اگر این بارون دوست داشتنی نبود. نمی دونم در این لحظه ی خاص دلم رو باید به چی خوش می کردم.
----------------------------------------
پ.ن.: این دنیا هم هر روز می تونه منو غافلگیر کنه...
پ.ن.۲: ای کاش انسان٬ عاری از نسیان بود!
خدایا کمکم کن تا بعد از این لحظات٬ این ساعات٬ این شبهای قدر٬ غدر نکنم. خیانت نکنم. منتظر سال بعد نمونم.
----------------------------------------
پ.ن.: این روز ها خیلی از چیز هایی که برام لذت بخش بودن آزار دهنده شدن. مثلا همین شباهت لغات. قدر و غدر ...
پ.ن.۲: قرار بود مفصل تر از اینها باشه. اما نمی دونم نشد یا نخواستم.
ماه کامل شد و
رمضان نیمه شد و
من همچنان اول راهم.
----------------------------------------
پ.ن.: شب بود شمع بود من بودم و غم
شب رفت و شمع سوخت و من موندم و غم
پ.ن.۲: چند شبه وقتی می خوابم خیس از عرق می شم طوری که وقتی بیدار می شم مجبور می شم لباسم رو عوض کنم. نمی دونم خواب بد می بینم یا حالم بده. بقیه می گن که ضعیف شدم. ضعیف ...
پ.ن۳: تا حالا ماه رو به این کاملی و بزرگی و نزدیکی ندیده بودم. انقدر نزدیک بود که دوست داشتم دستم رو بلند کنم و برش دارم!
قبل ها وقتی می خواستم بخوابم در اتاقم رو باز می ذاشتم و می خوابیدم. ولی این روزها در رو می بندم و در تاریکی مطلق روی تخت دراز می کشم. که این روزها این لحظات یکی از لذت بخش ترین لحظات هر روزمه. تاریکی مطلق. واقعا که "سهراب" خوب گفته. درست مثل قیر. کاملا حس می کنم. وقتی دستم را می خوام ببندم و مشت کنم این قیر سیاه و لزج شب از لای انگشتام میاد بیرون. یه کم که می گذره یه ذره ترس برم می داره. یه لحظه با خودم می گم نکنه الان دیگه واقعا کور شده باشم. به خاطر همین هر چند وقت یک بار به پنجره ی (شاید هم حنجره ی!) پشت سرم نگاه می کنم که اندک نوری به زور از پشت پرده خودنمایی می کنه. خیالم راحت می شود. بعد توی آن تاریکی با این حس که دیگه هیچ کس منو نمی بینه (قضیه ی همونه که سرشو می کنه تو برف فکر می کنه بقیه هم نمی بیننش!) با خیال راحت غرق در دنیای روشن تفکر می شم.
----------------------------------------
پ.ن.: خودتون بگردید ربط این پست رو به خودتون و این وبلاگ پیدا کنید من که نمی دونم چرا این ها رو اینجا نوشتم!
