- این نیز بگذرد.
- چقدر سخته وقتی ببینی مشکل داره ولی هیچ کاری نتونی بکنی.
- از آدمها به ویژه معلم های دو رو بدم میاد.
- چه روز های کسل کننده ای.
- چرا احساس تنهایی می کنم؟
- مدرسه هم تموم شد.
- امتحان ها شروع شد.
- خستم. خیلی خسته.
- سرم درد می کنه.
- یک جفت چشم می خواهم تا بهش خیره بشم و براش گریه کنم.
- چقدر انسان ها متفاوتند.
- چقدر من دیوونه ام.
- تو چقدر بیکاری که درد و دل های من رو می خونی.
- خارت ... تف.
----------------------------------------
پ.ن.: این روزها وقتی تلویزیون تشییع پیکر آیت الله بهجت رو نشون می داد، سوالی ذهنم رو مشغول به خودش می کرد:
چه کسی زیر تابوت منو می گیره؟
۶/۱۱/۸۷ ٬ ساعت ۰۰:۴۵ بامداد.
دوست داشتم این یادداشت هایم٬ آخر هر روز باشد. ولی دیشب نخوابیدیم. پس این یادداشت برای دو روز است.
باز هم رفته بودم دنبال کفش. به خاطر همین به جای ساعت ۳، ساعت ۳:۴۰ رسیدم. اما چیز زیادی را از دست ندادم. سمینار بود. آقای کوشش تبار. توضیحاتی کلی داد. در رابطه با یزد گفت. شهر بادگیر ها، عروس کویر، شهر قنات و قنوت و قناعت. توضیحات مختصری هم در رابطه با بناهای یزد داد.
خبر بدی بهم رسید. با معلمی که دوست نداشتم، افتادم توی یک کوپه. حالم گرفته شد. اما نمی خواستم چیزی ناراحتم کند. پس رفتم تا بازی کنم. بازی و نماز و بازی هم گذشت. نه خیلی خوب ولی خیلی زود گذشت. سوار اتوبوس شدیم. توی راه آهن زیاد معطل نشدیم. برخلاف همیشه!
توی کوپه نشسته بودم. همه وقتی از جلوی کوپه رد می شدند، چون از عدم علاقه ی من از آن معلم آگاه بودند، به گونه ای می خندیدند.کم کم داشتم کنار می آمدم که صدای جیغ هایی آمد! ای وای اینجا پر نامحرمه، وای چقدر برادر دینی، خانم غنچه ما جا نداریم و ... . مدرسه ای دخترانه بود. چقدر در این لحظات چهره ی معلم هایمان دیدنی بود!
راه را که باز کردند٬ معطل نکردم. شروع کردم گشت زدن بین کوپه ها. شوخی می کردیم. می خندیدیم. خیلی خوب بود. بعد از امتحان کردن همه ی کار ها برای سرگرم شدن، مثل: داستان گفتن، خوراکی خوردن،چرت و پرت گفتن و آواز خواندن، تصمیم گرفتیم شب را در رستوران قطار به صبح برسانیم. هوا سرد بود، خیلی سرد. ولی ما گرم بودیم، خیلی گرم. فکر کنم ۸ تا قوری چای خوردیم. کلی حرف زدیم تاصبح. از داستان های ترسناک گرفته تا صحبت در رابطه با خدا. کلی آواز خواندیم. از مداحی گرفته تا یگانه! خیلی خوش گذشت. سوژه ی خنده مان هم شده بود مرد و زن نچندان جوانی که در تمام مدت داشتند با هم صحبت می کردند. در تمام مسیر! نظر هایی هم در رابطه با آنان داده شد. مثل اینکه آنها روح هستند و یا اینکه بلیط نخریده اند و در رستوران مانده اند!
رسیدیم. برف می آمد. خیلی سرد بود. خوابم می آمد. می خندیددیم. سوار اتوبوس شدیم و به سمت خوابگاه رفتیم. رسیدیم. صدایی از بلند گو خوش آمد گویی گرمی کرد. به ما غنچه های نو شکفته ی محمدی خوش آمد گفت! خوشم آمد.
