داشتم توی Google Reader قسمت Popular items رو می خوندم. جالب بود جذب شدم. همینجوری داشتم می خودنم بلکه به یه صفحه ی فارسی برسم که محبوبو ترین بوده باشه. نبود که نبود. تند تند اسکرول موس رو می چرخوندم. یه دفعه احساس کردم که یه جمله ی فارسی دیدم. خوشحال شدم. اسکرول رو آروم چرخوندم تا برگردم ببینم چی بوده. دیدم نوشته: مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد !
ماه کامل شد و
رمضان نیمه شد و
من همچنان اول راهم.
----------------------------------------
پ.ن.: شب بود شمع بود من بودم و غم
شب رفت و شمع سوخت و من موندم و غم
پ.ن.۲: چند شبه وقتی می خوابم خیس از عرق می شم طوری که وقتی بیدار می شم مجبور می شم لباسم رو عوض کنم. نمی دونم خواب بد می بینم یا حالم بده. بقیه می گن که ضعیف شدم. ضعیف ...
پ.ن۳: تا حالا ماه رو به این کاملی و بزرگی و نزدیکی ندیده بودم. انقدر نزدیک بود که دوست داشتم دستم رو بلند کنم و برش دارم!
قبل ها وقتی می خواستم بخوابم در اتاقم رو باز می ذاشتم و می خوابیدم. ولی این روزها در رو می بندم و در تاریکی مطلق روی تخت دراز می کشم. که این روزها این لحظات یکی از لذت بخش ترین لحظات هر روزمه. تاریکی مطلق. واقعا که "سهراب" خوب گفته. درست مثل قیر. کاملا حس می کنم. وقتی دستم را می خوام ببندم و مشت کنم این قیر سیاه و لزج شب از لای انگشتام میاد بیرون. یه کم که می گذره یه ذره ترس برم می داره. یه لحظه با خودم می گم نکنه الان دیگه واقعا کور شده باشم. به خاطر همین هر چند وقت یک بار به پنجره ی (شاید هم حنجره ی!) پشت سرم نگاه می کنم که اندک نوری به زور از پشت پرده خودنمایی می کنه. خیالم راحت می شود. بعد توی آن تاریکی با این حس که دیگه هیچ کس منو نمی بینه (قضیه ی همونه که سرشو می کنه تو برف فکر می کنه بقیه هم نمی بیننش!) با خیال راحت غرق در دنیای روشن تفکر می شم.
----------------------------------------
پ.ن.: خودتون بگردید ربط این پست رو به خودتون و این وبلاگ پیدا کنید من که نمی دونم چرا این ها رو اینجا نوشتم!
این دفعه به خودم قول دادم که توی اردو هی با خودم فکر نکنم که این اردو هم تموم میشه. کاری که همیشه می کردم و باعث می شد همیشه ته دلم یه غمی باشه. اما این کار باعث شد که هنوز هم که هنوزه باورم نشه که این ده روز با هم بودن تموم شد. دوستام رو کنارم می بینم. صداشونو می شنوم. بهشون لبخند میزنم. و ...
----------------------------------------
پ.ن.: گریه بر هر درد بی درمانی دواست.
پ.ن.۲: من کجا و میهمانی خدا کجا...
دانی که چیست دولت٬ دیدار یار دیدن
در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن
از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن
از دوستان جانی مشکل توان بریدن
خواهم شد به بستان چون غنچه با دل تنگ
و آنجا به نیک نامی پیراهنی دریدن
گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن
گه سر عشق بازی از بلبلان شنیدن
بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار
کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن
فرصت شمار صحبت کز این دو راهه منزل
چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن
گویی برفت حافظ از یاد شاه منصور
یا رب به یادش آور درویش پروریدن
--------------------------------------
پ.ن.: غزلی بود که حافظ بعد از این اردوی دو روزه برایم خواند و چه خوش گفت. دانی که چیست دولت٬ دیدار یار دیدن ...
پ.ن.۲: واقعا این ای میل های تبلیغاتی امید به زندگی رو از آدم می گیره. نوشته که خود را با مد فصل همراه کنید: گردنبند جومونگ با علامت پرنده ی سه پا!
پ.ن.۳: در وبلاگی آب و هوا اینجوری پیش بینی شده بود: در تمام نقاط کشور شاهد آسمانی صاف خواهیم بود٬ فقط در شهر های مشهد و قزوین همراه با سقوط هواپیما خواهد بود!
پ.ن.۴: در وبلاگی دیگر عوامل منفی شدن نرخ رشد جمعیت را اینگونه برشمرده بود: فقر٬ عدم تمایل برای فرزند داشتن٬ انتخابات و سقوط هواپیما!
----------------------------------------
پ.ن.: نمی دونم برای چندمین بار بود که باغبان رو می دیدم!
تو دل یه مزرعه٬ یه کلاغ رو سیا
هوایی شده بره پابوس امام رضا
اما هی فکر می کنه اونجا جای کفتراست
آخه من کجا برم٬ یه کلاغ که رو سیاست
من که توی سیاهی ها از همه رو سیا ترم
میون اون کبوترا با چه رویی بپرم
تو همین فکرا بودش٬ کلاغ عاشقمون
یه دلش می گفت برو٬ یه دلش می گفت بمون
که یهو صدایی گفت: تو نترس و راهی شو
به سیاهی فکر نکن٬ تو یه زائری برو
من که توی سیاهی ها از همه رو سیا ترم
میون اون کبوترا با چه رویی بپرم
----------------------------------------
پ.ن.: نائب الزیاره خواهم بود!
