

پ.ن.: اینکه بهش کمک کردم فقط به خاطر این بود که یه لحظه خودم رو گذاشتم جاش! کاشکی می شد راحت تر از این حرفا به همدیگه اعتماد کنیم...

نوشته شده توسط محسن در ساعت 11:44 | لینک  | 

دل درهم و خاطر به غم و سینه به تاب است

                           شهری به خروش است و جهانی به عذاب است

تموم شد.

نوشته شده توسط محسن در ساعت 15:20 | لینک  | 

تا کجا می خوان ادامه بدن؟!

تازه سعی کردم خوبشو انتخاب کنم!

نوشته شده توسط محسن در ساعت 23:6 | لینک  | 

"آخیش همش خواب بود!"

این لذت بخش ترین جمله ایه که بعد از دیدن یه خواب ناخوشایند میشه گفت. خیلی حس خوبی داشت!

--------------------------------------

پ.ن.: تاثیر امتخانات به وضوح بر مقدار نوشتن پیداست!!!

نوشته شده توسط محسن در ساعت 20:3 | لینک  | 

و محسن می خندد ... با یکی از دوستان صحبت می کردم. بحث به وبلاگ من رسید. گفتم که نمی دونم چرا دیگه نمی تونم شاد و طنز بنویسم. بعدش که تلفن رو قطع کردم رفتم و یه سری از عکس ها و  نوشته های مالزی رو نگاه کردم و خوندم. همه با لبخند همه شاد.الان که محرمه ولی کلا دلم برای خنده ی واقعی تنگ شده. خنده ای که مثل این عکس از ته دلم باشه. در حالی که پیش عزیز ترین کسانم یعنی خانواده ام هستم. وقتی که دارم برای مادرم که عکس می گرفت دست تکون می دادم. (خیلی رمانتیک شد. نه؟)

این پستم هم مثل پست های قبلیم چندخط و بدون محتوا شد. خیلی حرفها توی دلم هست که دوست دارم بگم. ولی وقتی می خوام بنویسم نمیشه...

------------------------------

پ.ن.: امیدوارم از گذاشتن عکس پشیمون نشم!

پ.ن.۲: همچنان دلم گرفته.

پ.ن.۳: امسال زود تر از هر سال داره حالم از امتحانا به هم می خوره!

پ.ن.۴: من از بچگیم شدیدا عاشق شهربازی بوده ام! این عکس هم لحظه ای شاد از تجربه ی یک شهربازی در مالزی را نشان می دهد. خودم این عکس رو خیلی دوست دارم.

 

نوشته شده توسط محسن در ساعت 20:5 | لینک  | 

دارم با خودم کلنجار می رم که برم شیمی بخونم یا نه! کنترل رو بر می دارم تا ببینم تلویزیون چی داره. یه شبکه مردمی خسته رو نشون میده که دارن سنگ پرت می کنن. یه شبکه تنها روبانی مشکی گوشه ی تصویره. شبکه ی دیگه داره یه دختر بچه رو نشون میده که خطاب به پدر و مادرش صحبت می کنه. از این میگه که پدرش رو شبانه دستگیر کردن و بردن از اینکه اشک های مادرش جاری شد... حتی یه شبکه خاله شادونه هم داشت برای بچه ها داستانی از پیامبر (ص) و امام حسین (ع) تعریف می کرد.

دلم گرفت ...

----------------------------------------

پ.ن.: التماس دعا...

پ.ن.: هم اکنون تلویزیون رپی خارجی درباره ی غزه نشان داد. و من در شگفت ماندم!

نوشته شده توسط محسن در ساعت 13:48 | لینک  |