مستقر شدیم. برنامه فشرده بود. بعد از شنیدن صحبت های آقای غ. آماده شدیم برای رفتن به آتشکده. خیلی دوست دارم با ادیان دیگر آشنا شوم. با زرتشت، فروهر، آتش مقدسشان، کتابشان و برخی اعتقاداتشان آشنا شدم. بدمان نمی آمد مسلمانشان کنیم! تفکر متناقضی با ما نداشتند.
بعد از آنجا به باغ دولت آباد رفتیم. بنایی تابستانه برای یک خوان با بادگیری ۳۳ متری و ۸ وجهی. قشنگ بود. چیزهایی هم یاد گرفتم. برادر آقای ر. برایمان صحبت می کرد.
وقت نماز بود و مسجدی هم در نزدیکی. مسجد امیرالمومنین. نماز را خواندیم و برگشتیم به خوابگاه. وقت ناهار بود. چلوکباب. کبابی نازک، با برنجی کم، ولی خوشمزه تر از همه ی کباب های دیگر.
۲ ساعتی وقت استراحت بهمان دادند. فرصت خوبی بود برای جبران بی خوابی دیشب. پس خوابیدم.
ساعت ۴ بعد از ظهر از خواب بیدارمان کردند. باید به مسجد جامع می رفتیم. آقای کوشش تبار این مسجد را با حج مقایسه کرده بود. به خاطر همین دقیق تر به دور و برم توجه می کردم. خیلی قشنگ بود. نماز مغرب و عشا را هم همانجا خواندیم. بعدش برنامه ی زورخانه بود. در راه از بازاری هم رد شدیم. سقف های زیبایی داشت.
وارد زور خانه شدیم. از راهرویی باریک و کوتاه که ما را واردار به خم شدن می کرد. خیلی از دیدن زور خانه لذت ردم. صدای تنبکی که آن مرشد می زد، آهنگ هایی که می خواند، صدای صلوات هایی که آن پهلوانان می فرستادند، صدای زنگ کباده ی سنگینی که می کشدیند هنوز توی گوشم است. چقدر قشنگ بود.
برگشتیم و شام را در خوابگاه خوردیم. در سالن جمع شدیم. مثل همیشه برنامه ی خواندن سوره ی واقعه بود. یادش به خیر. سوم راهنمایی. توی اردوی جنوب. به ما گفتن که توی جبهه هر شب این سوره را می خواندند. عجب سوره ای است. عجب اردویی بود.
بگذریم. کجا بودم؟
بعد از واقعه هم وقت خواب بود. ولی برای من وقت نوشتن این یادداشت بود. الآن هم دارم با روشنایی نور ام.پی.فور (!) این یادداشت را تمام می کنم. تمام شد. امروز هم تمام شد. آن هم خیلی سریع.
----------------------------------------
پ.ن.: آخر سالی داشتم با خودم این یکسال رو مرور می کردم. بعضی جا ها خنده ای بر لبم می نشست و بعضی جا ها هم نه. این یادداشت٬ خاطراتی بود که با فکر کردن به آن خنده بر لبم نشست.

نمی دونم این حس به شما هم دست داده یا نه. ولی بعضی وقت ها بعضی از چیزا واقعا به من انرژی می دن. درست مثل این یکی!
----------------------------------------
پ.ن.: هر موقع بوی نم کولر رو حس مب کنم روحم پرواز می کنه تا وسط تابستون و عمق لذتش و بر می گرده. شدیدا و شدیدا و شدیدا بسیار شدید و با شدت منتظر تابستان هستم!
پ.ن.۲: این هفته ی آخری هم به جای اینکه کم تر سخت بگیرن تا استراحتی بشه برای امتحان ها تا می تونن دارن عذابمون می دن! من اگر مدیر بشم، مطمئنا برنامه ی درسی رو توی ماه اردیبهشت عوض می کنم. و احتمالا یکی از چیز هایی که اضافه کنم زنگ خواب باشه! (خودایی سر کلاس دلم برای یکی سوخت. هی چشاش بسته می شد و کله اش می افتاد و از خواب می پرید و دو باره چشاش بسته می شد و کله اش می افتاد و از خو اب می پرید و دوباره ... !!!)
پ.ن.۳: نسبتا خیلی خوشحالم.
پ.ن.۴: باز هم سرچ های هیجان انگیز٬ از طریق سرچ "لپتو بیار ماچ"! به وبلاگ من رسیده!!!
