...
فَإِذَا نُفِخَ فىِ الصُّورِ نَفْخَةٌ وَاحِدَةٌ
وَ حُمِلَتِ الْأَرْضُ وَ الجِْبَالُ فَدُكَّتَا دَكَّةً وَاحِدَةً
فَيَوْمَئذٍ وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ
وَ انشَقَّتِ السَّمَاءُ فَهِىَ يَوْمَئذٍ وَاهِيَةٌ
وَ الْمَلَكُ عَلىَ أَرْجَائهَا وَ يحَْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئذٍ ثمََانِيَةٌ
يَوْمَئذٍ تُعْرَضُونَ لَا تخَْفَى مِنكمُْ خَافِيَةٌ
فَأَمَّا مَنْ أُوتىَِ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَيَقُولُ هَاؤُمُ اقْرَءُواْ كِتَابِيَهْ
إِنىِّ ظَنَنتُ أَنىِّ مُلَاقٍ حِسَابِيَهْ
فَهُوَ فىِ عِيشَةٍ رَّاضِيَةٍ
فىِ جَنَّةٍ عَالِيَةٍ
قُطُوفُهَا دَانِيَةٌ
كلُُواْ وَ اشْرَبُواْ هَنِيَا بِمَا أَسْلَفْتُمْ فىِ الْأَيَّامِ الخَْالِيَةِ
وَ أَمَّا مَنْ أُوتىَِ كِتَابَهُ بِشِمَالِهِ فَيَقُولُ يَالَيْتَنىِ لَمْ أُوتَ كِتَابِيَهْ
وَ لَمْ أَدْرِ مَا حِسَابِيَهْ
يَالَيْتهََا كاَنَتِ الْقَاضِيَةَ
مَا أَغْنىَ عَنىِّ مَالِيَهْ
هَلَكَ عَنىِّ سُلْطَانِيَهْ
خُذُوهُ فَغُلُّوهُ
ثُمَّ الجَْحِيمَ صَلُّوهُ
ثُمَّ فىِ سِلْسِلَةٍ ذَرْعُهَا سَبْعُونَ ذِرَاعًا فَاسْلُكُوهُ
إِنَّهُ كاَنَ لَا يُؤْمِنُ بِاللَّهِ الْعَظِيمِ
وَ لَا يحَُضُّ عَلىَ طَعَامِ الْمِسْكِنِ
فَلَيْسَ لَهُ الْيَوْمَ هَاهُنَا حَمِيمٌ
وَ لَا طَعَامٌ إِلَّا مِنْ غِسْلِينٍ
لَّا يَأْكلُُهُ إِلَّا الخَْاطُِونَ
....
-------------------
...
پس آنگاه که در صور یک بار دمیده شود٬
و زمین و کوه ها از جای خود برداشته شده٬ هر دوی آنها یکباره درهم کوبیده شوند٬
آن روز است که آن واقعه ی (عظیم) رخ می دهد.
و آسمان از هم بشکافد٬ پس در آن روز سست و متلاشی گردد.
و فرشتگان کناره های (آسمان) اند٬ و عرش پروردگارت را آن روز هشت (فرشته) بر فرازشان حمل می کنند.
در آن روز٬ عرضه می شوید و هیچ (کار) پوشیده ای از شما پنهان نمی ماند.
اما کسی که کارنامه اش به دست راست او داده شود٬ گوید: بیایید نامه ی مرا بخوانید.
همانا می دانستم که با حساب خود رو به رو می شوم.
آنگاه او در یک زندگی خوش باشد.
در بهشتی برین٬
(که) میوه هایش در دسترس است.
بخورید و بنوشید٬ گوارایتان باد٬ به پاداش آنچه در روزهای گذشته پیش فرستاده اید.
و اما کسی که کارنامه اش به دست چپ او داده شود٬ گوید: ای کاش نامه ام به من داده نمی شد٬
و نمی داستم حسابم چیست.
ای کاش آن (مرگ) پایان کار بود (و دوباره زنده نمی شدم).
مال من چیزی از من دفع نکرد.
قدرتم از کفم برفت.
(پس فرمان رسد:) او را بگیرید و در زنجیرش کنید.
آنگا به دوزخش درآورید.
سپس او را در زنجیری که طول آن هفتاد ذراع است در بند کشید.
چرا که او به خدای بزرگ ایمان نمی آورد.
و به اطعان مسکین ترغیب نمی کرد.
پس امروز او را در اینجا هیچ دوستی صمیمی نیست.
و نه طعامی مگر از چرک و خون.
