تبليغاتX
من نوشته های دست ...
می نویسم چون هستم ... هستم چون می نویسم

- هر روز توی راه مدرسه از روی یک پل رد می شم. درست موقع طلوع آفتاب. خیلی زیباست. امروز به این نتیجه رسیدم که هیچ دو طلوعی مثل هم نیستند و همه شان هم قشنگن. یه ذره دیگه که فکر کردم دیدم این یه معجزه اس!

- اولین زنگ بود. فیزیک. معلم نیامده بود. نماینده ی کلاس گفت: «بچه ها ساکت باشین تا تمرین حل کنیم.» نمی دونم چرا به من حس بدی دست داد!

- امروز بالاخره مقاله ای رو که یه یک هفته ای هست روش کار می کنم به یه جاهایی رسوندم. خیلی لذت بخش بود.

----------------------------------------

پ.ن.: کاملا بی ربط بودن. ولی همشون امروز برام اتفاق افتادن!

نوشته شده توسط محسن در ساعت 20:26 | لینک  | 

شعار ما در راهپیمایی دیروز:

آمریکا در چه فکریه؟            ایران پر از بسیجیه.

نوشته شده توسط محسن در ساعت 6:1 | لینک  | 

زیاد حالم خوب نبود. خسته بودم. هم جسمی و هم روحی! به خاطر همین وقتی معلم تئاتر اجازه ی رفتن داد بدون معطلی از مدرسه اومدم بیرون و تنها به راه افتادم.

برای خودم شعر می خونم تا طولانی بودن مسیر رو احساس نکنم. به ایستگاه بی آر تی می رسم. خوشبختانه از اون خنده های مسخره نمی بینم و اولین اتوبوس سوار می شم. توی یکی از ایستگاه ها یکی از بچه ها رو دیدم. خیلی خیلی اتفاقی توی یک اتوبوس همدیگر رو دیدیم. جالب بود.

دور میدون انقلاب سر یه دو راهی گیر می کنم. اینکه پیاده برم و تو مسیر فکر کنم و در ضمن نمازم رو هم که به خاطر عجله توی مدرسه نخونده بودم توی مسجد پارک لاله بخونم و یا اینکه مثل همیشه با تاکسی برم. با خودم قرار می ذارم اگر ۳ تا تاکسی اومد و سوار نشدم پیاده  برم. اولین تاکسی اومد و سوارم نکرد ولی نمی دونم چرا منتظر بعدی نشدم و پیاده به راه افتادم.

به مسجد پارک لاله می رسم. خیلی از این مسجد خوشم میاد. کوچیک و دنجه. کلا توش حس خوبی به آدم دست می ده. وضو دارم و بدون معطلی وارد مسجد می شم. نمازم رو که خوندم می شینم و به در و دیوار نگاه می کنم! با خودم فکر می کنم که توی روز باید قشنگ تر باشه. چون نور از پشت شیشه های رنگی پنجره ها رد می شه و رنگ های مختلف به خودش می گیره. البته اگه روز هم بود فرقی نمی کرد چون پارچه های سیاهی که برای محرم جلوی پنجره ها زدند جلوی نور را می گرفت.

بیرون مسجد یه عکاس رو می بینم. مسجد خوشگل من سوژه اش شده بود! خیلی از عکاسی خوشم میاد. متفاوت دیدن رو دوست دارم. البته سوژه ی اصلیش ماه کامل بود که حلقه ای از ابر ها رو هم دور خودش روشن کرده بود. صحنه ی خیره کننده ای رو درست کرده بود.

نمی دونم به خاطر مسجد رفتنم بود یا پیاده رفتن ولی به هر حال وقتی رسیدم خونه حالم بهتر شده بود. 

----------------------------------------

پ.ن.: کسی خبر داره فردا ایستگاه عموپورنگ اینا کجاست؟!

پ.ن.۲: باز هم یک سرچ جالب دیگر: با سرچ کردن «من پول نیاز دارم» وارد وبلاگ من شده است!

نوشته شده توسط محسن در ساعت 19:51 | لینک  | 

دو گروه از انجام دادن دو کار شدیدا متلذذ می گردند:

۱. راننده ی BRT که بدون توقف٬ با اتوبو س خالیش٬ لبخند زنان٬ از روبروی تو که چهره ای ملتمسانه به خود گرفته ای٬  و در سرمای شدید می لرزی٬ رد می شود.

