تبليغاتX
من نوشته های دست ...
می نویسم چون هستم ... هستم چون می نویسم

آینه، آینه ... !

: کوبنده ترین جواب در دوران کودکی!

نوشته شده توسط محسن در ساعت 17:49 | لینک  | 

داشتم توی Google Reader قسمت Popular items رو می خوندم. جالب بود جذب شدم. همینجوری داشتم می خودنم بلکه به یه صفحه ی فارسی برسم که محبوبو ترین بوده باشه. نبود که نبود. تند تند اسکرول موس رو می چرخوندم. یه دفعه احساس کردم که یه جمله ی فارسی دیدم. خوشحال شدم. اسکرول رو آروم چرخوندم تا برگردم ببینم چی بوده. دیدم نوشته: مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد !

نوشته شده توسط محسن در ساعت 5:31 | لینک  | 

جاتون خالی. چند روزی رفته بودیم شمال. من عاشق دریام!

----------------------------------------

پ.ن.: واقعا از کسایی که به پایان رسیدن تعطیلات و شروع شدن مدرسه رو یادآوری می کنند بدم میاد.

پ.ن.۲: بالاخره نوشتن تکالیف رو شروع کردم. اول از همه هم با فیزیک شروع کردم. (چون بیشتر از همه ازش بدم میاد.) دفترم رو که ورق می زدم، با دیدن هر برگش یاد کلی خاطره و خنده ی سر کلاس می افتادم. گفتم بذارمش اینجا تا شما هم ببینین. (نمی خوام اذیتتون کنم ولی برای اینکه صفحه ی اصلی سنگین نشه. عکس ها رو توی ادامه ی مطلب گذاشتم.)


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در ساعت 15:47 | لینک  | 

این مسابقه ی ۱۰۱ یا همون ۳۰۳ ی جدید هم برای خودش سوژه ایه ها! از سوالات آبکیش که گذشته٬ دقت کردین همیشه دست می زنن؟ وقتی یارو درست جواب میده٬ دست می زنن. غلط جواب میده٬ دست می زنن. جواب نمیده٬ دست می زنن!

پیش بینی می شود:

مجری خطاب به کسی که سوال را جواب نداده است: آفرین آفرین. پاسخ شما غلط بود! (صدای کف و سوت بقیه بالا می رود!)

مجری خطاب به بقیه: شما خیلی خرید! (همه خنده بر لب کف می زنند و غریو شادی سر می دهند!)

----------------------------------------

پ.ن.: بی مزه بود و تکراری. همینه که هست!

پ.ن.۲: سرم خیلی شلوغه. کلی کار ریخته روی سرم.

نوشته شده توسط محسن در ساعت 19:46 | لینک  | 

من اصولا به چیزای دور و برم زیاد گیر نمی دم! ولی این یکی دیگه خیلی برام عجیب بود! اینقدر عجیب که هنوز تکالیف جبر را ننوشته دارم این پست رو می نویسم!!!! (دوستان مفیدی به شدت عجیب بودن موضوع پی بردن!!)

نمی دونم چند نفرتون انیمیشنی رو که دیروز شبکه ی دو، ساعت ۵:۲۶ نشون داد دیدین! "وال ای" رو می گم. اونایی که ندیدن که هیچی. (بهتره بگم خوش به حالشون!) ولی به اونایی که دیدن توصیه می کنم که حتما اصل فیلم رو هم ببینن تا به چند نکته پی ببرن:

۱. "اوا" (ربات سفید رنگ) زنه و نه مرد! (آخه یکی به من بگه اینکه دو تا مرد عاشق هم بشن بدآموزیش بیشتره یا اینکه یه روباته مرد عاشقه یه روباته زن؟؟؟!!!!)

۲. آهنگ زمینه ی فیلم آهنگ سنتی شجریان نیست!!!!

.
.
.
(چون با دیدن همون ۲۰ دقیقه ی اول اعصابم خورد شد دیگه بقیش رو ندیدم و لذا نکته ای هم ندارم!)

پیرو این سانسور پیش بینی می شود:

-دیگر دوبلر زنی نخواهیم داشت. چون همه ی بازیگران نقش مرد را ایفا خواند کرد!

-با پیشرفته تر شدن سانسورشیپ برای تمامی شخصیت های زن فیلم های بیگانه سیبیل گذاشته می شود و به دور گردن آنها هم برای طبیعی تر شدن لنگی آویزان خواهد شد!

-اصلا به کل واژه ی زن از فرهنگ لغت حذف خواهد شد و اینگونه نوشته خواهد شد: 'مرد (خوانده شود: مرد پیریم - این هم از تاثیرات درس خوندن زیاد!)

