تبليغاتX
من نوشته های دست ...
می نویسم چون هستم ... هستم چون می نویسم

و چقدر زود دیر می شود ...

 

انگار همین ده روز پیش بود که عکس این تقویم رو با ضرب در های کمتری گذاشتم و گفتم که ده روز مونده! آخه این روزهای آخر خیلی دیر می گذشت! اما الان حتی کمتر از 10 ساعت دیگه مونده تا سوار هواپیما بشم.

 

نمی دونم از خوشحالیام بگم یا از نگرانی هام! کلی خوشحالم برای اینکه همه ی اون چیزایی رو که قبلا براتون گفتم که دلم براشون تنگ شده رو بعد از چهار ماه و نیم می بینم و یه کمی هم نگران برای وبلاگم. یاد جمله ی یکی از دوستان میفتم که بهم گفت: « ...وبلاگو با آمار و نظر می سنجن و نظرهای زیاد برای تو بدلیل اینکه تو مالزی هستی و اکثرش برای بچه های خودمونه....» می دونم کاملا درست می گه (البته نه کامل کامل!). ولی نمی خوام درست باشه! به خاطر همین من بهتون این قول رو می دم که حالا حالا ها این وبلاگ بسته نشه. (تا خون در رگ ماست...وبلاگ ما آپ میشه! {ببخشید قافیه نداشت!}) این رو هم بگم که "من" توی وبلاگ با "من"ی که تو مدرسه یا تو خونه یا هر جای دیگه می بینید خیلی فرق داره!

 

بگذریم.. من که نمی تونم مجبورتون کنم وبلاگمو بخونین! بذار از خودم بگم. از پسری که دیگه خارج دیده شده! پسری که کلی خاطره و تجربه٬ کوله بارشو پر پر کرده! پسری که پخته تر شده! پسری که بزرگ شده!

 

دوست داشتم پست آخرم توی مالزی خاص تر از همه باشه. ولی نمی دونم چرا دستم به نوشتن نمی ره! فکرم خیلی مشغوله.با خودم می گم یعنی همه چی مثل قبله؟!

 

همه ی خاطرات این چهار ماه ونیم توی سرم رژه می رن.مثل فیلمی که رو دور تند باشه همه اش از جلوی چشمام رد می شه. با دیدن بعضیاشون زیاد خوشحال نمی شم. مثلا وقتی یاد همون هفته ی اول که اومده بودیم. یاد از این هتل به اون هتل رفتنا. یاد اون وقتی که حتی بلیطمون رو هم برای برگشت OK کرده بودیم. با دیدن بعضیاشون هم یه لبخند کوتاه روی لبام می شینه. مثلا وقتی یاد خنده ها و تفریحاتی که داشتیم میفتم. (که اکثرا هم براتون توضیحاتشو نوشتم.)

 

دیگه بسه! فکر کنم زیاد خاص نشد ولی باید برم. می خوام به بقیه کمک کنم تا چمدون ها رو ببندیم!


پ.ن.: بخشکی شانس! اول اینکه سیصد هزار تومن جریمه اضافه بار٬ بعدش جا گذاشتن گوشیم تو تاکسی. خدا سومیشو به خیر کنه!

پ.ن.۲: خدا رو شکر سومیش هم به خیر گذشت و فقط این بود که هواپیما دو ساعت و نیم تاخیر داشته باشه!

پ.ن.۳: الان چند ساعتی میشه که رسیدیم. متاسفانه صحیح و سلامت هستم.

 

نوشته شده توسط محسن در ساعت 0:3 | لینک  | 

از طرف "سعید t" به یه بازی وبلاگی دعوت شدم. از این قرار که : «حتما" تا حالا بعضی وقتها شده که اصلا" حس کاری رو، مخصوصا" نوشتن رو نداشته باشید.برای همین به جای اینکه بنویسید بدون هیچ تغییری یه عکس از میز کامپیوترتون رو روی وبلاگتون بذارید تا چی بشه؟! خودم هم نمیدونم ولی جالبه، بد نیست.از هیچی که بهتره.»

 

البته من الان  کلی هم حس و حال نوشتن دارم و مخصوصا اینکه طوفان و بارونی که هم اکنون فضای بیرون خونه رو قر و قاطی کرده، احساسات من رو هم بر انگیخته کرده ولی به هر حال هم در این بازی شرکت می کنم و هم می نویسم. عکس رو که در زیر می بینید ولی برای دیدن نوشته به ادامه ی مطلب برین. (نمی خواستم این دفعه هم بفرستمتون (!) ادامه ی مطلب ولی از اونجایی که حس و حال نوشته ی من با این مسابقه همخونی نداشت مجبور بودم.)