۲. راننده ی ماشینی که با ماشینش که ۳۱ سانت برف روی آن نشسته از خیابان هایی که در آنها باران هم نیامده٬ با لبخند ملیحی بر لب٬ بدون توجه به کودکانی که آن را با دست نشان می دهند٬ عبور می کند.

----------------------------------------

پ.ن.: دیروز حالم بد بود نرفتم مدرسه. دلم برای مدرسه تنگ شد.

نوشته شده توسط محسن در ساعت 20:33 | لینک  | 

بارون که میاد برای من یعنی با دوست هام بودن٬ خندیدن٬ تفریح کردن٬ بهترین ساعات رو پشت سر گذاشتن و در کل بهترین روز های من.

امروز هم بارون اومد. امروز هم با دوستام بودم٬ خندیدم٬ تفریح کردم٬ بهترین ساعاتم رو پشت سر گذاشتم و دز کل یکی از بهترین روز های من بود.

---------------------------------------

پ.ن.: البته با همه ی اینها بارون شاید معنیه سه ی صبح بیدار شدن هم بده. (کلی تکلیف انجام نشده دارم!)

پ.ن.۲: نمی دونم چرا نسبت به همه چیز بی تفاوت شدم! بی خیال شدم.

نوشته شده توسط محسن در ساعت 20:32 | لینک  | 

این مسابقه ی ۱۰۱ یا همون ۳۰۳ ی جدید هم برای خودش سوژه ایه ها! از سوالات آبکیش که گذشته٬ دقت کردین همیشه دست می زنن؟ وقتی یارو درست جواب میده٬ دست می زنن. غلط جواب میده٬ دست می زنن. جواب نمیده٬ دست می زنن!

پیش بینی می شود:

مجری خطاب به کسی که سوال را جواب نداده است: آفرین آفرین. پاسخ شما غلط بود! (صدای کف و سوت بقیه بالا می رود!)

مجری خطاب به بقیه: شما خیلی خرید! (همه خنده بر لب کف می زنند و غریو شادی سر می دهند!)

----------------------------------------

پ.ن.: بی مزه بود و تکراری. همینه که هست!

پ.ن.۲: سرم خیلی شلوغه. کلی کار ریخته روی سرم.

نوشته شده توسط محسن در ساعت 19:46 | لینک  | 

برگشتم. با کلی تجربه. با کلی خاطره. خیلی چیز ها یاد گرفتم. خیلی کسا رو بهتر شناختم٬ حتی خیلی از معلم ها رو! از اونجایی که تابستون دو تا از اردو ها رو (یعنی اردوی مشهد و اردوی جهادی) رو از دست داده بودم٬ سعی می کردم ازتک تک لحظات استفاده کنم. واقعا خوش گذشت.

---------------------------------------

پ.ن.: هنوز هیچی نشده دارم زیر فشار له می شم. واقعا بعضی وقت ها دلم می خواد ساعت برنارد رو داشتم!

پ.ن.: من فقط وقت هایی که خیلی عصبانی می شم این آهنگ رو گوش می دم. دیروز ۱۰-۲۰ بار این آهنگ رو گوش دادم.

نوشته شده توسط محسن در ساعت 5:16 | لینک  | 

فردا اردوی یزدمون شروع میشه تا سه شنبه صبح. تو فکرش هستم که سفرنامه ای در طی این اردو بنویسم. اگر شد٬ اولین جایی که می ذارمش همینجاست.

پس به قول این بچه های لوس اینترنتی : بای تا های!

--------------------------------------

پ.ن.:امشب بعد از مدت ها بدون اینکه آلارم گوشیم رو برای ساعت ۳ صبح تنظیم کنم٬ می رم بخوابم.

نوشته شده توسط محسن در ساعت 23:32 | لینک  | 

سر این مراسم پایان ترم دیروز دعوایی بود در مغز من!

نیمه بد بین: عدم هماهنگی بیداد می کرد. تا آخرین لحظه هم معلوم نبود چی به چیه. کی به کیه! استرسفول بود!! مثل همیشه هم سیستم صوتی و تصویری داغون بود.

