تبليغاتX
من نوشته های دست ...
می نویسم چون هستم ... هستم چون می نویسم

ببین، ببین. من هستم. من همان محسنم. همچنان با علاقه ی افراطی به رنگ آبی و دریا و باران. من همان محسنم با همان خلق و خو با همان رفتار. با همان باور ها. من همان محسنم. البته شاید دقیقا همان محسن نباشم. کمی ساکت تر شدم. خنده هایم کمی تغییر کرده. شاید کمی رفتارم هم تغییر کرده باشد. باورهایم نیز! نمی دانم.

همچنان همان محسنم. هنوز وقتی به خاطرات تلخم فکر می کنم تسلیم غم می شوم. هنوز دروغ و خیانت و تهمت صمیمی ترین دوستانم در فضای ذهنم رژه می روند. هنوز وقتی به خودم فکر می کنم تسلیم غم می شوم. به همان اشتباهاتی که بال هایم را سوزاند. اشتباهاتی که با دنیایی آشنایم کرد که نباید. اشتباهاتی که غیر قابل جبرانند. حتی به اشتباهی که نزدیک بود امروز رخ دهد. نه. این دفعه نه. چون گفت: «فرمود: بدین سان بود که آیات ما به تو رسید ولی آنها را فراموش کردی و همان گونه امروز فراموش می شوی. و بدین سان هر که را زیاده روی کرده و به آیات پروردگارش ایمان نیاورده است سزا می دهیم، و قطعا عذاب آخرت سخت تر و پایدار تر است.» (طه / 126 و 127)

همچنان همان محسنم. هنوز وقتی لبخند یک کودک را می بینم. وقتی لبخند یک پیرمرد از بین چروک های صورتش را می بینم. وقتی به گل ها نگاه می کنم. وقتی به ابر ها نگاه می کنم. وقتی به روزنه ای از نور نگاه می کنم. وقتی با آسمان صحبت می کنم. وقتی باران می بارد. وقتی گریه می کنم. لبخندی هرچند کوچک از لب هایم نفوذ می کند و تمام وجودم را فرا می گیرد.

من هستم. چه این محسن، چه آن محسن. مهم این است که هستم. تا هستن چه باشد؟!

نوشته شده توسط محسن در ساعت 7:25 | لینک  | 

داشتم توی Google Reader قسمت Popular items رو می خوندم. جالب بود جذب شدم. همینجوری داشتم می خودنم بلکه به یه صفحه ی فارسی برسم که محبوبو ترین بوده باشه. نبود که نبود. تند تند اسکرول موس رو می چرخوندم. یه دفعه احساس کردم که یه جمله ی فارسی دیدم. خوشحال شدم. اسکرول رو آروم چرخوندم تا برگردم ببینم چی بوده. دیدم نوشته: مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد !

نوشته شده توسط محسن در ساعت 5:31 | لینک  | 

مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد!

moshtarake morede nazar dar dastres nemibashad!

نوشته شده توسط محسن در ساعت 18:48 | لینک  | 

وَبَارَكْنَا عَلَيْهِ وَ عَلَى إِسْحَقَ وَ مِن ذُرِّيَّتِهِمَا مُحْسِنٌ وَ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ مُبِينٌ

ما به او و اسحاق بركت داديم‏؛ و از دودمان آن دو، افرادى بودند نيكوكار و افرادى آشكارا به خود ستم كردند!

آیه ۱۱۳ - سوره صافات

و من در این فکر مانده ام که چه شد؟

چه شد که هم محسن شدم و هم ظالم لنفسی مبین...

نوشته شده توسط محسن در ساعت 7:22 | لینک  | 

یادش به خیر آن روز

باغبان با دست مهربانش، چاله ای در خاک کند

دانه ی درختمان را آنروز، پنهان کرد در قلب خاک

از نورش بر دانه یمان تابید

با باران اشک هایش سیرابمان کرد

تا درختمان بزرگ شد

 ثمره هایش، یعنی ما به ثمر رسیدیم

سیب هایی قرمز، گرد و احتمالا شیرین

الان که یاد آن خاطرات می کنم

سیب های قرمز را باغبان چیده است و با خود برده است

آن روز که هنگام چیدن بود

پشت برگی، در خنکای سایه

 خواب چیده شدن به وسیله ی باغبان را می دیدم

آن روز هم گذشت...

