تبليغاتX
من نوشته های دست ...
می نویسم چون هستم ... هستم چون می نویسم

مثل همیشه همه ی کارامون مونده بود برای دقیقه ی نود. تازه داشتیم هفت سینمون رو جور می کردیم! توی این فکر بودم که وقتی برگشتم خونه، مثل بقیه یه پست نوروزی باحال بذارم که یه دفعه چشمم به تابلویی خورد که روی دیوار یکی از مغازه ها نصب شده بود. روش با خط خوش نوشته شده بود:

«این نیز بگذرد.» 

----------------------------------------

پ.ن.: راستی شما یک روز اضافه ی سال پیش رو چی کار کردین؟

پ.ن.۲: از دوستانی ک سال نو رو تبریک گفتن٬ شدیدا ممنونم! و در همین لحظه سال نو رو به همه دوستانم تبریک می گم. (چون نمی تونم تک تک به همه بگم!!)

پ.ن.۳: امشب فکر کنم نیم ساعتی باید به شمع نگاه کنم. آخه کل سال ۸۷ قراره رد بشه!!

پ.ن.۴: از تکالیف عید متنفرم.

پ.ن.۵: از فیزیک هم متنفرم. از شانس من هم ۱۱۳ تا سوال باید بنویسم! (برای اینکه شدت تنفر رو نشون بدم٬ توی پی نوشت جدا نوشتم.)

پ.ن.۶: نمی دونم چرا خوشحال نیستم!

پ.ن.۷: هنوز هیچی نشده دلم برای همه تنگ شده.

پ.ن.۸: بی صبرانه منتظر تاریخ ۸/۸/۸۸ هستم!

پ.ن.۹: از دیدن این عکس بسی متلذذ و مشعوف گشتم:

نوروز گوگلی یا گوگل نوروزی!

نوشته شده توسط محسن در ساعت 16:49 | لینک  | 

واقعا که مفید تکه! همه جور دانش آموز داره. الان یه اتفاقی افتاده که مخم داره سوت می کشه٬ حتی به صداهای مهیب بیرون هم توجه نمی کنم. (البته تا الان که خیلی بهتر از سالهای قبل بوده. شاید می ترسن مثل اونهایی که تو تلویزیون نشون دادن بشن ویا اینکه دارن پاندای کونگ فو کار و مارهای آناکوندا و جومونگ می بینن!)

راستش به ما زنگ زدن و گفتن که از مدرسه ی مفید تماس می گیرن و اینکه فردا تعطیله. ما هم کلی خوشحال رفتیم تو کار سوت و کف! ولی کم کم شک ها برانگیخته شد. مثلا:

- صداش بچه گونه بود!
- مدت تماس خیلی کوتاه بود٬ در حد ۵ ثانیه.
- وقتی به همون شماره زنگ میزنی میگه که شماره ی مورد نظر قطع می باشد.
- وقتی یکی ازش پرسیده «شما؟» جواب نداده.
- بعضی ها خیلی تصنعی از این موضوع دفاع می کنند!

به هر حال ما که فردا می ریم مدرسه یه سری می زنیم. اگر مدرسه بود که چه بد و اگر هم نبود از تعطیلات لذت می بریم!

البته حقم دارن دیگه! بیچاره ها عقده ای شدن. آخه کجا تا ساعت آخر میرن مدرسه؟! (خودمونیما کارشون جالب بود!)

نوشته شده توسط محسن در ساعت 21:23 | لینک  | 

حالم به هم خورد اینقدر تلویزیون دست و صورت خونی و ناقص نشون داد.

چرا بعضی مواقع دل کندن از لذت هایی که حتی سرانجام ناگوارش رو هم می دونیم٬ اینقدر برامون سخته؟!

----------------------------------------

پ.ن.: این مدرسه ی لعنتی هم که تا روز آخر ما رو کشوند مدرسه!

نوشته شده توسط محسن در ساعت 5:57 | لینک  | 

اَه! چرا این لعنتی تموم نمی شه؟!

----------------------------------------

پ.ن.: قسمت "بد نیست بخوانید!" که در قسمت چپ وبلاگ قرار دارد را از دست ندهید!

نوشته شده توسط محسن در ساعت 21:42 | لینک  | 

بالاخره اومد. بهار رو می گم. یه ذره زود اومد ولی به هر حال خیلی خوشحالم که اومد. فقط امیدوارم از اون ور زود تر گرم نشه. وای گرما! تابستون! یعنی میشه؟! آره که میشه ۶ ماهش که اینجوری مثل باد گذشت٬ این سه ماه هم می گذره.