نیمه خوش بین: اینها طبیعیه. هم اینکه مراسم زنده بود و هم اینکه کاملا دانش آموزی.

نیمه بد بین: دیدی چه جایزه های مزخرفی بود. یا فلش بود که فکر کنم دیگه همه حداقل یکیشو از مدرسه گرفتن. یا کتاب که هر چقدر هم که مفید باشه٬ خداییش چند نفر اونو تا آخر می خونن؟!

نیمه خوش بین: مهم معنوایته. جنبه ی یادبودشو بچسب!

نیمه بد بین: اگر قراره جنبه ی یادبود داشته باشه. یه لوح یا یه عکس خالی بدن بهتر از اینه که یه چیز به درد نخور بدن که بیفته ی گوشه ی اتاق و خاک بخوره. اصلا اینجوری اسراف هم هست.

نیمه خوش بین: ...

نیمه بد بین: روش جایزه دادن چی؟ اونم خوب بود! هر چند بار هم که به خاطر کاری که کرده بودی می رفتی بالا فقط همون یه جایزه رو داشت. عقده ی تو عکس افتادن نداریم که بخوایم بریم عکس بگیریم که تازه بعدشم آلبوممون در بیاد!

نیمه خوشبین: این عکس ها هم یادگاری می شه.

نیمه بد بین: اصلا اون یادگاری بخوره تو سرت!

نیمه خوش بین: درست صحبت کن.

نیمه بد بین: اصلا من کلا با فلسفه ی این مراسم مشکل دارم. ۴ نفر می رن بالا و خوشحال و خندون میان پایین٬ اونوقت ۸۰ درصد بقیه باید زانوی غم بقل بگیرن تازه اگر از لحاظ جسمانی در امان باشند!!!

نیمه خوش بین: خوب بالاخره هر کسی باید نتیجه ی تلاششو ببینه.

نیمه بد بین: یعنی اون کسی که نرفته بالا زحمت نکشیده؟ شاید بیشتر از اونایی که رفتن بالا، ولی بیشتر از این نتونسته جواب بگیره. اصلا چرا جایزه ای برای کسایی که بهترین و بیشترین پیشرفت رو داشتن ندادن؟

نیمه خوش بین: ... 

--------------------------------------

پ.ن.: بعضی از نظرات گفته شده٬ صحبت هایی بود که دیروز از بچه ها شندیم و بعضیاش هم صحبت های خودم بود.

نوشته شده توسط محسن در ساعت 5:57 | لینک  | 

تکلیفایی که باید می نوشتم کم بود ولی مثل همیشه از اونجایی که می ترسیدم تموم نشه ساعت ۳ صبح بلند شدم. ساعت ۴ تموم شد. از اون موقع تا الان دارم فکر می کنم. به خیلی چیزا. به خودم٬ کارام٬ دوستام٬ مدرسه ام٬ معلمام٬ همه چی. حس خوبی دارم. خیلی خوب!دوست دارم برم و داد برنم. برای همه بگم که چقدر خوشحالم!

الان دارم آهنگ های مورد علاقم یعنی یگانه و چاووشی گوش می دم. دوست دارم الکی بخندم! نه. دوست دارم گریه کنم! نمی دونم تا حالا براتون پیش اومده یا نه؟ وقتی خیلی خوشحالی و یا خبر خیلی خوب بهت می رسه همرا خنده٬ گریه هم  می کنی. حداقل من این طوریم.

خدایا شکرت...

--------------------------------------

پ.ن.: اگر بگین این مطلبم بی معنیه و یا اینکه هیچ حرفی برای گفتن نداره حق دارین. ولی باید احساسم رو یه جایی خالی می کردم.
یادش به خیر خیلی وقت پیش کلاس ارگ می رفتم. معلمش می گفت: موسیقی برای بیان احساسات استفاده میشه. خوشم اومد. ولی به خاطر شروع سال تحصیلی نتونستم ادامه بدم و ارگم هم الان گوشه ی اتاقم خاک می خوره! ولی من یه روش دیگه رو برای بیان احساساتم انتخاب کردم. نوشتن!

نوشته شده توسط محسن در ساعت 5:32 | لینک  |