که آن را جز خطاکاران نمی خورند.
...
سوره ی حاقه / ۳۷-۱۳
------------------------------------
پ.ن.: چه قریب و چه غریب ...
پ.ن.۲: چقدر دلم باران می خواهد ...
هفت بار خودم را خوار شمردم:
نخستین بار٬ هنگامی بود که او دم از فروتنی می زد تا به مقام عالی برسد.
دومین بار٬ هنگامی که دیدم او در مقابل مخلصان خیز بر می دارد.
سومین بار٬ هنگامی که میان سخت و آسان مختار شد و آسان را برگزید.
چهارمین بار٬ زمانی که مرتکب گناهی شد و خود را دلداری داد که دیگران همانند او گناه می کنند.
پنجمین بار٬ هنگامی که به خاطر ضعفش آنچه برایش اتفاق افتاده بود تحمل کرد. ولی بردباری خود را توانایی خویش دانست.
ششمین بار زمانی که نفس٬ زشتی چهره ای را خوار شمرد و بعد معلوم شد آن چهره یکی از نقاب های اوست.
هفتمین بار٬ هنگامی که ترانه ی مدح و ستایش سر داد و آن را فضیلت پنداشت.
من حقیقت خالص را نمی شناسم ولی در مقابل جهل خویش سر تسلیم فرود می آورم و افتخار و پاداش من در همین است.
ماسه و کف - جبران خلیل جبران
این میوه ای که می خوام الان در رابطه اش بنویسم، اسمش رامبوتانه (Rambutan) که یکی از میوه های مخصوص مالزیه. هدفم توضیحات علمی نیست. این دفعه می خوام یه جوره دیگه نگاه کنم. حتی به یک میوه ی ساده. قبل از توضیحات بیشتر بذار عکسشو براتون بذارم:

به نظر شما چه جور میوه ای میاد؟؟؟ من خودم که اول تا قیافش رو دیدم با خودم گفتم که اینا چه آت و آشغالایی می خورنا. واقعا هم ظاهرش همینجوریه. حالا شما دارین عکسشو می بینین اگر تو دستتون بگیرین می فهیمین که تازه تو عکس خیلی قشنگ تره. خوب حالا به نظر شما میوه ای به این زشتی توش چه شکلی می تونه باشه؟؟؟ (لطفا اول جواب این سوال را به خود بگویید و بعد ادامه ی مطلب را بخوانید.)
پ.ن.: امروز قرار بود بریم یه جای باحال ولی بارون برناممون رو به هم زد. (فکر کنم که داریم به فصل خنک تر اینجا می رسیم. آخه دیگه هر روز داره بارون میادو اونم چه بارونی!)
پ.ن.۲: می دونم این مطلبم هم یه جورایی شبیه درسای دین و زندگی شد (!) ولی خوب به عنوان یه نکته ی دوستانه بخونیدش.
ادامه مطلب
سلامفکر نکنم این مطلب توضیح اضافه ای بخواد. فقط اینکه امیدوارم که بخونیدش (که مطمئنم نمی خونید!) و لذت ببرید!
۱. دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.
۲. هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی را دارد با عث اشک ریختن تو نمی شود.
۳. اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد به این معنا نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
۴. دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.
۵. بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.
۶. هرگز لبخندت را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو باشد.
۷. تو ممکن است در تمام دنیا فقط یکی باشی و لی برای بعضی افراد تمام دنیایی.
۸. هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران.
۹. شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گزار باشی.
۱۰. به چیزی که گذشت غم مخور و به آنچه که پس از آن می آید لبخند بزن.
۱۱. همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده اعتماد نکن.
۱۲. خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی، قبل از انکه شخص دیگری بشناسی وانتظار داشته باشی او تو را بشناسد.
۱۳. زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیز ها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.
موفق موید باشید.

سلام
این مطالبی رو که می بینید دو تا از سی وچهار داستان کوتاه و آموزنده ای است که «جبران خلیل جبران» در کتاب «دیوانه» ی خود آورده است.(راستی داستانها به هم مرتبط نیستند.)
در ضمن پیشنهاد می کنم که علاوه بر خوندن یه ذره هم روی مفهومشون فکر کنید.
امیدوارم که لذت ببرید:
خوابگرد ها
در شهری که من به دنیا آمدم زنی با دخترش زندگی می کرد و هر دو در خواب راه می رفتند.
یک شب که خاموشی جهان را فرا گرفته بود، آن زن و دخترش که در خواب راه می رفتند در باغ مه گرفته شان به هم رسیدند.