 

 میز من!

 

در رابطه با این عکس هم باید چند نکته رو متذکر شوم:

 

1. من هیچ وقت میزم اینقدر خلوت نیست ولی از اونجایی که چمدون هایم را بسته ام و لوازمم رو جمع کرده ام میزم  خالی شده و تنها همان تقویم مونده که گذر سریع ایام رو یاد من میاره!

 

2. می دونم می دونید ولی بازم می گم که اینجانب صاحب لپتاپ نیستم و جزء دارایی های پدر بنده است (!) و فقط در این سفر در اختیار من بوده. (که اگر همین هم نبود من دق کرده بودم!)

 

3. من بعضی از دوستانم یعنی فقط رایانه باز ها٬ حراج دانلود رایگان فیلم و آهنگ٬ ٬Zippo من و تو٬ بیای تو ضرر نمی کنی٬ بفرما تو .... آخه دم در بده و  نگار رو به این بازی دعوت می کنم. (البته هیچ اجباری نیست و مختار به شرکت کردن و یا نکردن هستید. در ضمن بعضیا رو دعوت نکردم! آخه گفتم که این مسابقه به فضای وبلاگشون نمیاد!)


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در ساعت 0:50 | لینک  | 

چقدر زود دیر می شود ... !

این عکس قسمتی از یه تقویم دیواریه (عمرا می فهمیدین اگه نمی گفتم!). همونطور که قبلا هم گفتم از اول شهریور شروع کردم و هر روز که می گذشت رو خط می زدم. نمی دونین چقدر کیف میده! از توی این شکل هم پیداست که فقط 10 روز دیگه مونده تا اومدنم (البته الان که این مطلبو می نویسم باید سیزدهم رو هم خط بزنم ولی خوب دیگه حال ندارم دوباره عکس بگیرم! شما فرض کنین که سیزدهم هم خط خورده!). من حتی چمدونم رو هم بستم! آماده ی اومدنم!

خوب بگذریم... بالاخره من هم اون مطلبی رو که می خواستم بگم الان می گم. فقط چون که کلی ازش گذشته زیاد داغ نیست (حدودا ولرمه!) ولی به هر حال توصیه می کنم به ادامه ی مطلب سری بزنید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در ساعت 23:13 | لینک  | 

.../ توی آینه خودتو ببین چه زود زود توی جوونی غصه اومد سراغت پیرت کنه / نذار که تو اوج جوونی غبار غم بشینه رو دلت یهو پیر و زمینگیرت کنه / منتظرش نباش دیگه اون تنها نیست تا آخر عمرت اگه تنها باشی اون نمیاد / خودش می گفت یه روزی میذاره میره خودش می گفت یه روز خاطره هاتو میبره از یاد / آخه دل من دل ساده ی من تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار /  آخه دل من دل دیوونه ی من دیدی اونم تنهات گذاشت بعد یه عمر آزگار / آخه دل من دل دیوونه ی من تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار / دیدی اونم رفت اونم تنهات گذاشت رفت تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطره پیشت / دیگه نمیاد نه دیگه پیشت نمیاد از اون چی موند برات به جز یه قاب عکس رو به روت / آخه دل من دل دیوونه ی من تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار / ...
نمی دونین چقدر کیف میده!...چی؟! اینکه توی ماشین نشسته باشی و بیرون یه رگبار شدید بیاد اونوقت تو در حال گوش دادن این آهنگ باشی! (احساسی شد نه؟! لازم می دونم دوباره نکته های عاشق بودن یا نبودن را یاد آوری کنم!) خواستم بگم که نعمت دیدن رگبار و شنیدن همزمان این آهنگ دیروز توی ماشین که داشتیم به سمت غار های باتو (Batu Caves) می رفتیم نسیبم شد!

نمی خواستیم دیروز بریم ولی چون فکر می کردیم توی ماه رومضون دیدن اونجا سخت باشه دیروز رفتیم. آخه شنیده بودیم که باید ۲۷۲ تا پله بریم بالا!!

وقتی رسیدیم اولین چیزی که خیلی شدید توی چشم آدم می زد (!) یه مجسمه خیلی بزرگ طلایی یکی از خدایان هندی بود که پایین اون ۲۷۲ تا پله ساخته بودن. این هم عکسش:

خیلی بزرگه!

تا اینجاش  همه چیز خوب بود. ولی چشمتون روز بد نبینه! رسیدیم پایین پله ها. خداییش شما یه همچین چیزی رو ببینین چه حسی بهتون دست میده؟!:

سر آدم گیج میره.