- بُ.کُ.ش.
(دستوری که امروز به گمانم بین درجات مختلف٬ زیاد رد و بدل شد.)
----------------------------------------
پ.ن.: خدایا خودت این ماجرا ها را ختم به خیر کن.
دم پنجره می روم. توری ر اکنار می زنم و سرم را بیرون می برم. دوست داشتم نسیم بهاری که این روزها حالم را جا میاورد صورتم را نوازش کند٬ ولی گرما و هرمی نا خوشایند خودش را با اصرار به صورتم می زند. بوی تند پلاستیک سوخته هم شدیدا مشامم را آزار می رهد. به سرفه ام انداخت. به آسمان نگاه می کنم. ای کاش می بارید. گربه سیاهی در حیات توجه مرا به خود جلب می کند. نیمه ی مدرن مغزم به تناسب دعا کردن من برای باران و وجود گربه ی سیاه در حیاط و ضرب المثل "به دعای گربه سیاه بارون نمیاد" می خندد و نیمه ی سنتی شدیدا درگیر نحسی گربه ی سیاه است!
----------------------------------------
پ.ن.: اما در آخر باران چند قطره ای بارید.
پ.ن.۲: فکر کنم آن گربه از ترس آتش و گاز اشک آور و باتوم و درگیری های این نزدیکی ها به حیاط ما پناه آورده بود.
پ.ن.۳: خدا به خیر کند. احساس بدی نسبت به این قضایا دارم.
- این روز ها امتحان می دهیم.
- این روز ها آمار بازدید وبلاگم کم شده. (ای خرخونا!)
- این روز ها باد کولر سر جلسه ی امتحان اذیتم می مکنه!
- این روز ها اولین سوالی که از دانش آموزان پرسیده می شود این است که "با امتحانا چیکار می کنی؟" (اگر داشن آموز ابتدایی باشه، بعد از این سوال لپش رو هم میکشه، اگر دانش آموز راهنمایی باشه، بعد از این سوال میگه که کم کم داری مرد میشی، و اگر دانش آموز دبیرستان باشه میگه خوب بخون که توی کنکور تاثیر داره!)(این پرانتز بلافاصله بعد از پرانتز قبلی با وجود نقض قواعد نگارشی آمد، برای اینکه از همین جا به تمام کنکوری های عزیز بگم که "ها ها ها ... یه ماه دیگه!". سعی کنید این رو با لحن معلم ادبیاتمان بخونید!)(این پرانتز هم آوردم که بگم، با این دو تا پرانتز قبلی کاملا از موضوع پرت شدی. پس دوباره از قبل پرانتز ها بخون و بعد ادامه بده. همین.) سوالی که هیچوقت از آن خوشم نیامد. کاملا واضح است که گوینده ی آن سادیسم داره! احتمالا هم ریشه در دوران دانش آموزی خودش داره.
- این روز ها وقتی می خوابم کابوس امتحان می بینم! معمولا اینجوریه که وقتی از جلسه میام بیرون می فهمم یه روی سوالاتو ندیدم و یا اینکه برای یه درسی می خونم و وقتی میام می فهمم یه امتحان دیگه دارم.
- این روزها وقتم آزاد شده. برخلاف همیشه وقت رمان خوندن دارم. "شطرنج با ماشین قیامت".
- این روز ها آنقدر وقتم آزادتر شده که فیلم های تلویزیون و سریال ها رو هم می بینم.
- این روز ها "فوتبالیست ها" یادآور دوران کودکیم است!
- این روز ها خوشحالم.
- این روز ها لذت بستنی خوردن با دوستانم رو حاضر نیستم با هیچ چیزی عوض کنم.
- این روز ها بوی نم کولر منو به وسط تابستون می بره. به عمق لذتش. چه برنامه هایی که نچیدم.
- این روز ها چه روز های خوبی است.
- این روز ها شب نیستند. (نه تعجب کن و نه بخند٬ به عمق معناش توجه کن!!!)
- این روز ها وقتی آلبوم محسن یگانه رو گوش می دم٬ آهنگ "این جا دیگه جای تو نیست" رو رد نمی کنم. (اونایی که منو یه ذره بیشتر می شناسن. می دونن که این چه خبر خوبیه!)
- این روز ها آهنگ "ممد نبودی ببینی ..." حس خاصی به من می دهد. چقدر انرژی ...
- این روز ها کمی سیاسی شدم. ولی در سیاست هیچ چیزی ندیدم. نمی دونم چرا ولی اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که "تا وقتی کسی دلش نسوزه، هیچی درست نمیشه". و فکر می کنم هنوز کسی دلش واقعا نسوخته و تو این چهار نفر هم من دلسوزی نمی بینم. (اصلا دلسوز مگه میاد رئیس جمهور بشه؟!)
- این روز ها باران ها چه ناغافل شروع به باریدن می کنند.
- این روز ها همه وبلاگ منو می خونن، شما چه طور؟! (به خدا، ما ...... نداریم! تو تاکسی شنیدم!)
---------------------------------------
پ.ن.: جلوی آینه بودم. می خواستم ریشام رو کوتاه کنم. موزر رو برداشتم. جلوی صورتم گذاشتم. اما توی آینه خودم رو دیدم که با موزر دارم گلوم رو می زنم! ترسیدم. حس عجیبی بود. تا حالا به خودکشی فکر نکرده بودم. ولی ... آخه ...
