تبليغاتX
من نوشته های دست ...
می نویسم چون هستم ... هستم چون می نویسم

خیلی اذیت کنندست که آدم در دل جمع٬ احساس تنهایی کنه. جدی می گم. خیلی سخته.

----------------------------------------

پ.ن.: امروز رفتیم میدون تیر. ۸ تا تیر زدیم و برگشتیم. (از روابط نظامی خیلی بدم اومد. منظورم اینه که هر کسی تا می تونست عقده ی بد رفتار کردن مافوقشو روی زیر دستش خالی می کرد. این روند همینجوری ادامه پیدا می کرد!)

نوشته شده توسط محسن در ساعت 23:16 | لینک  | 

به نظر شما این همه هوای خوب٬ این همه بارون٬ این همه آرامش٬ عجیب نیست. همیشه در بهترین زمان های زندگیم ترس از دست دادن اونها رو داشتم. می ترسم. مضطربم. نمی دونم. انگار درختها زیر هر برگ تازه سبز شدشون دارن موزیانه به من می خندن. که مثل خر دارم از این آب و هوا لذت می برم. از باریدن باران خوشحال می شوم٬ دریغ از اینکه باران به حال من می گرید!

----------------------------------------

پ.ن.: شاید مخلوط این پست با پست قبلی به همراه کمی نمک یه چیزی برای خوندن بشه!

نوشته شده توسط محسن در ساعت 22:33 | لینک  | 

واقعا خیلی سخته که HomePge آدم بلاگفا باشه٬ اونوقت یه هفته سر به وبلاگش نزنه! زیر خروارها درس و کار و مشغله و ... مشغول دست و پا زدن هستم!

خیلی اتفاقات افتاد. مثلا دوباره با یه آدمی که شدیدا بهم انرژی می داد برخورد کردم. (به قول طناز محبوب! انرژی هاشو همینجوری کاسه کاسه پخش می کرد.) دوباره توی پارک لاله بود. این دفعه یه انگشتر سازی بود. (البته اسمش انگشتر بود ولی از شیر مرغ داشت تا جون آدمیزاد. شدیدا هنرمند بود.از نقاشی و طرح روی پوست نارگیل و استخون و پوست و فلز گرفته تا گیتار زدن.) رفته بودم انگشتر عقیقی رو کوچیک کنم که باهاش آشنا شدم. اینجور افراد هیچ وقت از ذهنم نمی رن. همون لحظه آرزو کردم که همه ی آدما اینجوری می بودن.

اتفاقات دیگری هم افتاد و لی ربط چندانی به شما ندارد! (البته بالایی هم زیاد مربوط نبود. نوشتم که نوشته باشم!)

--------------------------------------

پ.ن.: توی این هفته یه جوری بودم. از اول هفته متظر پنجشنبه٬ يعني امروز بودم و الان منتظر پنجشنبه ی بعدم!

نوشته شده توسط محسن در ساعت 6:5 | لینک  | 

شدیدا دلم برای روزهایی که شب قبل از مدرسه کیفم رو مرتب می کردم و لباسام رو هم تا می کردم و می ذاشتم جلوش٬ تنگ شده.

حتی دلم برای قبل ترش هم تنگ شده! برای اون دوستی هایی که با "سلام! با من دوست می شی" شروع می شد. برای دوستی هایی که لنگه اش پیدا نمی شه.

حتی دلم برای قهر های اون موقع هم تنگ شده. قهرایی که ۵ دقیقه هم طول نمی کشید و با یه لبخند یا یه نگاه تبدیل به آشتی می شدن.

خیلی دلم تنگ شده. برای اون موقع ها بچه بودم. آزاد بودم.

----------------------------------------

پ.ن.: پیج رنکم شده ۱. خیلی از بازدید کننده هام دارن کم می شن. می گن: به ما چه که تو یه روز دلت گرفته یا یه روز ناراحتی. اما من بازم هر چی دلم بگه می نویسه. (اینو گفتم که اگه جزء اون دسته از خاننده هایی٬ دیگه این وبلاگ رو نخونی. چون قرار نیست نوع نوشتنمو عوض کنم.)

پ.ن.۲: هنوز یه هفته هم نگذشته٬ ۳ صبح بلند شدم دارم تکلیف می نویسم.

پ.ن.۳: اتوبوس نوشت: تا خاک نشدی، خاکی باش.

نوشته شده توسط محسن در ساعت 5:19 | لینک  | 

دو روز قبلی خیلی خوش گذشته بود. خیلی خندیدیم. دلم باز شد. دوستامو دیدم. بربری با ماست موسیر خوردیم. خندیدیم. خیلی خوش گذشت. اما...

اما امروز. واقعا گند بود. همه چیز بد بود. همه چیز ناراحتم کرد. واقعا همه چیز. نمی خوام پستمو غمگین کنم ولی اگه اینجا نگم٬ کجا بگم؟

----------------------------------------

پ.ن.: دوست ندارم از وقایع متعددی که امروز من و ناراحت کردن بگم. ولی آخریش دیدن مردی بود که از صندوق صدقه ی جلوی مسجد سر کوچمون دزدی می کرد و پول هاشو توی پاکت چیپس می ریخت تا بقیه متوجه نشن. چیپسی که احتمالا از صدقات مردم خریده شده...

پ.ن. بی ربط: توی دیکشنری فارسی به عربی نوشتم "عشق" معنی کرد "هوس".

نوشته شده توسط محسن در ساعت 21:9 | لینک  | 

جاتون خالی. چند روزی رفته بودیم شمال. من عاشق دریام!

----------------------------------------

پ.ن.: واقعا از کسایی که به پایان رسیدن تعطیلات و شروع شدن مدرسه رو یادآوری می کنند بدم میاد.

پ.ن.۲: بالاخره نوشتن تکالیف رو شروع کردم. اول از همه هم با فیزیک شروع کردم. (چون بیشتر از همه ازش بدم میاد.) دفترم رو که ورق می زدم، با دیدن هر برگش یاد کلی خاطره و خنده ی سر کلاس می افتادم. گفتم بذارمش اینجا تا شما هم ببینین. (نمی خوام اذیتتون کنم ولی برای اینکه صفحه ی اصلی سنگین نشه. عکس ها رو توی ادامه ی مطلب گذاشتم.)


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در ساعت 15:47 | لینک  | 

جاتون خالی!

----------------------------------------

پ.ن.: همین ...

نوشته شده توسط محسن در ساعت 22:48 | لینک  | 

الهی٬ گاهی٬ نگاهی!

----------------------------------------

پ.ن.: جمله ی فوق روی وانتی نوشته شده بود.

پ.ن.۲: هیچی از تکالیف عید رو انجام نداده ام.

پ.ن۳: همچنان از فیزیک و تکالیف عید متنفرم.

پ.ن.۴: ۱۶ سال گذشت ...

نوشته شده توسط محسن در ساعت 2:28 | لینک  |