روی هر پله شماره اش رو نوشتن و با این کارشون کار افرادی مثل من رو که می خواستن همه ی پله ها رو بشمرن راحت کردن! چاره ای نیست بالاخره عزمم رو جزم می کنم و می رم بالا. یک ... دو ... سه ... همینجوری می رم بالا. حدودا وسط های راه هستم که برای استراحت می ایستم. پله ۱۵۲! با خودم فکر می کنم این هندی ها این همه پله رو می رن بالا برای عبادتشون اون هم پا برهنه اونوقت ما یا بهتر بگم من برای عبادت چی کار می کنم؟!!! بگذریم ... نمی خوام احساسی بشه!

اگه شما جای من بودین و این همه پله رو بالا می رفتین٬ اون بالا چی انتظار داشتین ببینین! ها؟! یه معبد بزرگ و طلایی؟! بعد از این همه بالا رفتن به جای اون قصر فقط یه اتاق کوچیک دیدم و چیزی که توجه توریست ها رو جلب می کرد اصلا اون نبود بلکه این ها بودن:

میمون مادر و بچه!!! میمون در حال خوردن گل!!!

فکر کنم این گلی رو که میمون سمت چپی می خوره بشناسین! از هموناییه که توی فیلم های هندی نشون می دن. و دیروز فهمیدم که میمون ها هم به این گل ها خیلی علاقه دارن! چون این گل رو از دست یکی که داشت رد می شد دزدید!! تا وقتی که ما اونجا بودیم چند بار دیگه هم همینکار رو کردن. حتی یه بار کیسه ی یکی رو  قاپیدن که توش یه بطری نوشیدنی بود و اون شروع کرد به خوردن! خیلی با مزه بود. (فکر کنم کسی حق نداشت میمون ها رو اذیت کنه. به خاطر همین اون ها هم آزادانه هر کاری می خواستن می کردن!)

بعد از دیدارمون با میمون ها و بعد از اینکه چند تا موز بهشون دادیم (!) دوباره ۲۷۲ تا پله رو اومدیم پایین! داشتیم می رفتیم که من یه دفعه توجهم به یک ساختمون در پایین پله ها جلب شد. به نظر یه موزه میومد. همه رو راضی کردم که اینجا رو هم ببینیم. آخه تا اون موقع فقط میمون دیده بودیم و نا سلامتی اومده بودیم هندی ها روببینیم!

بیشتر موزه نقاشی ها و مجسمه هایی بود که فرهنگ و آداب و رسوم و خدایان هندی ها رو نشون می داد که برای من خیلی جالب بود مخصوصا خدا هاشون. همشون یا قسمتی از بدنشون قسمتی از بدن حیوون بود یا اینکه چند تا سر و  دست و پا داشتن! مثل اینا:

توی این عکس زیاد خوب نیفتاده ولی هر دوتاشون چهار تا دست دارن!

این یکی هم روی یک ماره که 7، 8 تا کله داره!   

بعد از دیدن نقاشی ها و مجسمه ها رفتیم به گالری خزندگان. از وقتی که اومدم مالزی ۳، ۴ تا از این جور جاها رو دیدم و لی این یکی خیلی کیف داد! چون که هم یکی دو نفر بودن که برات درباره ی  حیوونا توضیح می دادن هم اینکه بی خطر هاشون رو از توی قفسشون در می آوردن می دادن دست ما! مثلا من با یک لاک پشت بزرگ و یک خزنده شبیه مارمولک ولی خیلی بزرگ تر (نمی دونم اسمش چی بود. تو مایه های همون آفتاب پرست و اینجور چیزا!) و چند تا حیون دیگه عکس گرفتم!

بعدش هم داشتیم می رفتیم که فهمیدیم قراره یه برنامه ی رقص هندی اجرا کنن (استغفرالله ...) که من توضیح خاصی در رابطه اش نمی دم فقط اینکه اگه می خواین قسمتی از رقصشون رو ببینین کلیپ های زیر رو دانلود کنید: کلیپ شماره ی 1  (۶.۳۵ Mb) کلیپ شماره ی 2 (۷.۳۲ Mb)
توضیحات: بعد از کلیک کردن بر روی لینک در پنجره ای که باز می شود از قسمت free download روی get direct link کلیک کنید و بعد در صفحه ی جدیدی که باز می شود  روی لینک آبی رنگ کلیک کنید تا دانلود شورع بشه. (این سرور از تمام شتاب دهنده های دانلود مثل IDM پشتیبانی می کنه)

الان که این مطلب رو می نویسم تقریبا ۱۱ ساعته که نه چیزی خوردم و نه نوشیدم! به قولی روزه هستم! البته طبق تقویم اینجا ماه رمضون فرداست ولی ما هم به عنوان پیشواز و هم برای اینکه مطمئن باشیم امروز رو هم روزه گرفتیم. ایشالله در رابطه با ماه رمضان هم یه چیزایی می نویسم. متاسفانه مجبورم باز هم قول دفعه ی قبل رو  عقب بندازم. در ضمن باید بگم که ... آب دوباره قطع شده!