اما، امروز من

کرمی از منفذی کوچک به درونم نفوذ کرده

آهسته آهسته درونم را خالی کرد

پوک

تو خالی

آهسته آهسته

سرخی ام هم دیری نمی پاید

برق چشمان کلاغان را می بینم

اگر پیش از آن به زمین نخورده و متلاشی نشده باشم

فرقی هم نمی کند هزار چرخ بزنم یا نه

----------------------------------------

پ.ن.: دیشب آن سیب های چیده شده، شاد و خندان به دیدنم آمدند. دستی تکان دادند. سرخیِ رنگ‏پریده ام را دیدند. گفتند که به باغبان می گویند که من را جا گذاشته. با لبخندی بدرقه اشان کردم. ولی نمی دانند که باغبان خود بهتر از همه می داند.
دلیل این یاد خاطرات کردن هم ملاقات غیر منتظره ی آن ها بود.

نوشته شده توسط محسن در ساعت 9:45 | لینک  | 

*

امسال بر خلاف سال ها ی قبل دارم از درس فیزیک لذت می برم. و به جاش نسبت به زبان فارسی حس بدی پیدا کردم. می نویسد:
جملات:
- درخت آسمان را شخم می زند.
- پرنده باغ را کشت.
- دشت٬ گوشفندان را می چراند.
به دلیل رعایت نکردن قواعد معنایی صحیح نمی باشند!

*

چقدر دلم می خواست جواب سوالم رو پیدا می کردم.

*

- خوش بگذره.
- خوشیم تا بگذره.

----------------------------------------

پ.ن.: بدون خواننده هم نوشتن برای خودش عالمی داره.

نوشته شده توسط محسن در ساعت 6:52 | لینک  | 

اگر این بارون دوست داشتنی نبود. نمی دونم در این لحظه ی خاص دلم رو باید به چی خوش می کردم. 

----------------------------------------

پ.ن.: این دنیا هم هر روز می تونه منو غافلگیر کنه...

پ.ن.۲: ای کاش انسان٬ عاری از نسیان بود!

نوشته شده توسط محسن در ساعت 3:33 | لینک  | 

خدایا کمکم کن تا بعد از این لحظات٬ این ساعات٬ این شبهای قدر٬ غدر نکنم. خیانت نکنم. منتظر سال بعد نمونم.

----------------------------------------

پ.ن.: این روز ها خیلی از چیز هایی که برام لذت بخش بودن آزار دهنده شدن. مثلا همین شباهت لغات. قدر و غدر ...

پ.ن.۲: قرار بود مفصل تر از اینها باشه. اما نمی دونم نشد یا نخواستم.

نوشته شده توسط محسن در ساعت 3:10 | لینک  | 

این دفعه به خودم قول دادم که توی اردو هی با خودم فکر نکنم که این اردو هم تموم میشه. کاری که همیشه می کردم و باعث می شد همیشه ته دلم یه غمی باشه. اما این کار باعث شد که هنوز هم که هنوزه باورم نشه که این ده روز با هم بودن تموم شد. دوستام رو کنارم می بینم. صداشونو می شنوم. بهشون لبخند میزنم. و ...

----------------------------------------

پ.ن.: گریه بر هر درد بی درمانی دواست.

پ.ن.۲: من کجا و میهمانی خدا کجا...

نوشته شده توسط محسن در ساعت 6:57 | لینک  | 

       ای پــادشــه خــوبــان داد از غـــم تـنـهـایــی

                        جان بی تو به لب آمد وقت است که باز آیی

نوشته شده توسط محسن در ساعت 2:21 | لینک  |