یادش به خیر. این جمله پی نوشت هشتم پست نوروز 88 بود.
لحظه لحظه اش شیرین است امروز
باز یاسی پر پر شد و نیلوفر شد...
خدایا کمکم کن تا بعد از این لحظات٬ این ساعات٬ این شبهای قدر٬ غدر نکنم. خیانت نکنم. منتظر سال بعد نمونم.
----------------------------------------
پ.ن.: این روز ها خیلی از چیز هایی که برام لذت بخش بودن آزار دهنده شدن. مثلا همین شباهت لغات. قدر و غدر ...
پ.ن.۲: قرار بود مفصل تر از اینها باشه. اما نمی دونم نشد یا نخواستم.
این دفعه به خودم قول دادم که توی اردو هی با خودم فکر نکنم که این اردو هم تموم میشه. کاری که همیشه می کردم و باعث می شد همیشه ته دلم یه غمی باشه. اما این کار باعث شد که هنوز هم که هنوزه باورم نشه که این ده روز با هم بودن تموم شد. دوستام رو کنارم می بینم. صداشونو می شنوم. بهشون لبخند میزنم. و ...
----------------------------------------
پ.ن.: گریه بر هر درد بی درمانی دواست.
پ.ن.۲: من کجا و میهمانی خدا کجا...
جان بی تو به لب آمد وقت است که باز آیی
تو دل یه مزرعه٬ یه کلاغ رو سیا
هوایی شده بره پابوس امام رضا
اما هی فکر می کنه اونجا جای کفتراست
آخه من کجا برم٬ یه کلاغ که رو سیاست
من که توی سیاهی ها از همه رو سیا ترم
میون اون کبوترا با چه رویی بپرم
تو همین فکرا بودش٬ کلاغ عاشقمون
یه دلش می گفت برو٬ یه دلش می گفت بمون
که یهو صدایی گفت: تو نترس و راهی شو
به سیاهی فکر نکن٬ تو یه زائری برو
من که توی سیاهی ها از همه رو سیا ترم
میون اون کبوترا با چه رویی بپرم
----------------------------------------
پ.ن.: نائب الزیاره خواهم بود!
- بُ.کُ.ش.
(دستوری که امروز به گمانم بین درجات مختلف٬ زیاد رد و بدل شد.)
----------------------------------------
پ.ن.: خدایا خودت این ماجرا ها را ختم به خیر کن.
----------------------------------------
پ.ن.: همین ...
مثل همیشه همه ی کارامون مونده بود برای دقیقه ی نود. تازه داشتیم هفت سینمون رو جور می کردیم! توی این فکر بودم که وقتی برگشتم خونه، مثل بقیه یه پست نوروزی باحال بذارم که یه دفعه چشمم به تابلویی خورد که روی دیوار یکی از مغازه ها نصب شده بود. روش با خط خوش نوشته شده بود:
«این نیز بگذرد.»
----------------------------------------
پ.ن.: راستی شما یک روز اضافه ی سال پیش رو چی کار کردین؟
پ.ن.۲: از دوستانی ک سال نو رو تبریک گفتن٬ شدیدا ممنونم! و در همین لحظه سال نو رو به همه دوستانم تبریک می گم. (چون نمی تونم تک تک به همه بگم!!)
پ.ن.۳: امشب فکر کنم نیم ساعتی باید به شمع نگاه کنم. آخه کل سال ۸۷ قراره رد بشه!!
پ.ن.۴: از تکالیف عید متنفرم.
پ.ن.۵: از فیزیک هم متنفرم. از شانس من هم ۱۱۳ تا سوال باید بنویسم! (برای اینکه شدت تنفر رو نشون بدم٬ توی پی نوشت جدا نوشتم.)
پ.ن.۶: نمی دونم چرا خوشحال نیستم!
پ.ن.۷: هنوز هیچی نشده دلم برای همه تنگ شده.
پ.ن.۸: بی صبرانه منتظر تاریخ ۸/۸/۸۸ هستم!
پ.ن.۹: از دیدن این عکس بسی متلذذ و مشعوف گشتم:

شهری به خروش است و جهانی به عذاب است
تموم شد.