پ.ن.:سایز نوشته ها رو طبق نظر یکی از دوستان بزرگتر کردم. من که خودم کوچیکرو بیشتر دوست داشتم ولی خوب نظر خاننده هم محترمه!!! به هر حال اگه باز هم مشکلی هست بگین.

نوشته شده توسط محسن در ساعت 13:51 | لینک  | 

روز اول

ساعت ۹ صبح: کم شدن فشار آب توجه اعضای خانواده را به خود جلب می کند!

ساعت ۱۱ صبح: فشار آب همچنان روند نزولی خود را ادامه می دهد.

ساعت ۱۲ ظهر: آب به طور کامل قطع می شود. ولی خوشبختانه همچنان از دستشویی (!) می شود استفاده کرد. چون که اینجا آب دستشویی رو منبع بالا سرش تامین می کنه. ولی از اون جایی که آب قطع شده٬ منبع دیگر به صورت خودکار پر نمی شود. یعنی فقط همان آب داخل منبع باقی مانده!

ساعت ۱ بعد از ظهر: خوشبختانه از اونجایی که آب شیر در اینجا قابل آشامیدن نیست آب معدنی در خانه موجود است ومشکل تشنگی نداریم ولی کم شدن آب منبع همه را نگران کرده!!

ساعت ۲ بعد از ظهر: هم به دلیل نبودن آب برای پخت و پز و هم به دلیل وجود دستشویی در رستوران(!!!) ناهار را در رستوران مک دانلد می خوریم. (به این می گن خلاقیت! هر مطلبی که بنویسم می تونم توش یه ذره پز بدم!!!!)

ساعت ۳ بعد از ظهر: منبع همچنان آب دارد و فعلا مشکلی نیست ...

ساعت ۴ بعد از ظهر: خبری بسیار خوشحال کننده به من می رسد. گویا بعد از سخنرانی که پدرم در دانشگاه UM کوالالامپور داشته یکی از همکاران پدر و مادرم را به صرف شام دعوت می کنند و آنها با گفتن این جمله که "ما بدون فرزندانمان شام نمی خوریم" پیشنهاد او را قبول نکرده اند (به این می گن علاقه!!!! گریم گرفت!)  ولی او برای قدر دانی می گوید که امشب شام را به یکی از بهترین رستوران ها بروید و هرچقدر می خواهید بخورید (!) و بعد فیش را به ما بدهید تا هزینه را پرداخت کنیم. و باز والدین بنده اصرار به قبول نکردن این تعارف می کنن به دلیل اینکه این امر در فرهنگ ایرانی زیاد پسندیده شمرده نمی شود. ولی او با اشاره به اینکه این کار در مالزی رایج است و اصرار فراوان٬ آنها را وادار به قبول این پیشنهاد می کند. و این٬ آن خبر خوشی بود که ساعت چهار به من رسید! (نمی دونم چرا حال کردم این پاراگراف رو کتابی بنویسم!!!؟)

ساعت ۸ شب: پدر و مادرم می رسن خونه و باز هم به همان دو دلیل قبلی و همچنین این پیشنهاد٬ شام را در رستوران می خوریم. ولی نه در مک دانلد بلکه در بهترین رستورانی که تا به حال در بنگی تجربه کرده بودیم!!

ساعت ۸:۳۰ شب: در رستوران هستیم و مشغول خوردن غذای مفت. (فکر کنم بدونین که غذای مفت چه لذتی داره!!!)

ساعت ۱۲ نیمه شب: آب همچنان قطع است ولی آب منبع هنوز تمام نشده.

ساعت ۳ صبح: شیر آب را باز می کنم و باز هم دست از پا دراز تر برمی گردم. دیگر حوصله ام سر رفته و می خوابم. به امید وصل شدن آب در  فردا...

روز دوم 

ساعت ۹ صبح: آب همچنان قطع است.

ساعت ۱۲ ظهر: خبری بسیار غم انگیز بین اعضای خانواده می پیچد! آب منبع تمام شد ...