ساعت ۶. حرکت. اتوبوس. پانتومیم. ساعت ۸. رسیدن. استقرار در دبستان و مدرسه ی راهنمایی دخترانه حضرت زینب (س). نماز مغرب و عشا در مسجد. مدرسه. شام. کمبود جا. کارتون خوابی. لرزیدن از سرما. کمی خواب. ۵ صبح بیدار شدن. نماز. آماده شدن. حرکت. کوه. کوه. بازم کوه. ... همچنان کوه. خسته. کوه. تشنه. کوه. ساعت ۱۲. دشت هویج. دشتی سبز در دل کوه.بازی. لذت. آبشار. لذت. تماشا. لذت. ناهار. برگشت. یکی از بهترین اردو ها.
----------------------------------------
پ.ن.: سبکی جدید در نوشتن! احتمالا در وبلاگ های دوستان نیز چیز هایی درباره ی این اردوی به یاد ماندنی بخوانید.
پ.ن.۲: یا من فی الجبال آیاته.
تا به حال به شباهت آوایی دو کلمه ی "زنده" و "زندان" دقت کرده اید. خواستم بگویم که این روز ها عمیقا شباهت معنایی پیدا کرده اند.

خانه ام. تنها ی تنها. چاوشی برایم بلند می خواند. فریاد می زند. من. تنهایم. وسط خانه دراز می کشم. کم کم غرق می شوم. غرق در ابر رویا. روی سرسره ی زمان سر می خورم و به عقب می روم. وقتی مهد کودک می رفتم. وقتی کودک بودم. بچه بودم. همه ی صحنه ها برایم مرور می شوند. آن پسر بچه ای را به یاد می آورم که همیشه با اینکه هر دفعه اذیتم می کرد همبازی اش می شدم. نه من مظلوم بودم و نه او ظالم. هر دویمان معصوم بودیم. پاک پاک.
در ابر رویا غوطه ورم. چاوشی همچنان می خواند. دوران ابتدایی را به یاد می آورم. دوستانی را به یاد می آورم که با هم قول همیشه با هم بودن را داده بودیم. دوستانی را به یاد می آورم. لبخند هایمان. شوخی هایمان. صد آفرین ها. ۲۰ هایی که جای صفرش یک ستاره ی بزرگ می نشست و آسمان دفترم را روشن می کرد. شوق بازگشت به خانه و تعریف اتفاقات مدرسه برای مادرم را به یاد می آورم.
هر چه به حال٬ به این زمان و مکان نزدیک تر می شوم. ابر رویا تیره تر می شود. مثل ابر بارانی. قلبش تیره می شود. سیاه می شود.
صورتم خیس می شود. مثل اینکه این ابر بارانی٬ باریدن گرفت. آه ... نه. اشک هایم بودند که راه خود را روی گونه هایم مصرانه می جستند و نه به خاطر قانون جاذبه٬ از صورتم می چکیدند.
چاوشی آخرین فریاد هایش را می زد: ای دل صاب مرده ... باز تو رو خواب برده ... پاشو از خواب و ببین ... دنیاتو آب برده...
وای که چقدر تنهام.
----------------------------------------
پ.ن.: درد و دلی بیش نبود. این چند خط را می گویم. عبارات نامربوطی بودند که ذهنم خودسرانه پشت سر هم ردیف می کرد.
پ.ن.۲: موجودی دو زیست شده ام. زیستگاه اولم٬ وبلاگم و زیستگاه دومم٬ زمین خاکی.

نمی دونم چرا یه دفعه یه حس عجیبی پیدا کردم. یه لحظه فکر کردم اگه همین الان الان بمیرم چی میشه. حتی قبل از اینکه این پستمو تموم کنم.
می ترسم. از اون روزی که بگن برگه ها بالا می ترسم. خدایا کمکم کن.
(صبح)
راننده آژانس در حالی که به ساک در دستم نگاه می کرد: می خواین برین اردو؟
من: بله (و با کمی لبخند)
راننده آژانس با لبخند و در حالی که ۳ هزار تومن پول رو می گرفت: خوش بگذره.