مادر به سخن درآمد و گفت: «تویی، تو، دشمن من! تویی که جوانی مرا تباه کردی و زندگی ات را بر ویرانه های زندگی من ساختی! کاش می توانستم تو را بکشم.»
پس دختر به سخن در آمد و گفت: « ای زن منفور و خودخواه و پیر! که راه آزادی را بر من بسته ای! که می خواهی زندگی من پژواکی از زندگی بی رنگ خودت باشد! ای کاش می مردی!»
در آن لحظه خروسی خواند و هر دو زن از خواب پریدند. مادر با مهربانی گفت: «تویی، عزیزم؟» و دختر با مهربانی پاسخ داد: «بله، مادر جان.»
روباه
روباهی بامدادان به سایه ی خود نگاهی انداخت و گفت: «امروز ناهار یک شتر می خورم»، و سراسر صبح را در پی شتر می گشت، اما در نیمروز باز سایه ی خودش را دید و گفت: «یک موش کافی ست.»
جبران خلیل جبران
سلام!
باز هم مثل همیشه از اینکه مدتیه مطلب نذاشتم معذرت می خوام! (تو این چند هفته درگیر کار هفته ی شهدای مدرسه بودم که بعدا براتون توضیح می دهم)
به هر حال امیدوارم که از این مطلب خوشتون بیاد.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی، اگر چیزی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قددرانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی، وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر بنده عادات خود شوی، اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ... اگر روزمرگی را تغییر ندهی، اگر رنگهای متفاوت را به تن نکنی، یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش، و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند و ضربان قلبت را تندتر میکنند، دوری کنی ...
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی، اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی.
اگر ورای رویاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار در تمام زندگیت ورای مصلحت اندیشی بروی ... .
امروز زندگی را آغاز کن! امروز مخاطره کن! امروز کاری بکن!
نگذار به آرامی بمیری .... شادی را فراموش نکن!
شاد باشید....!
سلام!
شاید تا حالا کسی بهتون نگفته باشه که مثل مداد باشید!!!!!!!
ولی امروز من به دلایلی بهتون می گم که چرا باید مثل مداد باشید!!! پس یه دقت بخوانید.
1 . می توانی کارهای بزرگی کنی ، اما نباید هرگز فراموش کنی دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند . اسم این دست خداست ، او باید تو را همیشه در مسیر اراده اش حرکت دهد.
2 . گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد . اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود . پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی ، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.
3 . مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه ، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای این که خودت را در مسیر درست نگه داری مهم است.
4 . چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، ذغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
5 . و سرانجام: مداد همیشه اثری از خود به جا می گذارد. بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی، هوشیار باشی و بدانی چه می کنی؟
شاد باشید...
سلام!
امروز یه مطلب گذاشتم درباره قدرت و صلابت مردان!!(باهوش...منظور زور و بازو نیستا!!!!!)
این دفعه مطلب رو توی قسمت ادامه مطلب نذاشتم. نظر که نمی دین بلکه حداقل یه نگاهی به اون کرده باشین!!!
قدرت و صلابت مرد
|
قدرت و صلابت يه مرد در پهن بودن شونه هاش نيست ----------------------------------------------------------------- ----------------------------------------------------------------- ----------------------------------------------------------------- ----------------------------------------------------------------- ------------------------------------------------------------- ---------------------------------------------------------------- امیدوارم همه ی مردایی که این مطلبو خوندن مردایی قدرتمند و با صلابت به معنای واقعی باشند و اگر هم نیستند از امروز تصمیم بگیرند که باشند. |
آخیییییش، تموم شد! امتحانارو می گم!
راستی سلام یادم رفت!
سلام!
ببخشید به خاطر این امتحانا چند روزی مطلب نذاشتم.(یه وقت فکر نکنی خر خونما!!!) این قدر اتحاد و تجزیه و این جور چیزا خوندم قاطی کردم!(البته تعریف از خود نباشه امتحانو خوب دادم!)
بگذریم.... امروز یه مطلب گذاشتم که اگه دوست داشتین ببینینش می تونین روی لینک "ادامه مطلب..." کلیک کنید.
ادامه مطلب
من خنده را از آدم برفی یاد می گیرم که با یک پا و دو چشم دکمه ای در سرما می خندد!!!
سلام!
روز برفی تون به خیر! تعطیلات برفی که خوش میگذره!
در ضمن اگر می خواهید بدونید که دوستانتان چه رنگی هستن روی لینک "ادامه مطلب" کلیک کنید!
ادامه مطلب