نوشته شده توسط محسن در ساعت 21:15 | لینک  | 

حسنک کجایی؟!! گاو ماما می کرد...گوسفند بع بع می کرد...سگ واق واق می کرد...
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت های زيادی است كه به خانه نمی آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تی شرت های تنگ به تن می كند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حيوانات جلوی آينه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهای خود گلت می زند. ديروز كه حسنك با كبری چت می كرد، كبری گفت تصميم بزرگی گرفته است. كبری تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت می كرد. پتروس هميشه پای كامپيوترش نشسته بود و چت می كرد. پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد می كرد چون زياد چت كرده بود. او نمی دانست كه سد تا چند لحظه ی ديگر می شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد. 
برای مراسم دفن او كبری تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روی ريل ريزش كرده بود.  ريزعلی ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت. ريزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ريزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله ی درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبری و مسافران قطار مردند. 
اما ريزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الان چند  سالی است كه كوكب خانم همسر ريزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد.
او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد او كلاس بالايی دارد او فاميل های پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنيای ما خيلی چوپان دروغگو دارد. 
به همين دليل است كه ديگر در كتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.

این مطلب رو به دو دلیل گذاشتم. اول به خاطر "آقا مهدی" که گفته بود یه ذره غیر از مالزی بنویسم و دوم به خاطر اینکه به نظرم مطلب باحالی بود. گفتم بذارم یه ذره حال و هوای وبلاگ عوض شه! (البته مثل اینکه مطلب زیاد جدیدی نیست ولی به هر حال من قبلا ندیده بودمش. امیدوارم خوشتون اومده باشه.)

شاد باشید ...


پ.ن.: دوتا خبر دارم که یکیش بده و یکیش خوب. خبر خوب اینکه بالاخره پول اون غذای مفت رو دادن و خیال شکم ما رو راحت کردن (!) و خبر بد اینکه فعلا ویزای من مشکل پیدا کرده و اگر مشکلش حل نشه تا یک ماه دیگه می تونم بیام ایران! (لطفا به حال این بنده ی حقیر دعا فرمایید. متشکرم!)

نوشته شده توسط محسن در ساعت 23:42 | لینک  | 

سلامی به سبزی برگ های تازه سبز شده ی بهاری!(خیلی احساسی شد، نه؟!)
بذار خودمونی بگم:

اول سلام!

دوم اینکه سال نوتون مبارک! (احتمالا می گین که چرا اینقدر دیر؟؟........خوب بالاخره تعطیلاته و سفر و تنبلی و از این جور حرفا دیگه! خودتون بهتر می دونین!!) به هر حال امیدوارم سال خوبی رو در پیش رو داشته باشید.

سوم اینکه مطلبی براتون گذاشتم با موضوع نظر دبیران درمورد عشق! (حتما می گین چه بی ربط!....خوب درست می گین!!!.....البته ارزش خوندنو داره.)

نظر دبيران در مورد عشق:

دبير ديني:عشق يك موهبت الهي است.

دبير ورزش:عشق تنها توپي است كه اوت نمي شود.

دبير شيمي:عشق تنها اسيدي است كه به قلب صدمه نمي زند.

دبير اقتصاد:عشق تنها كالايي است كه از خارج وارد نمي شود.

دبير ادبيات:عشق بايد مانند عشق ليلي ومجنون محور نظامي داشته باشد.

دبير جغرافي:عشق از فراز كوه هاي آسيا تيري است كه بر قلب مي نشيند.

دبير زيست:عشق يك نوع بيماري است كه ميكروب آن از چشم وارد مي شود.
نوشته شده توسط محسن در ساعت 2:20 | لینک  | 

سلام

اگر مي خواين انواع عشقو ببينين روي لينك "ادامه مطلب" كليك كنيد. 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در ساعت 9:54 | لینک  | 

با عرض معذرت، سلام!

فکر کنم بیشتر از ۱۰ روزه که مطلبی ننوشتم و همانطور که می دانید علت این موضوع شرایط نامساعد جوی ودیگر عوامل مرتبط بود!  

اما حالا از شوخی بگذرم، خداییش توی روزگاری که موش خودکشی می کنه شما حوصله ی وبلاگ نویسی دارید آخه؟!

                     

                                                 واقعا تف به این زندگی!
                                             
                                        به احترام آقا موشه ۵ دقیقه سکوت!  

نوشته شده توسط محسن در ساعت 17:33 | لینک  | 

سلام

این عکس هایی که می بینید برای من میل شده بود ولی نتونستم پیدا کنم که این عکس ها از کجا گرفته شده اند. ولی به هر حال واقعا باور نکردنی! گفتن که زباله طلای کثیفه اما اینقدر؟

*

*

*

*

من که زبونم بند اومد!

نوشته شده توسط محسن در ساعت 11:52 | لینک  |