تبليغاتX
من نوشته های دست ...
می نویسم چون هستم ... هستم چون می نویسم

مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد!

moshtarake morede nazar dar dastres nemibashad!

نوشته شده توسط محسن در ساعت 18:48 | لینک  | 

باز یاسی پر پر شد و نیلوفر شد...

نوشته شده توسط محسن در ساعت 8:37 | لینک  | 

وَبَارَكْنَا عَلَيْهِ وَ عَلَى إِسْحَقَ وَ مِن ذُرِّيَّتِهِمَا مُحْسِنٌ وَ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ مُبِينٌ

ما به او و اسحاق بركت داديم‏؛ و از دودمان آن دو، افرادى بودند نيكوكار و افرادى آشكارا به خود ستم كردند!

آیه ۱۱۳ - سوره صافات

و من در این فکر مانده ام که چه شد؟

چه شد که هم محسن شدم و هم ظالم لنفسی مبین...

نوشته شده توسط محسن در ساعت 7:22 | لینک  | 

یادش به خیر آن روز

باغبان با دست مهربانش، چاله ای در خاک کند

دانه ی درختمان را آنروز، پنهان کرد در قلب خاک

از نورش بر دانه یمان تابید

با باران اشک هایش سیرابمان کرد

تا درختمان بزرگ شد

 ثمره هایش، یعنی ما به ثمر رسیدیم

سیب هایی قرمز، گرد و احتمالا شیرین

الان که یاد آن خاطرات می کنم

سیب های قرمز را باغبان چیده است و با خود برده است

آن روز که هنگام چیدن بود

پشت برگی، در خنکای سایه

 خواب چیده شدن به وسیله ی باغبان را می دیدم

آن روز هم گذشت...

اما، امروز من

کرمی از منفذی کوچک به درونم نفوذ کرده

آهسته آهسته درونم را خالی کرد

پوک

تو خالی

آهسته آهسته

سرخی ام هم دیری نمی پاید

برق چشمان کلاغان را می بینم

اگر پیش از آن به زمین نخورده و متلاشی نشده باشم

فرقی هم نمی کند هزار چرخ بزنم یا نه

----------------------------------------

پ.ن.: دیشب آن سیب های چیده شده، شاد و خندان به دیدنم آمدند. دستی تکان دادند. سرخیِ رنگ‏پریده ام را دیدند. گفتند که به باغبان می گویند که من را جا گذاشته. با لبخندی بدرقه اشان کردم. ولی نمی دانند که باغبان خود بهتر از همه می داند.
دلیل این یاد خاطرات کردن هم ملاقات غیر منتظره ی آن ها بود.

نوشته شده توسط محسن در ساعت 9:45 | لینک  | 

*

امسال بر خلاف سال ها ی قبل دارم از درس فیزیک لذت می برم. و به جاش نسبت به زبان فارسی حس بدی پیدا کردم. می نویسد:
جملات:
- درخت آسمان را شخم می زند.
- پرنده باغ را کشت.
- دشت٬ گوشفندان را می چراند.
به دلیل رعایت نکردن قواعد معنایی صحیح نمی باشند!

*

چقدر دلم می خواست جواب سوالم رو پیدا می کردم.

*

- خوش بگذره.
- خوشیم تا بگذره.

----------------------------------------

پ.ن.: بدون خواننده هم نوشتن برای خودش عالمی داره.

نوشته شده توسط محسن در ساعت 6:52 | لینک  | 

بند اول:

- باز نیامد بوی ماه مدرسه. بیدار شدن کمی زود تر از قبل. راهی شدن به سمت مدرسه. شلوغ تر شدن خیابان ها. دانش آموزان با شتاب و بی شتاب. خوشحال و بی تفاوت و کسل. بعد هم مدرسه. همین. امسال نه تابستانم آن طور بود که باید٬ نه اول مهرم!

- ای کاش در این روزها به جای کیف و کتاب نو٬ قلب و دلی نو با خود داشتم...

بند دوم:

- فکر کنم اگر این روزها امام زمان هم با شال سبز سیدی ظهور کند به او تهمت اونوری بودن را بزنند!

- حکومت بر پایه ی عدل و نه مصلحت...

بند سوم:

- خدایا این مهر را پر مهر٬ این آبان را آباد٬ این آذر را زرین و این پاییز را پر باران قرار ده.

- ب ... ا ... ر ... ا ... ن ...

----------------------------------------

پ.ن.: برداشت آزاد!

نوشته شده توسط محسن در ساعت 7:40 | لینک  |