- بُ.کُ.ش.
(دستوری که امروز به گمانم بین درجات مختلف٬ زیاد رد و بدل شد.)
----------------------------------------
پ.ن.: خدایا خودت این ماجرا ها را ختم به خیر کن.
چه سخت است فرو خوردن بغض.
چقدر آسمان بی ستاره است.
باز هم لغات. باز هم شباهت. جهان و جهنم. حداقل برای من٬ این جهان٬ جهنم است.
خدایا من را پاسخ "هَل مِن مَزید" جهنمت قرار مده.
دم پنجره می روم. توری ر اکنار می زنم و سرم را بیرون می برم. دوست داشتم نسیم بهاری که این روزها حالم را جا میاورد صورتم را نوازش کند٬ ولی گرما و هرمی نا خوشایند خودش را با اصرار به صورتم می زند. بوی تند پلاستیک سوخته هم شدیدا مشامم را آزار می رهد. به سرفه ام انداخت. به آسمان نگاه می کنم. ای کاش می بارید. گربه سیاهی در حیات توجه مرا به خود جلب می کند. نیمه ی مدرن مغزم به تناسب دعا کردن من برای باران و وجود گربه ی سیاه در حیاط و ضرب المثل "به دعای گربه سیاه بارون نمیاد" می خندد و نیمه ی سنتی شدیدا درگیر نحسی گربه ی سیاه است!
----------------------------------------
پ.ن.: اما در آخر باران چند قطره ای بارید.
پ.ن.۲: فکر کنم آن گربه از ترس آتش و گاز اشک آور و باتوم و درگیری های این نزدیکی ها به حیاط ما پناه آورده بود.
پ.ن.۳: خدا به خیر کند. احساس بدی نسبت به این قضایا دارم.
این روزها یه چیزی کمه. یه خلا بزرگ من رو داره توی خودم میکشه. چرا؟!
چند روز پیش (که به اندازه ی چند سال پیش طول کشیده است) برای امتحان فیزیک می خواندم. فصل اول. کمیت های فیزیکی. گفته بود که کمیت های فیزیکی٬ کمیت هایی هستند که قابل اندازه گیری باشند. در نتیجه کمیت هایی مثل خوشحالی٬ ناراحتی٬ عصبانیت و ... کمیت فیزیکی نیستند. نمی دانم شاید به خاطر همین است که من از فیزیک بدم می آید. چون دقیقا علاقه های من در فیزیک جایی ندارند. فیزیک علم خشکی است. بگذریم٬ به توصیه ی دوستان با اینکه مرتب بگویم٬ من فیزیک را دوست ندارم٬ مشکلی حل نمی شود. داشتم می گفتم ...
اما الان که فکرش را می کنم٬ می بینم اینجوری خیلی بهتر است. فکرش را بکن. اگر احساست واحد داشت چه می شد؟! مثلا در جواب اینکه چقدر خوشحالی؟ می گفت ۲۵ ... (راستی واحد اندازه گیریش چه می شد؟!)
اگر عشق و محبت و خواستن واحد می داشت٬ شاعر کی می توانست اینچنین زیبا بسراید؟:
می خواهمت چو کوچه خلوت که سالهاست
از وی گذر نکرده کسی٬ رهگذار را
در غیر این صورت مجبور بود بسراید:
می خواهمت نه یک، نه دو و صد هزار
می خواهمت تو را به قدر ده هزار
(البته احتمالا شاعر در اینجا نمی دانسته که صد هزار از ده هزار بیشتر است، شاید هم می خواسته حال معشوقش را بگیرد!)
حتما این موضوع مد نظر اجداد پارسی گوی ما نیز بوده است که وقتی به خط کش می نگرد٬ آن را خط کش می نامد و نه اندازه گیر و یا نام های دیگر! چون می داند که با خط کش٬ خطی بر بسیاری از ابعاد کلمه کشیده می شود. کلمه بی روح و بی احساس می شود.
البته احتمالا اجداد بیگانه مان (!) هم٬ کم دقت نکرده اند. شاید کلمه ی خط کش آنها (ruler) هم از کلمه ی قانونشان (rule) گرفته شده است. و چه تعبیر زیبایی است. واقعا اینکار قانون مند کردن است و به شخصه از این امر متنفرم. امری که انسان را بیشتر شبیه یک ربات می کند تا یک آدم.