ساعت ۲ بعد از ظهر: مجبوریم این ناهار رو هم بیرون برویم مخصوصا الان که یکی از آن دو دلایل یعنی دستشویی خیلی هم مهم تر شده! لذا ناهار را در رستوران  KFC می خوریم. (بالاخره باید ثابت کنم خارجم دیگه!!!)

ساعت ۴ بعد از ظهر: تصمیم می گیریم که از خونه بزنیم بیرون. باز هم به دو دلیل! یکی اینکه سرگرم شویم و گذر زمان رو در این ساعات بی آبی حس نکنیم و دیگری که به مراتب مهم تر است وجود دستشویی در مراکز خرید!

ساعت ۸ شب: دیگر همه از غذای بیرون خسته شدن مخصوصا با اون شام سنگین دیشب (بالاخره مفت بود دیگه!!!) شام را خونه می خوریم.

ساعت ۱۱ شب: منبع خالی است ولی معده ها پر است!!! لذا جمعا سوار ماشین می شویم و به سمت دانشگاه UKM به راه می فتیم.

ساعت ۱۲ نیمه شب: منبع همچنان خالی است٬ معده ها هم (!)

ساعت ۱:۳۰ صبح: مشغول نوشتن این متن هستم! البته در زیر متن زمان نوشته شدن مطلب با چیزی که من گفتم متفاوت است و دلیلش هم اینه که توی تنظیمات منطقه ی زمانی رو تغییر نداده ام وهمچنان روی  GMT + 3:30 است!


پ.ن.: می خواستم در رابطه با اون مراسمی هم که گفته بودم بنویسم ولی فکر نمی کردم که مطلبم اینقدر طولانی بشه. برای همین موکول می کنم به پست بعدی... نه به خاطر اینکه نگارن باشم که شما نمی خونین (چون مطمئنم می خونین! مگه نه؟!) به خاطر اینکه خودم خسته شدم!


ساعت ۳:۴۴ صبح!: این خبر داغ داغه! (به خاطر همین رنگش قرمزه!!) آب وصل شد! دو روز بی آبی به اتمام رسید...
نوشته شده توسط محسن در ساعت 0:18 | لینک  | 

تیک تاک تیک تاک تیک تاک آی خدا دلگیرم ازت / آی زندگی سیرم ازت / آی زندیگی می میرم و / عمرمو می گیرم ازت ... خوب بالاخره راه طولانی بود من هم با آهنگ گوش دادن خودمو سرگرم کردم! (در ضمن محض اطلاع دوستان باید بگم که اینجانب نه عاشقم و نه در عشقی شکست خوردم! کلا از آهنگ های آروم و مخصوصا آهنگ های محسن یگانه و مخصوصا تر آز این آلبومش خیلی خوشم میاد. لذا فکر بد نکنید!)

آبیه آبیه! آسمون اینجا رو میگم! دلم برای آسمون دودی  و کثیف خاکستری تهران تنگ شده! (آخه این هم شد دلتنگی؟!!!!)

سبز سبزه! زمین اینجا رو می گم! وقتی تو جاده ای تا چشم کار می کنه فقط رنگ سبز می بینی! فکر کنم فهمیدین که می خوام بگم دلم برای خیابون ها ی تهران هم تنگ شده!

چی می خواستم بگم؟! محسن یگانه؟ آسمون؟ آبی؟ سبز؟ تهران؟ آهان می خواستم در باره ی ملاکا بگم! همون شهر تاریخی که یه بار دیگه هم رفتیم ولی فقط باغ وحششو دیدیم. این دفعه بازدید ناتماممون رو تموم کردیم.

بازدیدمون را با یه گشت توسط کالسکه شروع کردیم. البته برخلاف تصور شما خبری از اسب نبود و کالسکه سوار بر یک  سه چرخه بود! که با کلی گل تزئین شده بود. بعد از چرخمون با کالسکه ی سه چرخه به یک موزه رفتیم که همه چی توش بود. ظرف و ظروف قدیمی، نمونه ای از خونه های قدیم، آدمک هایی که  آداب و رسوم قدیمیشون رو نشون می دادن (مثل عروسی) و کلی چیز دیگه. بعد از دیدن موزه و کمی چرخیدن در قسمتی که شهر صورتی نام داشت (توی این قسمت همه ی ساختمون ها صورتی رنگ بودن. واقعا توضیح کاربردی بود نه؟!) به یک کلیسای قدیمی به اسم سنت پائول رفتیم. البته چهار پنج تا آجر بیش تر ازش نمونده بود! اینجاست که آدم یاد اون همه بنای تاریخی ایران خودمون میفته. هی .... (لطفا این "هی"  را با احساس و از ته دل بیان کنید!)