مثل همیشه ۵شنبه ای که منتظرش بودم رسیده بود. روز های خوب زود می گذرن (مثل هر چیز خوب دیگه ای!) مخصوصا اینکه امروز زنگها رو کوتاه تر کرده بودن (کاری که به ندرت انجام میشه!) تا وقت به مراسم روز معلم برسه. مراسمی که قرار بود ما توش تئاتر اجرا کنیم. پس زنگ آخر رو برای تمرین پیچوندیم. از مراسم هم هیچی نفهمیدم. چون اون موقع هم داشتیم تمرین می کردیم.
فکر نمی کردم اینقدر بخندن! خودمون موقع تمرین می گفتیم چه تیکه های لوسی داریم! ولی وقتی به تک تک تیکه هامون همه خندیدن، شدیدا ذوق مرگ شدم!
مثل همه ی ۵شنبه ها همه چی داشت خوب پیش می رفت. تا ساعت ۵ مثل خر (تشبیه درخور حال تری پیدا نکردم!) بازی کردیم.
نم نم بارون که شروع شد، سخت خوشحال شدم. اما رگبار بعدش اردومون یعنی "دشت هویج" رو لغو کرد. به همین سادگی.
حالم گرفته شد ولی همچنان عاشق بارونم. وقتی بارون میومد شعری که الان توی بد نیست بخوانید نوشته شده رو با خودم زمزمه می کردم. (فکر کنم اصلا به خاطر همین رگبار شد. می خواسته خوب بشوره!)
----------------------------------------
پ.ن.: احتمالا یه چیزی مشابه همین چیزایی که من نوشتم رو توی وبلاگ بقیه ی مفیدی ها هم ببینید. اصلا شاید بگید چرا نوشتم. من که زیاد خواننده ی خارجی ندارم. من هم می گم که دوست داشتم بنویسم! از نوشتن لذت می برم.
پ.ن. بی ربط: میگن اون کسی رو که خوابه میشه بیدار کرد ولی اون کسی رو که خودشو به خواب زده، نه!
پ.ن.۲: وقتی این پست رو می نوشتم و بی رحمانه کلید های کیبورد رو له می کردم، به آلبوم جدید بنیامین گوش می دادم. ولی هیچی یگانه و چاوشی نمیشه.
پ.ن. بی ربط۲:همیشه از جاهای کوچیک خوشم میومده. جایی که خودم و شمع و هشت کتاب سهراب توش جاشه! درست مثل اتاقم.
- امروز وقتی از پیاده رو رد می شدم، گوش های فضولم جمله ای با این مضمون شنیدند: "تا شب نشده روز رو قضاوت نکن."
- آیا دوستانم مرا به خاطر خودم می خواهند؟!
- واقعا چقدر بی مزه است که سفره خانه ی سنتی، دیوار به دیوار نمایندگی رسمی سونی باشه!
- بیتی که دیوانه ام کرد :
عشق چون آید بَرَد هوش دل فرزانه را/دزد دانا می کُشد اول چراغ خانه را
- دو بیتی که امروز بار ها و بارها تکرار کردم:
ای دل صاب مرده/باز تو رو خواب برده/پاشو از خواب و ببین/دنیاتو آب برده
- جمله ای از ته دل و سرتاسر احساس: "خارت ... تف"
- دارم کم کم بی خیال می شم. هر روزی که درس نمی خونم و یا تکلیفی نمی نویسم، هیچ اتفاقی نمی افته. دستگاه تکثیر خراب میشه، دل معلم به رحم میاد، حال نمی کنه تکلیف ببینه، برای معلم مهمون میاد و ... !
- امروز تحولی در خطم به وجود آوردم. از این به بعد "ی" ها را کشیده تر و "س" ها و "ش" ها را بدون دندونه می نویسم!
- " ... " چه معانی مختلفی که نمی تونه داشته باشه!
- همچنان عاشق ۵ شنبه هام. نه به خاطر زیارت صبحش توی مدرسه و حتی نه به خاطر زنگ ادبیاتش و حتی تر، نه به خاطر تمرین تئاترش. کلا ۵شنبه ها حس خوبی دارم!
- حاضرم اثبات کنم بزرگترین نعمت خداوند "اشک" است.
- ...
----------------------------------------
پ.ن.: گوشی شنوا می خواستم تا این جملات ظاهرا بی ربط را برایش بگویم، واقعیش که پیدا نشد، برای مجازیش گفتم!