----------------------------------------
پ.ن.: خیلی هوس نوشتن کرده بودم. به یکی از دوستان گفتم که لغتی بگو تا درباره ی آن مطلبی چند بنویسم و او لغت "خط کش" را پیشنهاد داد و حاصل تفکرات بنده متنی شد که هم اکنون بر دیده ی شما نگاشته شد. البته دلم می خواست بیشتر بنویسم ولی مثل همیشه امتحان است و ضیق وقت!
پ.ن.۲: نمی دانم به خاطر خواندن درس زبان فارسی بود یا علتی دیگر دارد٬ ولی به هر حال خواستم که این پست را به زبان محاوره نکشانم.
پ.ن۳: چقدر نوشتن خوب است. به شما دو بال می دهد برای پرواز!
دوست دارم خنده ای از جنون سر دهم. بر همه چی. انتخابات، امتحانات، خودم، حالم، گذشته، حال، آینده، دوستانم، دشمنانم، دنیا و ... .
بعد از آن سخت بگریم. بر همه چی. انتخابات، امتحانات، خودم، حالم، گذشته، حال، آینده، دوستانم، دشمنانم، دنیا و ... .
----------------------------------------
پ.ن.: عکس از خودم:

آدم خم میشه ولی نمی شکنه.
---------------------------------------
پ.ن.: پس احتمالا آدم نیستم!
پ.ن.۲: کولر با تمام لذتی که بوی نم و هوای مطبوعش داره٬ یه بدی داره. شعله های شمع هایم را پریشان می کند.
پ.ن.۳: باور کنید در شباهت لغات رازی نهفته است. گره و گریه را در نظر بگیرید. مگر فایده ی گریه جز باز کردن گره های دل است؟!
یک صندلی. از آن هایی که تکان می خورد و جلو و عقب میرود! (خوب چیه اسمش رو نمی دونم. اصلا مگه اسم هم داره؟!) داخل یک آلاچیق. یا هر مکان مسقفی که بتواند با وجود اینکه هوا آفتابی نیست و بلکه سرد هم هست٬ سایه ای خنک ایجاد کند! البته نباید دیوار داشته باشد. تا لذت نوازش باد را از دست ندهم. در ساحل. ساحلی خلوت. دریایی آرام. هنگام غروب. و من. نشسته روی صندلی. در حالی که فنجان چایم را در دست گرفته ام (اول خواستم بنویسم "فنجان قهوه"٬ چون باکلاس تره٬ دیدم که قهوه دوست ندارم! گفتم بنویسم "فنجان شیرکاکائو" دیدم یه جورایی بچه گونه میشه! به همون چایی خودمون راضی شدم!). روی صندلی٬ زیر سایه ی آلاچیق٬ در حالی که جلو و عقب می روم٬ از پس بخار چای داغ که به بالا می رود٬ به پنهان شدن خورشید در پشت دریای آبی بی کران٬ خیره می شوم.
این مکان رویایی من بود. هر وقت احساساتم غلیان می کنه، چه غم و چه شادی، خودم رو توی این مکان فرض می کنم. شدیدا بهم آرامش می ده.
----------------------------------------
پ.ن.: حالا که فکرش رو می کنم می بینم بد نیست این رو یک بازی وبلاگی کنیم (کسی که من رو به این بازی ها دعوت نمی کنه، برای اینکه عقده ای نشم مجبورم خودم راه بندازم!) پس من در همین لحظه دوستانی را که اسم وبلاگشون در پایین اومده، دعوت می کنم که به این سوال جواب بدن: مکان رویایی شما چه شکلیه؟!
- همه چیز برای رایانه باز ها از اونجایی که به موضوع وبلاگت نمی خوره. فکر کنم بهتره این رو هم به عنوان یه کامنت برام بذاری. البته اگه دوست داری.
- رنگارنگ
- تجربه هفته یک من بلکه به این بهونه وبلاگتو آپ کنی. از بس خر می زنی درس می خونی!!
- خلوتگاه که البته فکر کنم این روز ها درگیر کنکور باشی.
- گفتنی ها
- تهران، قهوه اسپرسو و شکلات سیاه
- The Killer البته فکر نمی کنم به روحیاتت بخوره!
- لوح دل
- درد دل و حرف دل و راز دل و ...
اما می دونم که با وجود امتحانات این بازی زیاد گسترش پیدا نخواهد کرد!