کارای دیگه ای هم تو ملاکا انجام دادم ولی نمی دونم چرا حس نوشتن ندارم. اصلا الان که چند خط قبل رو می خونم می بینم خیلی مزخرف نوشتم. آخه کی میاد اینا رو می خونه؟! آخه این هم شد نوشتن: این کار رو کردم، بعد رفتم اونجا و بعدشم فلان و بهمان و ... اصلا حس خوبی ندارم. می خوام هرچه زود تر برگردم.

هی ... 


پ.ن.: همونطور که تو مطلبم هم گفتم دیشب زیاد حس و حال جالبی نداشتم (الان هم حالم چنان تعریفی نداره!) به خاطر همین کلا فراموش کردم بگم که دیشب به یک مراسم رفته بودیم. ایشالله توضیحاتشو براتون می نویسم.

نوشته شده توسط محسن در ساعت 14:0 | لینک  | 

سواد من از فتوشاپ همینقدره!!!!

این عکس هایی رو که می بینین ماله آکواریوم کولالامپوره (Aquaria KLCC) که دیروز نه، پریروز هم نه، روز قبلش اونجا بودیم! (این هم یکی از علایق منه! خوشم میاد که خواننده رو با دیروز٬ پریروز گفتن گیج کنم!!!) جای قشنگی بود (به این میگن یه توصیف کامل!). از حیووناییش که بیشتر خوشم اومد عکسشونو براتون گذاشتم تا شما هم ببینین. جالب ترین قسمتش هم٬ قسمتی بود که می رفتی توی یه جای تونل مانند و از وسط ماهی ها و کوسه ها رد می شدی. واقعا دیدن یک کوسه طوری که فقط یک شیشه با قطر کمتر از یک سانتی متر باهاش فاصله داشته باشی ترسناک بود.

الان که من این مطلبو دارم می نویسم ده دقیقه است که وارد شهریور شدم. یعنی سه ساعت و نیم زود تر از شما! دیگه از الان خط کشیدن روی روزهای تقویم شروع میشه تا روزی که برسه به بیست و چهارم شهریور. (غیر مستقیم تاریخ اومدنم رو گفتم که اگه خواستین بیان فرودگاه بدونین کی بیاین! اگر هواپیما تاخیر نکنه - که حتما می کنه! - ساعت چهار ایرانم. پس منتظرتون هستم!!!!!!) (این پرانتز رو بلافاصله بعد از پرانتز قبلی آوردم که بگم پرانتز قبلی رو جدی نگیرین!!)

یکی از دوستان توی نظرات پست قبلی خواسته بود که من عکسمو بذارم! خواستم بذارم ولی نمی دونم چرا پشیمون شدم! (بذار یه دفعه که منو دیدین سورپریز بشین!!!)


پ.ن.: همچنان - درکمال پر رویی - منتظر نظراتتون روی پست قبلی نه٬ قبلیش هستم! (به این میگن اعتماد به نفس بالا!)

پ.ن.۲: طی اقدامی لینک دوستانی رو که دیگه آپ نمی کردم از قسمت دوستان من پاک کردم. از الان تصمیم دارم تا وبلاگم رو به آدم های بیشتری معرفی کنم. (منتظر تغییرات بزرگتری هم باشید!) 

نوشته شده توسط محسن در ساعت 20:48 | لینک  | 

سلام ... عیدتون مبارک!
این جمله رو امروز بارها از ایرانی های اینجا شنیدم. آخه امروز به مناسبت نیمه شعبان در یکی از دانشگاه ها تو شهر سایبرجایا (Cyberjaya) مراسم بود. البته من خیلی خوشم نیومد. کلا از مراسم های اینجا خوشم نمیاد. آخه آدمای اینجا خیلی بی حالن! مثلا آخرای مراسم یکی اومده بود و داد می زد (طوری که حنجرش داشت پاره می شد٬ و همینطور گوش ما!) و شعر می خوند. یارو خودشو کشت تا مردم دست بزنن٬ آخرش هم بعد از یه ربع فریاد کشیدن روش کم شد و رفت. هیچ کس هم دستی نزد!

نمی دونم چرا هر مراسمی که توی اینجا می رم یاد مراسم های مدرسه میفتم! غرق در خاطرات می شم تو دلم به خودم می گم که کمتر از یه ماه دیگه مونده و ته دلم از خوشحالی قیلی ویلی میشه!!! (امیدوارم که منظورم رو از "قیلی ویلی" فهمیده باشین!)