من معمولا از این جمله ها زیاد با خودم می گم. مثلا وقتی به درخت رو به روی خونمون که تازه شکوفه زده و یا به برگ هایی که تازه می خوان سبز بشن نگاه می کنم. یا وقتی که به شمع نگاه می کنم.

شمع واقعا خیلی قشنگه! من هر شب قبل از خواب چند تا کار رو همیشه انجام می دم. (منظورم .... ٬ بوس ٬ لالا نیست!) اول در بالکن رو باز می کنم تا هوای اتاقم سرد شه. بعد یه شمع روشن می کنم٬ بعد یه حکایت از گلستان سعدی می خونم٬ بعد به شمع نگاه می کنم٬ بعد که خاموشش کردم به دودش نگاه می کنم٬ بعد هم می خوابم!

همیشه وقتی به شمع نگاه می کنم٬ توی شعله اش همه ی اون روزی که گذشت٬ مثل یه فیلم رو دور تند از جلو چشم رد میشه. بعضی شب ها با لبخند شمع رو خاموش میکنم٬ بعضی وقتا هم با گریه!!

----------------------------------------

پ.ن.: نکته ی خاصی نداشت٬ هم اینکه خیلی وقت بود چیزی ننوشته بودم٬ هم اینکه خواستم یه ذره منو بیشتر بشناسین.

پ.ن.۲: می خواستم طنز بنویسم٬نشد. ولی می تونین گزارش اردوی شیرپلا که جمعه ی گذشته رفتیم رو توی ادامه مطلب بخونین.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در ساعت 6:12 | لینک  | 

دلم گرفته. خستم. از همه چی. ناراحتم. از همه چی. خسته ام از این تموم شدنی ها. چرا همه چیز تموم میشه. چرا اینقدر زود تموم می شه. خواستم اول هفته ی شهدابنویسم:

... هفته ی شهدا شروع شد. باز هم شهدای همیشه زنده در چهارچوب قاب عکسشان به ما می نگرند. باز خاطرات آن مردان بازگو خواهد شد. حواسمون جمع باشد چیزی از دست ندهیم ...

نشد. چشم به هم زدم نصف هفته ی شهدا گذشت. خواستم بیام از تجربه ی بهشت زهرا بنویسم:

... امروز کلی قبر دیدم. همه شان شهید٬ همه شان مرد٬ همه شان جوان. مادر شهید ۱۵ ساله ی مدرسه مان را دیدم. مادری که پیرزنی شده بود. چه کشیده بود این مادر ...

نشد. به خودم اومدم دیدم هفته ی شهدا تموم شد. خواستم فقط بیام دو کلمه بنویسم:

... تموم شد ...

این هم نشد. الان هم که دارم این چند خط رو می نویسم٬ ماه صفر تموم شده. دلم گرفته. خسته شدم.

----------------------------------------

پ.ن. برای غیر مفیدی ها: هفته ی شهدا هفته ای است برای یاد شهدای مدرسه. سنتی قدیمی که از خود شهدای مدرسه بهمان ارث رسیده. هفته ای برای دیدن مردان واقعی. هفته ای برای الگو گرفتن.

پ.ن. اتفاق مهم: امروز وقتی هوا روشن بود رسیدم خونه!!!!

پ.ن. عیدانه: همه چی بوی عید گرفته.

نوشته شده توسط محسن در ساعت 11:58 | لینک  | 

این دفعه که داشتم مثل همیشه روزی را که گذشته بود روی تقویم خط می زدم٬ ترسیدم. سی ام بهمن را خط زدم. بهمن هم تمام شد. چند روزی است گذر زمان را بیشتر حس می کنم.

 وقتی به ساعتم می نگرم می ترسم. گویی عقربه ها با هم مسابقه گذاشته اند. لحظه ای نمی ایستند. نه برای من٬ نه برای تو ٬ و نه برای هیچ کس دیگر!

وقتی به آینه می نگرم می ترسم. خودم را می بینم که بزرگ می شوم. تغییر می کنم. 

حال آیینه ای را مجسم کنید. گوشه ی آن تقویمی چسبانده ام که روز ها را خط می زنم. تصویر ساعت و عقربه هایش هم در آن پیداست. رو به رویش می ایستم. تقویم٬ ساعت و خودم را یکجا می بینم٬ از ترس خواهم مرد!!!!!!

----------------------------------------

پ.ن.: به غیر از سه خط آخرش بقیه اش جدی بود! در کل هم کمی ادبی بود. چون تا چند دقیقه پیش ادبیات می خوندم.سهراب سپهری. قایقی خواهم ساخت ... !

نوشته شده توسط محسن در ساعت 6:6 | لینک  |