پ.ن. ۲: این پست دو سه روزی بود که بیخ گلوم گیر کرده بود. الان که نوشتمش، راحت تر می تونم نفس بکشم!
پ.ن.۳: چگونه با نوشتن وبلاگ روشن شویم! من که خوشم آمد. گفتم اینجا بذارم. شاید شما هم خوشتان آمد!
- این روز ها امتحان می دهیم.
- این روز ها آمار بازدید وبلاگم کم شده. (ای خرخونا!)
- این روز ها باد کولر سر جلسه ی امتحان اذیتم می مکنه!
- این روز ها اولین سوالی که از دانش آموزان پرسیده می شود این است که "با امتحانا چیکار می کنی؟" (اگر داشن آموز ابتدایی باشه، بعد از این سوال لپش رو هم میکشه، اگر دانش آموز راهنمایی باشه، بعد از این سوال میگه که کم کم داری مرد میشی، و اگر دانش آموز دبیرستان باشه میگه خوب بخون که توی کنکور تاثیر داره!)(این پرانتز بلافاصله بعد از پرانتز قبلی با وجود نقض قواعد نگارشی آمد، برای اینکه از همین جا به تمام کنکوری های عزیز بگم که "ها ها ها ... یه ماه دیگه!". سعی کنید این رو با لحن معلم ادبیاتمان بخونید!)(این پرانتز هم آوردم که بگم، با این دو تا پرانتز قبلی کاملا از موضوع پرت شدی. پس دوباره از قبل پرانتز ها بخون و بعد ادامه بده. همین.) سوالی که هیچوقت از آن خوشم نیامد. کاملا واضح است که گوینده ی آن سادیسم داره! احتمالا هم ریشه در دوران دانش آموزی خودش داره.
- این روز ها وقتی می خوابم کابوس امتحان می بینم! معمولا اینجوریه که وقتی از جلسه میام بیرون می فهمم یه روی سوالاتو ندیدم و یا اینکه برای یه درسی می خونم و وقتی میام می فهمم یه امتحان دیگه دارم.
- این روزها وقتم آزاد شده. برخلاف همیشه وقت رمان خوندن دارم. "شطرنج با ماشین قیامت".
- این روز ها آنقدر وقتم آزادتر شده که فیلم های تلویزیون و سریال ها رو هم می بینم.
- این روز ها "فوتبالیست ها" یادآور دوران کودکیم است!
- این روز ها خوشحالم.
- این روز ها لذت بستنی خوردن با دوستانم رو حاضر نیستم با هیچ چیزی عوض کنم.
- این روز ها بوی نم کولر منو به وسط تابستون می بره. به عمق لذتش. چه برنامه هایی که نچیدم.
- این روز ها چه روز های خوبی است.
- این روز ها شب نیستند. (نه تعجب کن و نه بخند٬ به عمق معناش توجه کن!!!)
- این روز ها وقتی آلبوم محسن یگانه رو گوش می دم٬ آهنگ "این جا دیگه جای تو نیست" رو رد نمی کنم. (اونایی که منو یه ذره بیشتر می شناسن. می دونن که این چه خبر خوبیه!)
- این روز ها آهنگ "ممد نبودی ببینی ..." حس خاصی به من می دهد. چقدر انرژی ...
- این روز ها کمی سیاسی شدم. ولی در سیاست هیچ چیزی ندیدم. نمی دونم چرا ولی اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که "تا وقتی کسی دلش نسوزه، هیچی درست نمیشه". و فکر می کنم هنوز کسی دلش واقعا نسوخته و تو این چهار نفر هم من دلسوزی نمی بینم. (اصلا دلسوز مگه میاد رئیس جمهور بشه؟!)
- این روز ها باران ها چه ناغافل شروع به باریدن می کنند.
- این روز ها همه وبلاگ منو می خونن، شما چه طور؟! (به خدا، ما ...... نداریم! تو تاکسی شنیدم!)
---------------------------------------
پ.ن.: جلوی آینه بودم. می خواستم ریشام رو کوتاه کنم. موزر رو برداشتم. جلوی صورتم گذاشتم. اما توی آینه خودم رو دیدم که با موزر دارم گلوم رو می زنم! ترسیدم. حس عجیبی بود. تا حالا به خودکشی فکر نکرده بودم. ولی ... آخه ...