حرف دیگه ای ندارم. همین بود. نیمه ی شعبان من در مالزی همین بود.(واقعا که چقدر زمان زود می گذره!انگار نه انگار که یک ماه ونیم پیش بود که درباره ی شروع ماه رجب نوشتم!) راستی داشت یادم می رفت که من هم عید رو بهتون تیریک بگم. عید همگیتون مبارک!

به امید ظهورش...


پ.ن.: همچنان منتظر نظراتتون روی پست قبلی هستم! (از دوستانی هم که نظر دادن تشکر می کنم.)

نوشته شده توسط محسن در ساعت 1:14 | لینک  | 

همونطور که حدس زدین این عکس کار من نیست و حاصل سرچ در اینترنته! ولی برای توضیح باید بگم که این عکس گوشه ای از اون شهربازی بزرگه.

وقتی که اومدم مالزی و این هوای گرم و شرجی رو دیدم اصلا فکرش رو هم نمی کردم که سرما رو توی این کشور تجربه کنم و یا اینکه مِه ببینم! ولی در بلندی های گنتینگ (Genting Highlands)، جایی با ۱۸۰۰ متر ارتفاع از سطح دریا، تونستم هم سرما رو تجربه کنم و هم مِه رو ببینم!!!
بلندی های گنتینگ همونطور که شعار تبلیغاتیش (Genting Highlands, city of entertainment) میگه واقعا شهریه برای تفریح. البته ما با این بازدید یک روزه مان فقط تونستیم یه شهربازیشو ببینیم، اونم نه همشو. شهر بازیش به دو قسمت سر پوشیده و سرنپوشیده (!) تقسیم می شد، که ما فقط قسمت سرنپوشیده رو دیدیم.
چیزی که برام جالب بود این بود که توی تبلیغات هاشون از این شهربازی این جمله بود که "تنها زمین بازی با دمای زیر صفر درجه در مازی"!!! (این جاست که آدم یاد وطن چهار فصل خودش می کنه.)

 این عکس سردره باغ وحشه! عکس حیووناش رو نذاشتم آخه اکثرشون مثل همون حیوون های باغ وحش ملاکا بودن که اگه بخواین می تونین عکساشونو توی مطالب پیشین دانلود کنین!

توی این چند روز به غیر از بلندی های گنتیینگ به باغ وحش ملی (Zoo Negara) مالزی هم رفتیم. زیاد فرقی با باغ وحش ملاکا نداشت. (اگه مطلب های قدیمی تر رو خونده باشین می دونین کجا رو می گم.) با این تفاوت که بزرگتر بود و چند تا نوع حیوون هم بیشتر داشت (مثل خرس و کانگارو).
یکی از تجربه های دیگر من هم در این باغ وحش این بود که تونستم خورتوم فیل رو (نمی دونم املاش درسته یا نه! منظورم همون دماغ فیله!!) لمس کنم! (تجربه ی بزرگیه، نه؟!)


این خطی رو که می بینین یه دفعه پریده وسط حرفم یعنی اینکه می خوام یه دفعه در مورد یه چیز کاملا متفاوتی صحبت کنم! (من که خیلی خوشم میاد یه دفعه موضوعو عوض کنم! شما چطور؟!)

راستش چند وقت پیش داشتم همینجوری توی وبلاگ ها می گشتم و می گشتم که به یه وبلاگ رسیدم! متن قشنگ و طنز نویسنده ی این وبلاگ من رو وادار کرد که کلی از مطلباشو بخونم. یه چیز دیگه که توی این وبلاگ خیلی برام جالب بود بود این بود که توی یکی از مطلباش فقط یه سوال پرسیده بود، اونوقت تعداد نظراتش شده بود ۶۰۰ تا! من واقعا وقتی این جور وبلاگ ها رو می بینیم خیلی حسودیم میشه! البته حسادت که نه بهتره بگم غبطه می خورم. آخه خیلی دوست داشتم که من هم یه وبلاگ پر خواننده می داشتم! البته مسلما نوشته های من به زیبایی نوشته های اون وبلاگ نیشت ولی من همچنان می نویسم تا شاید روزی وبلاگ من هم به یه جایی برسه! (به امید آن روز...) 

همه ی این ها رو گفتم که بگم من هم یه سوال از خواننده های اندکم دارم، و مسلما انتظار هم ندارم که تعداد نظراتم به ۶۰۰ تا برسه ولی دوست دارم هرکسی که سوال منو خوند جوابشو برام بنویسه. (البته هیچ اجباری در کار نیست!)

