دم پنجره می روم. توری ر اکنار می زنم و سرم را بیرون می برم. دوست داشتم نسیم بهاری که این روزها حالم را جا میاورد صورتم را نوازش کند٬ ولی گرما و هرمی نا خوشایند خودش را با اصرار به صورتم می زند. بوی تند پلاستیک سوخته هم شدیدا مشامم را آزار می رهد. به سرفه ام انداخت. به آسمان نگاه می کنم. ای کاش می بارید. گربه سیاهی در حیات توجه مرا به خود جلب می کند. نیمه ی مدرن مغزم به تناسب دعا کردن من برای باران و وجود گربه ی سیاه در حیاط و ضرب المثل "به دعای گربه سیاه بارون نمیاد" می خندد و نیمه ی سنتی شدیدا درگیر نحسی گربه ی سیاه است!
----------------------------------------
پ.ن.: اما در آخر باران چند قطره ای بارید.
پ.ن.۲: فکر کنم آن گربه از ترس آتش و گاز اشک آور و باتوم و درگیری های این نزدیکی ها به حیاط ما پناه آورده بود.
پ.ن.۳: خدا به خیر کند. احساس بدی نسبت به این قضایا دارم.