و اما سوال ... توی مطلب قبلی یه چیزایی در رابطه با دوست و ویژگی هاش نوشتم که به قول یکی از دوستان شبیه درس های کتاب دین و زندگی شده بود! این دفعه می خوام بدونم که به نظر شما من چه جور آدمی هستم؟
اونایی که هم مدرسه ای من هستن می تونن به راحتی جواب این سوال رو بدن ولی اونایی که هم مدرسه ای من نیستن (که احتمالا از طریق یه سرچ به وبلاگ من رسیدن!!!) می تونن با توجه به نوشته هام یه قضاوتی درباره ی من داشته باشن.

منتظر نظراتتون هستم... 

نوشته شده توسط محسن در ساعت 19:57 | لینک  | 

سلام ... خوبی؟ ... چه خبر؟ ... خوش میگذره؟(مطمئنا بدون من خوش میگذره. این چه سوالیه؟!)

قبل از اینکه برم سر اصل مطلب عید مبعث رو بهتون تبریک می گم. راستش من فکر می کردم اینجا کلی جشن و مراسم باشه. ولی انگار نه انگار! البته ایرانی ها می گفتن که اینها عید فطر رو خیلی جشن می گیرن و بزرگترین عیدشونه. (ولی من که نیستم تا ببینم!!!) یه مراسم هم که انجمن ایرانی های دانشگاه گذاشت که بیشتر شبیه کلاس درس بود تا یه جشن. از اول تا آخر مراسم هی مقاله خوندن و از این جور حرف ها. دریغ از یک دست زدن کوچولو!!! این هم تنها عید مبعثمون تو مالزی!!!

و اما اصل مطلب یا بهتر بگم اصول مطالب!!! آخه بازم تا من چند روز وبلاگ ننوشتم هی اتفاق می افتاد، که در ادامه براتون می گم:

یکشنبه ی همین هفته بالاخره عزممون رو جزم کردیم و به سمت شهر تاریخی ملاکا (Melaka) به راه افتادیم. (از بنگی تا ملاکا حدودا هفتاد، هشتاد کلومتر راهه.) اینجور که یکی از مجله ها نوشته بود، ملاکا یه شهر تاریخی بسیار زیباست که پر از جاهای دیدنیه. ما هم به این امید که همشو یه روزه ببینیم به راه افتادیم. هنوز کاملا داخل شهر نشده بودیم که یه تابلو دیدیم که نوشته بود Melaka Zoo. ما هم گفتیم خوب اول این باغ وحش رو می بینیم و بعد بقیه ی شهر رو. (البته کل مالزی مثل باغ وحشه!!!!)  واقعا باغ وحش قشنگی بود. تا حالا این همه نوع حیوون ندیده بودم! واقعا حیوون های عجیب و غریبی بودن. من بیشتر از همه از قسمت هاییش خوشم میومد که خود آدم می رفت تو قفس ها و از نزدیک حیوون ها رو می دید و یا به قول خارجکی ها قسمت های walk in. بعد از اینکه کل باغ وحش رو دیدیم حسابی خسته شده بودیم، آخه واقعا بزرگ بود. به خاطر همین سفر یه روزه به ملاکا به یک باغ وحش تقلیل یافت!
راستش من حدود صد تا عکس با گوشیم از حیوون ها گرفتم! دیدم اصلا نمیشه همشو گذاشت توی وبلاگ، به خاطر همین همشون رو در قالب یک فایل زیپ برای دانلود گذاشتم  که اگه دوست داشتین می تونین دانلودشون کنید. (البته حدود صد و پنجاه تا عکس با کیفیت توپ هم داداشم با دوربین عکاسی گرفت ولی اگه اونارو می خواستم براتون بذارم حجمش از دو گیگ هم بیشتر می شد. لذا به همین عکس ها قناعت کنید!!!)

برای دانلود روی اینجا کلیک کنید. (توضیحات: وقتی روی لینک کلیک کردید. (که می دونم نمی کنید!!!) در صفحه باز شده روی get direct link کلیک کنید و بعد در صفحه ای که باز می شود روی لینک آبی رنگ کلیک کنید. به همین سادگی به همین خوشمزگی ...!!)

واما امروز. امروز اندکی کوالالامپور گردی داشتیم! و جاهای قشنگی رو هم دیدیم که اگه دوست دارین ببینین روی لینک ادامه مطلب کلیک کنید. (این هم به همان سادگی و به همان خوشمزگی لینک بالاست!!!)


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در ساعت 0:14 | لینک  |